Luminosity From Extreme
|
||
فکر میکنم آدمها ، همان موقعی که دستشان را در هوا تاب میدهند و کلماتی را با تاب ِ دستشان در هوا پخش میکنند که بدرقهات میکند تا دورشوی ،یا همان موقع که شانههایت جا گرفتهاند در آغوشی که کلمات را از بالای سرت یا زیر چانهات روانهات میکند؛ همان موقع است که گاهی بهجای " مواظب خودت باش" ِ آخر باید بگویند : برو، مواظبت هستم. باید با همان تاب دستشان یا تاب ِکلمهها بگویند: میدانم نیستی، رفتی. جای خالیت را نشان ِ خودت دهند با نگاهشان که بدانی، بفهمی بیاثر نیستی، هوایت را دارند، حواسشان هست به نبودنت، رفتنت. مواظبت هستند. مواظب هوایت.
اصلن باید گاهی بتوانم آخرین نگاهم را از لای در بیاندازم تو و تابشان دهم که : من رفتم، مواظبم باش.
نیستم دیگر. من آدم ِ یک دفعه رها شدن ، رها کردن برای همیشه نیستم. آدم ِ قطع کردن طنابهای بدون مقدمه. برای همین است که مرگهای یکدفعهای روح و روانم را در هم میریزد هرچند که دور باشد. برای همین است دوست دارم که آدمها با مقدمه بروند، کمکم،در آیندهای دور حتی.
نیستم آدمِ کندن و رفتن. یکدفعه، یکباره، به کل. باید انقدر بیایم و بروم که بپوسد خودش از ریشه. لوث شود، خسته شوم. آنقدر وصل کنم خودم را بیدلیل و با دلیل که کمکم فاصلهها معنیاش را پیدا کنند در ذهنم. که کمکم بدانم که نیستم، رفتهام.
باید اصلن میخم را بکوبم همیشه جای قبلی که برگردم گاهی برای آویزان کردن کُتی، چیزی، که بار دیگر برش دارم چیز دیگری آویزان کنم، . میخم را باید بکوبم بگویم این شرط رفتنم است. که برگردم هر بار به یک بهانه .
برای همین چیزهاست که میخهای کوبیده شدهام دارند زیاد میشوند. حالا این بار هم دارم میروم لابد ژاکت تابستانیای چیزی بزنم سر یکیشان به بهانهی برداشتن پالتویی برای زمستان ِدر راه ِقطب.
نمیدانم چند روز مانده به پاییز. نه میدانم چندم شهریور است نه چندم سپتامبر. اصلن مگر فرقی هم میکند ؟ همین که برگ درختها از پنجرهی بسته هم میریزند توی خانه ، همین که باد دور تا دور خانه میچرخد ، همین که تابستان دارد تمام میشود کافیست.
به پاییز امیدوارم. گیرم روزها انقدر کوتاه میشوند که نمیبینیشان و سرما میآید مینشیند درست پشت در . هر چه باشد از تابستانش باید بهتر باشد. تابستانی که با هیچ ترفندی شاد نشد. بعد می بینم فقط من نیستم که از خط خارج شدهام. بعد ته دلم قرص میشود که شاید واقعن هستیم، با هم.
بعضی وقتها آنها را در شهرهای آمریکایی ِ قبل از جنگ تصور میکنم. پدربزرگ را در شلوار شش جیب و زیر پیراهنی شق و رق. کلاه لبه داری را به پشت سرش تکیه داده است و سیگاری را به دخترک حراف باهوشی تعارف میکند که رژلب قرمز پررنگی زده ، موهایش را بلوند کرده و پاهای زیبایی دارد، انقدر که مثلن میتواند مدل جوراب در یک فروشگاه محلی باشد.
پدربزرگ برایش از شهرهای بزرگ میگوید. از اتوبانهای بی سر و ته. از فرار حتمیاش از شهر خالی و خاکیشان. جایی که بزرگترین هدف آدمها مدیریت ِیک بانک است و تفریحشان خوردن بستنی-گلاسه و جشنهای بعدازظهر یکشنبهها. جایی که ترس و کمبود تخیل رویاهایت را در نطفه خفه میکند. که میدانی ، از همان روزی که متولد شدی، کجا قرار است به خاک سپرده شوی و حتی چه کسی در گورستان روی تو خاک خواهد ریخت. پدربزرگ تایید میکند که یک چنین پایانی نخواهد داشت. او در سرش رویاها و نقشههای فراوانی دارد. او حتمن مادربزرگ را هم با دغدغه های فکریاش تحت تاثیر قرار میدهد. دغدغه های مشابهی که سالها پیش اجداد او را از آن سر آتلانتیک و از قارهای دیگر به اینجا آورده است.
آنها دقیقن قبل از بمباران پرلهاربر فرار میکنند و پدربزرگ به ارتش ملحق میشود. از اینجا به بعد داستان در ذهنم به سرعت جلو میرود. مثل فیلمهای قدیمی که صفحه های تقویم دیواری به وسیله دستی نامرئی یکی پس از دیگری کنده میشوند...
-رویاهایی از پدرم . باراک اوباما . ترجمه تقریبن آزاد از خودم.
مافیا یک بازی نیست. مافیا بخشی از زندگیست. مافیا انقدر واقعیست، انقدر خود زندگیست که بعد از بازی ترسیده بودم. از خودم ، از بقیه و از واقعیت. آدمها بعد از اولین بار بازی ، دیگر هیچگاه آدمهای سابق نخواهند بود.
بازی به این صورت است که در جمع دو نفر قاتل وجود دارند که مخفیند و یکی از اعضای شهر را میکشند( اینکه چه کسی کشته شده را راوی ِ بازی به اطلاع بقیه می رساند). یک پلیسی هم وجود دارد که در خوشبینانه ترین حالت از وجود یکی از قاتل ها خبر دارد و اجازه اینکه مستقیم بگوید پلیس است را هم ندارد. بازی شروع میشود و بقیه باید قاتلها را پیدا کنند. در هر دور یکنفر را به دادگاه میبرند و با رای اکثریت از دور بازی خارج میشود. قاتل یا قاتلین باقیمانده باز یکی دیگر را میکشند و بازی ادامه دارد.
قاتلها بقیه را متهم میکنند و بقیه همدیگر را. بعضی ها چشمانشان میدرخشد, بیخودی میخندند یا بی جهت حرف میزنند. بعضی ها کینه های شخصیشان را روی بازی پیاده میکنند و لو میروند. آدمها همدیگر را روانشاسی میکنند و به هم تهمت میزنند. غلط یا درست.
بازی ِمافیا دقیقن زندگی است. رازها و دروغهای زندگی است. مافیا دادگاه اعترافات است. دروغ میگویی در صورتی که میدانی حقیقت چیست و حقیقت را بقیه میدانند و میبینندت که دروغ میگویی. مافیا ماییم, گودرمان است، وبلاگمان است و حرفهایمان. ماییم که گاهی بلدیم خودمان را مخفی کنیم، گاهی نه. و من وحشت میکنم از حجم دروغهایی که یک آدم بلد است و بلد نیست . و من حتی وحشت میکنم که نمیتوانم آنی نباشم که هستم و آنی باشم که نیستم. اینکه نمیتوانم بقیه را گمراه کنم، از ناتوانی عجیبم در قاتل بودن و توانایی عجیبم در یافتن قاتلها. هر دور ِ بازی. و در این بازی برنده ای اگر قاتل بهتری باشی .
پس از آن کلبهی جنگلی آخر هفته که سه روز تمام ما بودیم و مافیا و جنگل؛ متعجبم از تمام اتفاقاتی که دور و برم می افتد و انقدر انقدر به این بازی شبیه است.
رفتنتان آنقدر تلخ بود که هیچ وقت نتوانستم چیزی بنویسم. حتی در صفحه یابودتان در فیس بوک. رفتنتان دردناک بود. و دردش هیچگاه خوب نمیشود وقتی به پدر و مادرتان فکر میکنم که به چه امیدی زندهاند وقتی شما دوتا دیگر نیستید . هیچوقت.
دردش هیچگاه خوب نمیشود وقتی فکر میکنم آن چند دقیقه قبل از سقوط چه کار میکردید و دعا میکنم زجر نکشیده باشید. دردش هیچ گاه خوب نمیشود وقتی یاد آخرین باری می افتم که یکیتان را در خیابان دیدم و با خودم فکر کردم چه خوشگل شدهای و تو رفتی بی آنکه مرا ببینی, یا حتی بشناسی و این تصویرِ آخرین بار در ذهنم مانده. و هر روز جلوی چشمم است.
رفتنان خیلی دردناک بود با اینکه تعداد دفعاتی که هم را دیدیم کم بود. دردناک است چون همسن بودیم, چون پدرتان هست, هنوز , سایهی دردش روی زندگیمان. گیرم گاهی کمرنگتر گاهی پررنگتر.
و این لعنتی ها هنوز از آن هواپیمای لعنتیتر مینویسند . و من یاد آخرین باری که تو را دیدم می افتم و دردش میپیچد در وجودم.
به خانهام بازگشتهام. این یک ماه این جمله را سه بار گفتهام. هر بار در یک کشور. شدهام آدمی با سه خانه. سه احساس دلبستگی متفاوت. مثل آدمی که سه بار عاشق شده باشد و هیچ وقت نتواند بفهمد به کدام بیشتر دلبسته بوده است.
شدهام آدمی که هر بار که چمدانهایش را کنار پایش زمین میگذارد، به ساختمان شماره ٢۵ نخجوان نگاه میکند یا شماره ۴٨ برویگاسه یا ١۵٣ ولسوین، از ته دل می گوید:" آخیش، خونَمون".
مدتیست قدرت تصمیمگیریام را از دست دادهام. نه من برای زندگی تصمیم میگیرم نه زندگی برای من. نشستهایم روبروی یکدیگر و هم را نگاه میکنیم.
میرویم سفر. مقصد نداریم. فردا صبح حرکت میکنیم به ناکجا. چمدانم را میبندم. فقط ماندهام خودم را هم باید بگذارم یا نه .
کتاب آیدا حدودن یک ماه پیش به دستم رسید. خواستم بنویسم که در شلوغی اینترنت و بین لینکها و اخبار گم شد. حالا نشسته ام روی مبل و پاهایم را روی میز روی هم انداختهام و کتاب میخوانم. هوا ابرآلود است و هیچ کاری جز نوشیدن و خواندن ندارم. نام " کورت" من را یاد آیدا می اندازد.
می آیم که بنویسم که کتاب را دوست داشتم. طرحهای توکا نیستانی را خیلی. صفحه بندی کتاب را از همه بیشتر. می آیم بگویم که کتاب را که می خواندم انگار دختری با موهای گرد سر ِشانه نشسته روبروی من و دائم از خاطرات مشترکمان میگوید. انگار نشسته باشد بگوید این داستان را یادت می آید ؟ همان که برای آقای ر.ق نوشته بودم . بعد من یاد چند سال پیش می افتم و آن داستان و یاد تمام وبلاگها و پستهای آن زمان که انگار سالها گذشته. بعد همه اش را می خوانم کامل، سرم را تکان میدهم و میگویم که خوب یادم می آید. حتی می دانم کدام را کِی نوشته بودی. حتی می دانم کدامها جدیدند و همه را دوست داشتم. چه آن موقع چه الان .
شهر باریکت مرا خوشحال میکرد آیدا. گیرم که بعضی داستانهایش هم خوشحال نبودند. صفحهبندی (پاراگرافبندی؟ ستونبندی؟) متفاوت کتابت مرا خوشحال میکرد. حتی آنجایی که یادت رفته بود "کورت" را به "کوین" تبدیل کنی ، آنجا لبخندی نشست روی صورتم که شاید ماند تا آخر کتاب .
به مادر و پدری فکر میکنم که فیلمی از مرگ فرزندشان دارند که میتواند هر لحظه عذابشان دهد. اشکهایم سرازیر میشود، چیزی دردناکتر از این هم در دنیا وجود دارد؟
صدای آن دخترکی که تنها با دوربینش روی پشت بام ایستاده را شنیده اید ؟ همان که صدایش با غم شروع میشود و بغضش در جمله هایش میشکند ؟ همان که بر بام شهر من ایستاده و صدای آدمهایی را پس ِصدای لرزان خودش ضبط میکند که خدا را فریاد می زنند ؟
من فیلم کشتارها را کامل نمیبینم. من طاقت دیدن مرگ آدمها را در سرزمینم ندارم. ولی صدای لرزان دخترکی که شهرش برایش عزیز و بیگانه شده را نمیتوانم از سرم بیرون کنم. صدایی که از سر تساصل و نا امیدی بود. صدایی که از شهری بلند میشد که بیمارستانهایش خائنند و تنها مامن زخم خوردگانش سفارت خانه هاست.
من عکس خونهایی که بر زمین ریخته را نمی توانم از سرم بیرون کنم. صدای فریاد مردم سرزمینم را. تمام تصاویر کابوس مانند را.
کابوس واقعیت هر لحظه مثل پتک بر سرم فرود می آید. اخبار سیاهند. سیاه ِ سیاه. بغضم را دیگر فرو نمی خورم...
لطف کن و کابوس نبین! واقعیت از آن بدتر است....
این روزها پُرم از همهی نهایت ها. نهایت تنفر و نهایت دوست داشتن. نهایت خواستن برای اینکه کاش بودم بین همهی آنهایی که وصلند به یکدیگر با رنگی، فکری، هدفی...
اینروزها حتی کاش وین بودم. بین آدمهایی که میشناسمشان. بین همهی کسانی که به یکباره بیش از پیش دوستداشتنی شدهاند.
آدم است دیگر . باید هر از گاهی یادش بیافتد که به جایی چیزی وصل است. محکمتر از چیزی که فکرش را میکرد.
سهم من از اینروزهای کشورم پخش بی وقفهی او و مردمش است. پخش آنها در هر رسانهای که ممکن باشد. صفحهی روبرویم مرا به وسط ایران پرتاب میکند و ایران را به وسط دنیا. اینروزها من همه چیز را فراموش کردهام جز این صفحه را.
پُرم از بغض. برای مردم . برای بزرگیشان. برای خودم. برای همه. همیشه هم از غم نیست. اکثرن نیست ....
اینروزها وسط تاریخ ایستادهایم. همهمان. می دانم که یادمان میماند ...
ساعت ١٢ شب است. تازه غروب شده است. صندلی روی چمنها لق میزند و من پاهایم را رویش جمع کردهام و آسمان را نگاه میکنم. افق هنوز روشن است. فکر میکنم به دوازده سال پیش همین موقعها، فکر میکنم به آن لحظه کذایی که مینیبوس مدرسه از پیچ اتوبان مدرس میگذشت و ما همه جوگیر و خوشحال از انتخابات و ستادی که در مدرسه راه انداخته بودیم، در مینیبوس جیغ میزدیم. آن صحنه را در افقی که هیچگاه تاریک نمیشود برای خودم پخش میکنم. مینیبوس پیچ اتوبان را میپیچد، نگاهم روی درختهای جهانکودک حرکت میکند، حتی کاملن یادم است که آسمان پر بود از ابرهای پنبه ای فشرده. همان لحظه بود، همان جا بود که تصمیمی را برای تمام زندگیام گرفتم که خیلی هم دوامی نداشت. اما باعثش همهی خالی بودن آن زمانهایم بود که پر میشد با چیزهایی که دوست داشتنی بودند. نمیدانم بعدش پر شدم یا خالی بودم برای چیزهای جدیدتری . مثل این سرزمین، که تابستانش خالی است از ظلمات شب. که بعد از دوازده سال یاد آن دخترک پانزده ساله بیافتم که در پیچ اتوبان مدرس تصمیم گرفته بود هیچگاه سرزمینش را ترک نکند. بعد لبخند کجی به آسمان بزنم و پاهایم را در بغلم بیشتر فشار دهم. ساعت ٣ شده است. خورشید دوباره دارد طلوع میکند.
گلهای وحشی ِ زرد رنگی در حیاطمان سبز شدهاند که با گرمای هوا باز و بسته میشوند. نه آفتاب میشناسند نه روشنایی هوا را ؛ با سرما برگهایشان را میکِشند سرشان و وقتی از گرما مطمئن شدند گلبرگهای زردشان را نشانم میدهند. امروز تمام روز بسته بودند.
اینروزها از اینها میپرسم که امروز چه لباسی بپوشم.
صبح ها به هوای همان ایمیل کذایی بیدار میشوم. هر روز؛ و هنوز نیامده. انقدر منتظرش ماندم که دیگر کاری جز انتظار نمیشناسم. انگار انتظار جزئی از وجودم شده است.انگار هر روز یک کار مهم دارم و آن هم منتظر بودن است. روزهایم پُرند. سرم شلوغ است، منتظرم.
صبح ها پر انرژیام. انرژیام از تصویر همان لحظه ای می آید که ایمیل کذایی را در میلباکسم میبینم. مدتهاست کامپیوترم را خاموش نکردهام که زمان چک کردن ایمیلهایم را به حداقل برسانم. بعد مینشینم به انتظار. روی همین کاناپه چهار خانهمان. همهی صفحه ها را هزاران بار ریفرش میکنم و همه چیز را میخوانم. نه حوصله نوشتن دارم نه جواب دادن. چون منتظرم. حتی بین لحظه هایی که آب جوش میاید تا سریعترین قهوهی ممکن را درست کنم هم زل میزنم به صفحهی مانیتورم. عصرها همهی انرژیام تمام میشود، یادم میافتد باید غذا بخورم، دوش بگیرم، کمی زندگی کنم تا فردا زودتر بیاید. فردا باز مینشینم منتظر. روز اول فکر میکردم همین روزها قضیه تمام میشود و میتوانم مثل همیشه زندگی کنم، از آن روز مدتها میگذرد و همهی زندگی در وقفهی عجیبی فرو رفته است. همه چیز را متوقف کردهام تا روزی که آن ایمیل برسد. حالا تنها چیزی که از زندگی میشناسم همین است که صبح جیمیلم را باز کنم و زل بزنم به صفحهاش. و این داستان هر روز تکرار میشود. هر روز.
و من اصلن شوخی نمیکنم.
برای اولین بار مسیر فرودگاه را با هم رفتیم و با هم برگشتیم. برای اولین بار نه تو تنها بین جاده های برفی و کاجهای خیلی بلند تنها راندی تا خانه , نه من سرم را تکیه دادم به شیشه-ی هواپیما و کمربندم را شل بستم که بغضم را فشار ندهد. اصلن همینکه مسیرمان یکی شده و آدرسمان یکی , راحت تر میتوانم فرودگاه های خوشحال را به خودم قول بدهم.
آمده بودم خیلی چیزها را بنویسم. نمی شود. انگار همهی دنیا پر است از حکایتهای تکراری. بعد فکر میکنم به همه چیزهایی که نو شده است. به من و تو که خانه چوبی کوچکمان را تجربه میکنیم و به شهری که برفهایش خیال آب شدن ندارند و به آکواریوم کوچک بی ماهی که خریدیم . فکر میکنم به وین که جای مرا خالی میکند و به بلیطهای پرینت نشدهی میل باکسم.
به همهی ریز و درشت ِ زندگی که فکر میکنم پر میشوم از کلی بود و نبود و باید و کاش و نباید و نهکاش های مختلف که روی کاغذ هم نمیآید. کلمه ها را باید با معانی بیشتری می ساختند. طوری که حکایت روزهایی که مثل همند و مثل هم نیستند را میشد روی کلمات رهایشان کرد تا خودشان جور ِدیگری جور شوند. مثل عیدهای بی بهار که هر سال خودشان را تکرار میکنند و ما تکرار ناپذیر بین سالهایی با فصلهای درهم آمیخته میچرخیم. مثل سالهایی که تقویم را از حفظند و میدانند چه روزی چه خواهد شد و مایی که تقویممان سال به سال آنقدر فرق میکند که برای سال دیگرش مطمئن نیستیم.
بعد در دو روز مانده به عید مینشینم فکر میکنم به روزهایی که دور سرم میچرخند مثل هر سال و منی که نشستهام و نگاهشان میکنم که برایم بیگانه اند. بیگانه هایی با "کاش" های دوست داشتنی که نوشته نمیشوند ولی خوانده میشوند. هر روز.
نروژ هم شبیه قصه هاست. اینکه من همه جا را قصه می بینم لابد ریشه دارد در روزهایی که تنها دریچه موجود به دنیای بیرونمان چهارتا کارتون ژاپنی بود. انقدر دنیای خارج را با همانها برایمان معنی کردند که از روزی که آمدهام در زمستان اینجا ، انگار پایم را گذاشته ام وسط همان قصه ها ، با همان زمستانهایی که شرایط زندگی را عوض میکرد. همان هایی که واقعن سفید بودند و ادامه دار. انقدر ادامه داشتند تا راوی داستان " با شروع فصل بهار" را برایمان تعریف کند و رنگ بپاشد به سفیدیِ صفحه روبرویمان. حالا هم در یکی از همان قصه ها ایستاده ام. این حجم برف برایم غریبه نیست. قبلن دیده بودمشان، گیرم که در یک صفحه کوچک.
زمستان اینجا مطلقن سفید است و سفیدیِ مطلقش هر لحظه یاداوری میکند که فعلن از صدای راوی خبری نیست. خودت هستی و برف.
خیلی چیزها داشتم که بگویم. انگار خالی شده ام از پریروز. انگار همه-ی حرفهایم را در همان اتاقکِ دانشگاه گذاشتم و آمدم بیرون. میخواستم بیایم بنویسم که چه دفاع سختی بود وقتی قرار است از خودت دفاع کنی , از بودنت, تصمیماتت, زبانت. حتی از دختر بودنت. حالا در حباب خلاءی پرواز میکنم که دیگر خیلی چیزها برایم جدی نیست. مخصوصن حرفهایم. میخواستم بنویسم که وقتی می ایستی و میبرندت زیر سوال, باید از "خودت" دفاع کنی و بس. خوب اسمی برایش گذاشته اند.
میخواستم بنویسم که اینها را که میگویم غلو نمیکنم, سیستم دفاع اینجا متفاوت است. دفاع از تز فقط قسمت بسیار کوچکی از قضیه است, ولی حرفهایم در همان حباب خلاء گیر کرده است. چه اهمیت دارد. مهم این است که هنوز هم باور نکرده ام که همه چیز تمام شده. که ده روز بیشتر لقب "دختر وین" را که "او" برای اولین بار رویم گذاشته بود, با خودم حمل نمیکنم. میگذارمش در همین شهر و همین خانه و میروم جایی که از پشت پنجره هایم روباه رد شود. بعد در خانه دونفرهی چوبیمان راه بروم و هر از گاهی دلم هم تنگ شود. به همین سادگی.
آدمها نه در شهرشان, بلکه با شهرشان زندگی میکنند, بزرگ میشوند, حل میشوند در معلق ِ زندگیشان. درختهایش و خیابانهایش میشود فیدبک مصوری از تمام آنچه در آن شهر گذرانده اند. بعد شهرها میشوند جزئی از وجودشان. آدمها نثرشان ,حتی لحنشان شهر به شهر تغییر میکند. صورتشان رنگ میگیرد بعد از مستمر ِ زندگی در جایی.
حالا حکایت ماست و این در سفر بودگیهای ابدی. این که در این مارکوپولو وار ِ زندگیمان دفتر خاطرات مصوری ساخته ایم از تمام این سالها. حالا تجریش برایم همانقدر بار دار, قصه دارد که خیابان کرتنر ِ وین. همانقدر خودم را وام گرفته بودم از خیابانهای تهران, که اینجا . که وقتی سُر میخورم در شهر, زیر چراغانیهای کریسمس , چیزی اینجا است که آشناست , چیزی که نگاهم میکند, مرا و تمام زندگی ِ این سالهایم را.
هیچ وقت طرفدار شرِک نبوده ام. اما شجاعت و خلاقیت قصه را تحسین میکنم در آمیختن همه-ی افسانه ها با هم. اصلن همین که سفیدبرفی یکی از کوتوله هایش را برمیدارد ببرد بیبی-سیتر بچه های شرک شود چون هفت تا "از اینها" دارد, تحسین برانگیز نیست ؟ اینکه خیال را با خیال ترکیب کنی, قصه را با واقعیت, واقعیت را با خودش ؟ خب شرِک که بهانه است ولی پشت قضیه به این می ماند که مرز همه-ی رابطه ها را برداری. همه-ی شخصیتهایی که مستقلند و به هم راهی ندارند را با هم ترکیب کنی و بعد از اینهمه تازگی که قبلن در داستانها نبود که حتی در واقعیت هم نبود, لذت ببری. مثل همین آدمها که تک اند و تنها اند و شخصیتشان را گرفته اند دستشان روزها و سالها را طی میکنند, بعد به هم که میرسند, با هم که میشوند , آدمهای جدیدی میشوند که قبلن نبوده اند. روزهای جدیدی میسازند که قبلن نبود و نمیشد که باشد. بعد مینشینند روبروی هم, همدیگر را تحسین میکنند از همهی تازگیهایی که در خودشان میبینند و قبلن نبود. اصلن همین که میشود همان قبلی ِ بدون مرز بود, همان مستقل ِآمیخته با دیگری, زندگی را میکند همان مبنای تحسین برانگیز پشت قضیه-ی افسانه های بی مرز.
اُسلو پوشیده در مه است. تمام پرده ها را کنار زده ام و به کاجهای مات روبرویم نگاه میکنم. کاجهای سبز ِ محو. مثل موقعهایی که پاستل سفید را روی نقاشی میکشیدم و با دستمال همه-ی رنگها را زیر پوشش سنگینی از رنگ سفید محو میکردم. منظرهی جلویم سنگینی اش را روی شیشه میاندازد. پنجره ها بسته اند. من اینجا در امانم.
اینرسی ِ زیادی دارد این نوشتن. اینرسی موقعی که روی ِروی ِزندگی شناوری. هر چقدر هم پا میزنی پایین رفتنی در کار نیست که چگالی زندگی مانعت میشود. اینجور مواقع است که من میمانم و روزمره هایی که روزمره نبودند . روزمرگیهایم قبلن بوی قهوهی وسط درس خواندن میدادند و گفتگوهای بینشان که کِش می آمدند برای تمام نشدن وقفه-یی که قهوه های دستگاه اتوماتِ دانشگاه در زندگی می انداختند. بعدتر هایش که روزها خالی شدند از هر گونه وقفه و هر نوع بوی کهنه و تازهی مطبوع, آنقدر شناور شدم در سطح زندگی که همهی روزها عین هم بودند و عین ِ من نبودند. بعد از همهی این سطحی نشینیهای اجباری است که نوشتن سخت است. خیلی سخت. دلم برای دست خطم تنگ شده است .
*من احتمالن باید نقاش می شدم. وقتی پایان نامه ام را مینویسم , بعد از هر پاراگراف صندلی را روی چرخهایش میرانم عقب و به صفحه word از دور خیره میشوم. بعد دوباره میرانمش جلو و شروع میکنم به نوشتن. انقدر این حرکت را نا خوداگاه انجام میدهم که گاهی می مانم که این ور ِ مهندسی ِ وجودم ( سلام خانم پیرزاد فکر کنم) چه شد که انقدر پررنگ از آب درامد.
*ور ِ هنری ِ وجودم را به همین دلیل آخر هفته بردم موزه که کمتر صفحه دیجیتال پایان نامه را با بوم اشتباه بگیرد. نمایشگاه نقاشی-ای در موزه هنر ِمدرنِ وین هست به نام Bad painting, Good Art. دقیقن با وارد شدن به سالن موزه همین احساس دوگانه به آدم دست میدهد. Bad Painting دقیقن به معنای "بد" است. هر صفت بدی را که بتوانید تصور کنید, از بی ریخت, مستهجن, گاهی حال به هم زن! فلسفه اش هم معمولن اعتراض است , اعتراض به وسیله-ی هر چیز نازیبا. نقاشان "بد" کلن معتقدند که هیچ دلیلی ندارد نقاشی, چشم نواز باشد و در عین حال خوب نباشد. و الحق کاری کردند که گاهی همان ور ِ مذکور با ابروهای در هم رفته و دهان ِکج, چشمهای تنگ شده, تابلو ها را نگاه میکرد و با حس چندش ناک آمیخته با تحسین در نمایشگاه می چرخید.
* یک ور ِ دیگرم هم داشت سر بلند میکرد که بنشیند نویسندگان "بد" را هم به همین معنی پیدا کند و برای خودش دسته بندی کند. بعد یادش افتاد فعلن ور ِ مهندسی اش بدجوری گرفتار است, صندلی را روی چرخهای نه چندان لغزانش هل داد جلو و دوباره خیره شد به صفحه-ی دیجیتالی روبرویش.
سیزده سال پیش , چنین روزهایی روزهای آشناییهایی بود که خیلی هایش تا همین روزها هم گره خورده است. نمیدانم چه بودیم و چه شد , ولی هنوز بعد از این همه سال همدیگر را خوب میفهمیم. سیزده سال پیش , همین وقت سال بود که جدیترین دوران زندگیمان را شروع کردیم. هر چه شدیم , آغازش مال همان سالهاست. سال شروع دبیرستان. این که خودمان شدیم. یا شاید خود-ترمان شدیم.
دبیرستان که تمام شد, ما که همه-مان برای زندگی در دنیای واقعی, برای دنیایی خارج از قلعه-ی کذاییمان خیز برداشته بودیم , با شتاب زیادی در دنیا پخش و گاهی گم شدیم. الان که از آن سالها آنقدر میگذرد, که حل شده ایم در همان دنیایی که برایش نقشه ها کشیده بودیم, انگار پیدا کردن همدیگر برایمان آسانتر شده است. به هر حال یا دست ما به دنیایی که دنبالش می دویدیم رسیده است, یا دست دنیا به ما. الان از آن روزها حرف زدن آسانتر است.
اینها همه مقدمه چینی-ای بود برای یک فراخوانِ حدس میزنم بیفایده. چندی پیش به مرهمت همین وبلاگستان خودمان یکی دیگر از آدمهای خاطراتِ من , آرام پایش را از دنیای مجازی گذاشت روی "اکنون"ِ زندگی. ما صدایش میکردیم مریم گلی. زمستان همان سیزده سال پیش مریم شعری گفت برای همان بچه هایی که جدیت ِزندگیشان را با هم شروع کرده بودند. شعر مریم را میگذارم اینجا. نمی دانم چقدر احتمال دارد از اهالی شعر ِاو از اینجا عبور کنند. اما اگر گذارتان از این طرفها افتاد خبرش را بدهید.
آشنایی کوچک است
آن قدر کوچک که دستان من و تو پر از اوست.
دوستی کوچکتر است
دوستی یک لحظه خشم نرگس است.
دوستی زندگی با درد آزاده, سلام مرمر است.
دوستی چیزی نیست,
جز نگاه آفتاب
آن زمان که دو چشم شیشه ای در دست اوست.
دوستی لطف شراره است
لحظه ای که دفتر پاک چو قلب نازنین را پیش رویش میگذاری ,
او به جای پاکی دفتر, تکالیف تو را حس میکند.
دوستی لبخندهای کوچک مهرآفرین است.
دوستی آرامش سارا, جنب و جوش آن یکی ساراست.
دوستی احوال پرسیهای داغِ داغ شِیماست.
دوستی دست رشته بازی کردن
مهنوش و بنفشه است.
دوستی خرگوش فرناز است,
آنکه دوستش دارد و خواهد داشت.
دوستی ایرادهای شانی است,
از لباس و کیف و کفش و مقنعه.
دوستی دیدن خورشید است با عطیه.
دوستی بخشیدن آرامش نسبی
به چشمان بهاره است.
دوستی لحظه شماری پگاه است,
آن زمان که زنگ شیمی را به امید یکی دو شعر نو
در حضورت مثل یک لحظه کند.
دوستی معرکه گیریهای گرم نازنین است.
دوستی نشستن زهرا روی میز آخر است,
با تمام کوچکی.
دوستی درخواستهای ممتد گلاره است,
آن زمان که یک کتاب داستان ندارد.
دوستی پرسیدن شیمی به دست نسترن,
دوستی رفتارهای گرم و پرمهر نسیم است.
دوستی مریم گلی است.
۴.دی. ۷۴
پ.ن ١: آن زمان تقریبن ١۴ ساله بودیم. اول دبیرستان. ١/۵
پ.ن٢ : مریم شعری که من دارم و با خودم آورده-ام , دست خط خودت است. باور میکنی؟
١. از کامپیوترش صدای نامجو می آید. میگوید هیچ می دانی این دهه شصت مرا یاد پرسپولیس ساتراپی می اندازد ؟ میگویم هیچ می دانی هرمس هم چندی پیش همین را نوشته بود؟ میگوید پس واقعن همین است. میپرسد تو هم از این کیفهای چمدانی داشتی ؟ می پرسم از کودکیش, تعریف می کند, تعریف میکنم. کودکیام می آید جلوی ذهنم. نزدیک دریچه های چشمم, کمی بالاتر, پخش میشود. فقط تیرگیهایش. جنگش. آژیر قرمز میپیچد در گوشم. "آب شور چشمم" سر میخورد روی گوشی تلفن. میبینم که پدرم مرا زیر بغل میگرفت و پله ها را جهش میکرد تا زیرزمین خانه, مادرم برادرم را. اینها را مدتها بود فراموش کرده بودم. سالها بود.
٢. من دلتنگ نیستم مکین. بقیه را نمیدانم. اینکه فکر میکنی تکه های تصاویر شادت را باید با توضیح نامه بنویسی, به خاطر دلِ تنگ آدمها... اینجا هم می شود یک روزه رفت لب یک دریایی( تو فکر کن ونیز حتی), گاهی بدون سجل نشان دادن. این تکه توضیح های خوشحالیت آدم را خوشحال میکند, هرکه که باشد. اینجا گاهی آدم بیشتر فکر میکند. بعد از لابه لای خاطراتش یک چیزهایی می آید بیرون که آنجا نمی آمد. مهلتش نبود یا هر چه بود, جایش نبود. حالا اگر شبی, نصفه شبی ( سلام آقای خرِِشهر قصه) یک چیزهایی را آدم می آید میریزد توی این صفحه , مال این است که یادش بماند , لابد!(سلام هرمس)
٣. برادر بیست و دو ساله ام دهه شصت را که گوش میدهد, با هر بیتش می خندد. که بود که برایش عجیب بود خنده-ی آدمها برای این قطعه-ی تصویر شده-ی سال به سالِ این سالها ؟ او نه گزارشِ هفتگی را به خاطر می آورد نه آهنگش را که آهنگِ پایان دنیا بود, نه کانالِ به جنگ رفته را.
۴. همیشه فکر می کردم زندگی از یک جایی به بعد باید شروع شود. همیشه نقطه شروعم را روی تقویم نشان میکردم تا چوب خط بزنم برسم به همان جایی که چیزی تمام میشود. تمام چوب خطها را فقط بودم که باشم. حالا نمی دانم چه شد که چوب خطها را عجالتن به سواری گرفته ام برای اینکه باشم که بقیه اش را هم باشم یا شاید از همان اولش را هم باشم. این است که با زندگی ِ رو به اتمامِ اینجا با هم سرگرمیم و نقشه هایم را برای زندگی جدید همان جا در اسلو جا گذاشته ام و آمده ام.
۵. اینجا پاییز ندارد. یا حداقل امسال نداشت. این را از لباسهایم می فهمم. از کتها و ژاکتهایی که هیچ گاه پوشیده نشدند. اینجا تابستانش یک شبه در زمستانش شیرجه میزند. ولی همین که آسمان رنگ عوض میکند و صبح ها از ابر تاریکند و ظهرها آفتاب به بیحالیِ عصرهای دیروز است , تصویر روزها را یک شبه به هم میریزد. تصاویر که بهم میریزند , آدم جان میگیرد. یادش می افتد که روزها کلن با هم متفاوتند و یادش می افتد که چیزی وجود دارد که می گذرد, آدم هم میگذرد. اینجا پاییز که نداشته باشد , باز هم این موقع سال دوست داشتنیترین موقع سال است.
۶. حکایتی است نوشتن ِشبها, گذاشتن خاطرات در خاموشی ِ اتاق و فشار دادن دکمه پلِی اش. یک دلتنگی ِ اجباری است. حکایت همین تصاویر منفصل ِ متصل ِآقای نامجوست " روزی که حسرت واجب است بر تو" . صبح نه اثری از خاموشی ِ اتاق مانده است نه از حسرتهای واجب. فقط خالی شدنش می ماند و بس.
٧. کلن سلام آقای نامجو.
یادم میآید اولین صحنه ای که هنگام ورودم به وین دیدم یک خرگوش خاکستری بود که در سفیدی یکدست برفهای ٢٨ فوریه , روی باند فرودگاه میدوید. حالا اینکه دقیقن اولین چیزی که بعد از وارد شدن به اسلو دیده باشم، کمی اغراق است ولی از اولین صحنه هایی که دیدم یک روباه خاکستری/قهوه ای بود با دم بلند که عرض جاده را جلوی چشمهای متعجب من مثل برق رد کرد و بین بوته های کنار خیابان ناپدید شد. همان موقع فکر کردم مهاجرت همیشه چیزی دارد که غافلگیرت کند و این چیزها متناسب با ابعاد زندگی بزرگتر میشوند. فکر میکنم هنگام ورود به شهر بعدی با گوزن یا چیزی از این دست مواجه شوم.
من برای اولین بار با یک چمدان وارد خانه ام شدم. از قبل خودم را میدیدم که در ورودی خانه ایستاده ام, چمدانم را دو دستی جلوی زانوهایم نگه داشته ام و به خانه نگاه میکنم. اغلب در این تصویرهایم کلاهی با لبه های پهن و بارانی برتن داشتم. به هر حال واقعیت این بود که کفشهایم را تقریبن پرتاب کردم و در کل خانه دویدم و همه جا را سرک کشیدم و به سوالهای پی در پی ِ او که می پرسید :"خوبه؟" جواب میدادم " اوهوم" "آره" " عالیه" . و پیش خودم فکر میکردم اینجا بیش از آنچه من فکر میکردم با من آشناست. به هر حال اسلو به اندازه تفاوت همان روباه با آن دم جذابش با خرگوش ِتنهایی که در باند می دوید با وین متفاوت است. و انقدر مقایسه کردنی دارد که میتوانستم هر لحظه برای خودم روی کاناپه های چهارخانه مان بنشینم و به شمشادهای پشت پنجره خیره شوم و اختلافها را بشمارم و بشمارم و آخرش هم به هیچ جمع بندی ای نرسم.
وقتی برمیگشتم وین تا یکی دو ماه فرصت داشته باشم همه ی افکار و بار و بندیل و خاطراتم را بسته بندی کنم و برگردم سراغ سری دوم از زندگی ِجدید ِدیگری, به همین سرعت دلم برای درختهای بلند و جنگلهای کاج و سکوت اسلو تنگ شده بود. من فکر میکنم همه-ی اینها را بهانه میکنم که ننویسم هر چه که میگویم خیلی مهم نیست. مهم همه-ی دو-نفره هایی بود که در آن خانه باعث میشد هضم همه جدیدها را دوست داشته باشم و بروم زل بزنم به کوچه مان و بپرسم " دیگه روباه رد نمیشه ؟ "
همه اش را در یک خلسه بودم. تمام این یک ماه را. آنروز را بیشتر. تا آرایشگاه و باغ و اینها را خوب یادم میاید. بعدش انگار مرا بلند کردند گفتند از بالا خودت را تماشا کن. من هم از بالا خودم را تماشا میکردم. انگار حضورم کامل نبود. نصفه بود. گاهی هم فکر میکردم این هم یکی دیگر از سری خوابهایی است که این مدت می دیدم. راستش تا چند روز بعدش هم فکر میکردم که من فقط خواب دیدم و هنوز چند روزی به روز عروسی مانده. بعد به عکس کوچک کنار آینه نگاه میکردم و فکر میکردم یعنی واقعن تمام شد ؟ چرا درست چیزی یادم نمی آید ؟
حواشی اش را خوب یادم است. باغ را , عکاسی را. اینکه دو بار در آنروز برق رفت و من کاملن از این موضوع استقبال کردم که میتوانستم کمی فرود بیایم ,خودم را نگاه کنم و او را. اینکه تا بحال ندیده بودم استرس و تب و تاب ده دوازده دختر سفید پوش را در یک آرایشگاه با هم. بقیه اش را گنگ و تک و توک یادم میآید. انگار صدای خودم را شنیدم که در سکوت چیزی گفت و سکوت را همهمهی شادی شکست .چند صحنه هم یادم می آید که من بودم و تاریکی و رقص نور و صدا و گرما و بقیه. همه. خیلی ها.
بقیه اش را در یک خلسه بودم. روزهای بعدترش چندبار فکر کردم که کاش هنوز مانده بود. یا کاش یک جشن دیگر هم در کار بود تا اینبار همه-ی حواسم را به کار بگیرم که باشم . که تک تک آدمها را یادم باشد و تک تک لحظه ها را. حالا روزی هزار بار عکسها را اصلی نیستند و کَمَند و گاهی ناخوانا , نگاه میکنم و با خودم تکرار میکنم که این منم و این لباس سفیدم است و این اوست و این جشن عروسی ماست, تا به خودم بقبولانم که تمام شد. شاید هم روزی که در نقطه ای ثابت از این کره خاکی قاب بزرگمان را به دیوار خانه-مان زدیم از خلسه بیایم بیرون که این دخترک سفید پوش که دستان او را گرفته و لبخند میزند خودِ منم.