Luminosity From Extreme

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست...

تازگیها پرم از احساسات متناقض. گاهی خودم را هم نمی شناسم .‌ این منم که این گونه برای کوچک ترین موضوعی اشک می ریزم ؟‌ این منم که انقدر بی احساسم ؟ این منم که گاهی انقدر سنگ دلم ؟ گاهی احساس می کنم چقدر از خودم دور شده ام . از زندگی ...

مدتها بود شب نشینی هایم را صدای موسیقی پر نکرده بود. امشب "او" خواب است و از هدفن من صدای موزیک می آید. بعد مدتها ... چقدر از گذشته های غار تنهاییم دور شده ام. چقدر از گذشته هایم دورم. حتی گاهی از خاطراتم می ترسم. از آن جعبه ای که برایم فرستاده بود. آخرین هدیه ای که از کسی گرفتم که می دانست دیگر نمی بینمش. یک جعبه خالی فلزی ... یک جعبه که من اسمش را جعبه خاطرات گذاشته بودم. خالی بود و اول نفهمیدم باید منتظر چه چیزی باشم ٬ بوی عطر جعبه مرا مثل پودر جادویی پرتاب کرد به گذشته ها ... او با کمترین چیز ٬‌بیشترین مفهوم را رسانده بود ... از باز کردن جعبه خاطره ها می ترسم. از پرسه زدن در گذشته ها... از آن زمان که با آهنگ Ave Maria تا خود صبح گریه می کردم. از خودم می ترسم. از "او" و از همه گذشته و آینده. از وقتی "او"یم یک مدتِ کوتاه آمد و رفت مسیرم خانه و دانشگاه است و بس. از شهر می ترسم. از زندگی . گاهی فکر می کنم این منم که انقدر در خودم و"او" غرق شده ام ؟ تنها چیزی که می بینم کتابهای درسیم هستند و روزهای روزمرگی. زندگی را کوچک کردم تا "او" را از همین فاصله دو ساعته بیشتر حس کنم. از فکر گذشته و آینده می ترسم. از همه چیز.

من پر شده ام از احساسات متناقض. پارسال این موقع در سفر بودم به سرزمینم. آن روزها را خوب یادم نمی آید. آنروزها جزئی از همان روزهای غار تنهایی بود که با وجود بودن در سرزمینم چیزی را نمی دیدم. اینروزها با اینکه از پرسه زدن در خاطرات پارسال می ترسم چیزی هم یادم نمی آید. فکر می کنم هیچ علاقه ای به بودن در سرزمینم ندارم و بعد از خودم تعجب می کنم ! یعنی این منم ؟ گاهی فکر می کنم راستی چه شد آن دخترکی که روزها و شبها در غار تنهاییش با لپ تاپش می نشست و دنبال روشنایی در بینهایت می گشت ؟ راستی ماهی قرمزم چه شد ؟ دختری که خودش بود و اتاق کوچکش و ماهی قرمزش ... راستی ماهیم کجاست؟ گاهی فکر می کنم این خاطرات مال من نیستند. امروز از فکر مواظبت از داداشک و خانه ای که اولین خانه خودم است و "او" , روزها و شبها تمام می شوند و من فقط تمام نیرویم را برای فردا بکار می گیرم که کم نیاورم. ده روز دیگر سالروز کوچ دخترکی است که آمد به سرزمین موسیقی تا خودش را پیدا کند. دخترکی که حالا احساس می کند خیلی بیش از دو سال بزرگ شده. دخترکی که فکر می کند این دور شدن از زندگی لازمه بزرگ شدنش است. لازمه-یِ تمام چیزهایی که در سر دارد. که فکر می کند انقدر خوشبخت است که دیگر احتیاج به غار تنهاییش تا ابد ندارد. که گذشته هایش را با همان جعبه خاطرات برای همیشه ته کمد پنهان می کند , در دلش به "او" شب بخیر می گوید, دادشکش را می بوسد و هیچ حس نوستالژیکی قلقلکش نمی دهد. فکر می کند به تمام احساسات متناقض و متن متناقضی که نوشته.

نمی دانم اینها را به بهانه دو ساله شدن کوچ-ام نوشتم یا به مناسبت "او" یا دور شدن از زندگی . هر چه که هست نوشتم که بدانم با وجود تمام وجوهی از زندگی که انقدر کشیدمشان تا کوچک شده, با تمام بازیهایی که دارد, با تمام دلتنگیهایش, احساسات متناقضم , هنوز زمان را از یاد نبرده ام. با وجود همه ترسم از بازپخش صحنه های سیاه و سفید گذشته ها و تصاویر لغزان آینده هنوز مهمترین چیزها را حس می کنم. با وجود همه اینها , امروز آرام ترم و سالروز کوچ-ام را با همه خاطرات گریانش دوست دارم.

+ FarNice ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

لينکس!

۱. این نوشته آقای فرجام را ببینید . ما که سن و سالمان به آن زمانهای جشنواره قد نمی دهد. ولی این (فصل سوم) را که خواندم فردایش ویژه نامه جشنواره مجله فیلم در صندوق پستی بود و ...  رفتم در حال و هوای جشنواره و بیرون هم نمی آیم. فیلمی دیدید یاد ما هم بکنید... ما هم اینجا تا قبل اسکار وقت داریم همه فیلمها را ببینیم که از مراسم اسکار عقب نمانیم خلاصه...

۲. این نوشته امشاسپندان را نیز بخوانید...تا کسی نا حقیقت را بجای حقیقت باور نکند. دو پست آخر فرناز سیفی نیز تمامش بازگو کردن حقیقت است. با تمام جزئیات. وقتی خواندمش تنم لرزید. چشمانم هر باز می لرزد ... فقط می بندمشان. نفس عمیق می کشم و باز می کنم. مژه هایم خیس می شود و چشمانم می سوزد. هر دفعه !

۳. این مصاحبه آقای بیل گیتس نازنین با آقای جان استیوارت را نیز ببینید و «ببینید» که ورژن بتای ویستا تست نشده و پر از اشکال است. مجانی هم می شد دانلودش کرد. تورا بخدا به این پایتختیها و بازار رضایی ها و علاءالدینی ها بگویید که انقدر توی آستین خلق الله نکنند که قفل ویستا را شکسته ایم ! که قبل از ورود ورژن اصلی خوشحال شش هزار تومان می فروختند٬ لذت هم می بردند! وظیفه مهندسیمان بود بگوییم!

پ.ن : وقتی این را نوشتم داستان آلوچه خانم تا فصل سومش روی سایت بود. اصولن از آن تیپ داستانهاییست که آدم را خوشحال می کند بعد از خواندن و الحق که خوب نوشته. همه اش را بخوانید. از پایین به بالا !‌ ( اسامی فصل هایش را دارید ؟! عالی است! )

+ FarNice ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

به او که شايد روزی روزگاری ...

به بهانه دیدن فیلمی یاد کودکی می کنم که شاید روزی روزگاری خارج از سرزمینش به دنیا بیاید. اگر بتوان آن سرزمین را به او نسبت داد.به او می اندیشم و یاد کودکی خودم می کنم و حیاط کوچک کودکی ها. با درخت گیلاسش و منی که ازش آویزان بودم. مادر بزرگم با موی مشکی باغچه را آب می داد و حیاط را می شست و صندلی می چید برای شام. آن حیاط کوچک با باغچه سه طبقه اش برایم یاد آور بازیهای کودکانه مان است و همه بی دغدغه بودن آن زمانمان که کم هم نبودیم در آن حیاط. نه به فلسفه-ی بودنمان فکر می کردیم نه به تاریخچه میهنمان. نه به شمردن افراد خانواده. دغدغه هایمان خلاصه می شد در تمام دنیای کوچک آن زمانها. مثل بقیه. کودک من شاید باید معنی سرزمین را آموزش ببیند. معنی تمام پیشینه ای را که آموختیم بدون آنکه بدانیم. معنی تمام خاطرات را ٬ تک به تک. باید خاطرات را در زبانها ادغام کند و مفهومی را برای خودش تداعی کند بدون آنکه حسش کند.

دوباره کودکی ام میاید جلوی چشمم. پدرم جوان است و مشکی. مادرم لاغر و خندان مرا بغل کرده. تولدم است و همه بچه های فامیل جمعند. مادر بزرگم برای اولین نوه پسری اش اسپند دود می کند. همه مرا صدا می کنند . من در اتاق این طرف و آنطرف می دوم و در بغل گوریل انگوری بزرگی که هدیه تولدم است می نشینم. خاله ام قد مرا با قد گوریلم می سنجد. از من خیلی بزرگتر است. همه بچه ها با هدیه هایم بازی می کنند. آدمهای اطرافم را می شمرم٬ انگشتانم کم می آید٬ از انگشتان گوریل کمک می گیرم٬ همه می خندند... سر و صداها بالا می رود و فید می شود... روز اولی که از ایران برمی گردم برایم همیشه یاد آور این روزهاست. همه مرا صدا می کنند. بین همه می نشینم و دلتنگیهایم می رود تا بار بعدی. کودک نداشته من هیچ گاه دلش تنگ نخواهد شد. هیچ گاه معنی «همه» را نمی فهمد ٬ هیچ وقت همه با هم صدایش نمی کنند که گیج شود. انگشتانش برای شمردن آدمها کم نخواهد آمد.

به کودک نداشته ام فکر می کنم. به او که هیچ گاه مثل من دلش برای همهمه-ی کودکی اش تنگ نخواهد شد. که روح سنگفرشهای خیس حیاط را درک نخواهد کرد ٬ که بازیهای کودکانه را در کوچه. دلش برای هیچ رسم و رسوم نشناخته ای تنگ نخواهد شد. که من با کودکی که دغدغه هایش از جنس من نیست چه کنم ؟ که می دانم آموزشش فقط ظاهری است. برای دل خوشی. کودک من مزه شیرین زبانی بین همه کسانی که دوستش دارند را نخواهد چشید. کودک من سرزمینش را شاید یاد بگیرد ولی با او بزرگ نمی شود که جزئی از زندگیش شود. کودک من شاید همیشه بی سرزمین بماند. و من به کودک نداشته ام فکر می کنم و قلبم فشرده می شود. به رفتن و ماندن فکر می کنم و اینکه کدام خیانت بیشتری است در حقش. شاید کودک نداشته من باید همیشه نداشته بماند. شاید .

 

+ FarNice ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

دست نوشته های يک منتظر

ساعت چهار و نیم صبح است. خوابم نمی برد. مغزم گنجایش اینهمه فکر را با هم ندارد. نمی دانم چه خواهد شد. عکسها را نگاه میکنم و فکر می کنم. اشک در چشمانم جمع می شود. نمی توانم دیگر . از تصور چند ساعت آینده دیوانه می شوم. خوابم نمی برد. ساعت دارد ۵ می شود. نمی دانم چه خواهد شد. یعنی چه شکلی است ؟‌بعد از این همه مدت ... ؟ در دلم همه چیز تکان می خورد. حالت تهوع دارم. حالم بد است. احساس می کنم باید همه پنجره ها را باز کنم. بعد سرد می شود. می لرزم. دست راستم می لرزد ٬ نمی توانم خوب بنویسم. چرا صبح نمی شود. چرا هوا روشن نمی شود؟ اشکالی ندارد. تا صبح چند باری بالا بیاورم حواسم پرت می شود و دیگر فکر نمی کنم. خوابم نمی برد.

...

ذهنم را خالی کرده ام و به هیچ چیز فکر نمی کنم. جز ساعت. ساعت دو و ده دقیقه بعد از ظهر است. پرواز نیم ساعت و پنج دقیقه تاخیر دارد. اینگونه می گویم چون می خواهم معیارش را نگه دارم. نیم ساعت . امیدوارم زود بگذرد... تمام دیشب را بیدار بودم. صحنه ای که ماه ها در ذهنم می پروراندم تا نیم ساعت دیگه جلوی چشمم پخش می شود. ولی الان نمی توانم به اش فکر کنم.رو به پنجره های بلند باند نشسته ام و هواپیماها را نگاه می کنم. کاش می توانستم با او صحبت کنم. کاش برایش می گفتم که از هجوم اینهمه فکر هنگ کرده ام. دیگر کاغذ ندارم. پشت بلیطهای قطار به سمت فرودگاه که در راه رفت خریدم می نویسم. دارد تمام می شود. کاری جز صبر کردن ندارم. یک صبر اجباری کشنده. کاش می دانستم چه حالی دارد. با وجود بیخوابی دیشب فکر می کنم قیافه ام خوب است. این دفعه چهارم است که خودم را در آینه دستشویی فرودگاه نگاه می کنم. یقه پهن کاپشنم را درست می کنم. زیر چشمانم را پاک می کنم و موهایم را باز و بسته می کنم. تمام مسیر را از باند تا دستشویی ها هزار بار رفته ام. نمی توانم بنشینم. این بلیط دیگر جای نوشتن ندارد.

...

یک بلیط دیگر پیدا کرده ام. پشتش به اندازه چند ثانیه فکر جا برای نوشتن دارد. باید اس ام اس های مبایلم را مرتب کنم. یا شماره تلفن ها را. می توانم کیف پولم را نیز خانه تکانی کنم. اصلن باید همه چیز را مرتب کنم. بازی های روی مبایلم بدرد نمی خورد. باید زمان بگذرد. بدون فکر. دیگر حالت تهوع ندارم. باید دوباره خودم را در آینه دستشویی چک کنم. از پشت پنجره های باند تا دستشویی رفتن و آمدن خودش کلی وقت می برد. ساعت دو و بیست و پنج دقیقه شده. نه! بیست دقیقه ٬ دروغ می گویم. کاش می شد بخوابم.  پرواز ساعت سه و پنج دقیقه می نشیند.دیگر جا برای نوشتن ندارم٬ این بلیط هم تمام شد!

+ FarNice ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

در آن سرزمين ...

به او قول داده ام وبلاگ خوانی و خبر خوانی و نوشتن تعطیل تا بعد امتحان . به او گفتم بعدش می خواهم یک قصه-اکی بنویسم... ولی ... مگر می شود ؟ حجم اخبار عجیب غریب لحظه به لحظه بیشتر می شود. میگویم فقط وبلاگ خودم را چک می کنم. بازش می کنم ٬ انار چیزی نوشته. بازداشت فعالان حقوق زنان. سرم سوت می کشد. آخر به چه جرمی ؟ نوشته اخیر فرناز سیفی را در زنستان خوانده بودم. نوشته بود رسانه ها در مورد کمپین ( یک میلیون امضا) با حساسیت چیزی می نویسند٬ گاهی هم نمی نویسند. واژه ها و مطالب دائم سانسور می شود. نوشته بود که موضوع زنان حساس است ! همان موقع هم منطق پشت قضیه را نفهمیدم. سانسور «قوانین تبعیض امیز علیه زنان و صحبت در مورد حقوق زنان» را نمی فهمم. دستگیری این سه نفر هم منطقی دارد دقیقن مثل منطق پشت دردسر ساز بودن حرفهای حساب نیمی از جماعت ایران٬ که فقط قصدشان ترسیم و تفحیم  حقوقشان است و بس.

سعی می کنم درس بخوانم٬ فکرم متمرکز نمی شود. بعضی قضایا بیش از حد خنده دار به نظر می رسد. انقدر که فکرش را هم نمی کنیم و اتفاق می افتد. در سرزمین ما همه چیز ممکن است. این بزرگترین واقعیت تلخ ایران است. صبح فقط می خواهم اخبار را زود چک کنم. باز گیر می کنم. تیترهای روزآنلاین یکی پس از دیگری شوک وارد می کند. نوشته امید معماریان را می خوانم در مورد خبر نوشته و صحبتهای پدر فرناز ؛باز یاد عصبانیت دیشب می افتم و داغ می کنم. عصبانیت و نگرانی ام دست خودم نیست. نگران کدام قسمتش نباشیم ؟‌ احتمال جنگ یا فروپاشی اقتصادی ؟ بی عدالتی و بی منطقی ؟ طرح های بی مزه مجلس ٬بازداشت کسانی که حرفشان حرف حساب است مثل جانیان ٬ بی سر و صدا ٬ بدون ذکر علت ؟ یا این خبر جدید در مورد سانتریفوژهای نطنز ؟ یا تحریم شدن و نشدن و .... نگران کدامش نباشیم ؟ از فکر قصه-اک نوشتنم کاملن منصرف می شوم. با این اوضاع خجالت می کشم راجع به چیز دیگری بنویسم. افکارم مرتب نمی شوند. سرم داغ کرده است.سرزمینم بیمار است. بد بیمار است.  از هر طرف نگاه می کنم بد جوری به هم ریخته. نمی دانم چکار می شود کرد. نمی دانم غیر از نشستن و داغ کردن و شوکه شدن چه کار دیگری می شود از اینجا انجام داد ولی می دانم که روزی آن سرزمین را با همه آدمهایش دوست داشتم. امروز نیز همه آدمهای بی گناهش را با همان سرزمین هنوز دوست دارم . باید راهی باشد ...

+ FarNice ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
comment نظرات ()

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد !

نوت بوکم خراب شده. شوخی شوخی با دو قطره آب کیبوردش سوخت و سفارش کیبورد جدید و فرستادن آن تا آخر امتحانات طول می کشد. شاید توفیق اجباری است برای درس خواندن. چند روز اخیر همه چیز به سرعت عوض شد. مثل سرعت از دست دادن عزیزترین وسیله ارتباطی ام با دنیای خارج از این غار تنهایی. همیشه همه چیز با هم اتفاق می افتد و اکثرن در عجیب ترین زمان ممکن. تنهایی یکدفعه ای از رفتن مادرم و دیدار عجیب عزیز دیگری که بودنش مثل برق گذشت و نداشتن اینترنت و استرس امتحانات و دوباره همان زندگی سابق ٬ هضم همه اینها با هم طول می کشد. فعلن همه چیز را موقتن ته ذهنم چال کرده ام! وقت ندارم به اشان فکر کنم. باید سر فرصت چشمانم را ببندم٬ همه را بگذارم جلوی ذهنم پخش شود. بعد یکی یکی مزه مزه شان کنم. اتفاقات خوب را چند بار عقب و جلو کنم٬ و از اول پخششان کنم. اتفاقات بد نیز بعد از یکبار بازنگری «Delete» خواهند شد! زندگی همیشه هم به همین آسانی نیست. ولی فعلن چاره دیگری ندارم. همه اینها را گفتم که بگویم لپ تاپم خراب است و ارتباطم با دنیای دوست داشتنی مجازی کم شده. خیلی کم. همین.

پ.ن-بی ربط : اگر این را نگویم می ترکم. هدیه فوق العاده ای دریافت کردم از یک آدم فوق العاده و آن اشتراک مجله فیلم بود ٬ آن هم اینجا . بعد از دو سال دوباره صفحات مجله را ورق زدن و مطالبش باعث شد دقیقه ای در سکوت چشمانم بلرزد. دوم بهمن بود که شماره دی و بهمن به دستم رسید. حس همیشگی اول ماه منتظر مجله بودنِ گذشته ها هجوم آورد و لحظه ای خودم را در خانه قدیممان حس کردم  با صندوق فلزی اش که درش جیر جیر صدا می کرد و اگر روزی چِکَش نمی کردم روزم روز نمی شد هر چند اکثرن خالی بود٬ چک کردن صندوق پستی اینجا یک اجبار است٬ بدون هیجان. و دیدن این مجله فارسی عزیز در صندوق بی احساس ِمن پر بود از نوستالژی و خاطره و احساس.  وقتی صفحاتش را ورق می زدم احساس کردم چقدر دورم از سینمای ایران و چقدر به سینمای جهان نزدیک تر. چقدر فرق داشت خواندش در اینجا.  ساعتها فقط ورقش می زدم. بالا پایینش می کردم و اسامی آدمها را می خواندم . انگار بعد مدتها کسی را پیدا کرده بودم. شاید هیچ چیز دیگر انقدر خوشحالم نمی کرد. «واقعن ممنونم».

+ FarNice ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢
comment نظرات ()