Luminosity From Extreme

لبه تيغ !

 گاهی فکر می کنم کاملا عقلم رو از دست دادم ...
گاهی فکر می کنم که یک خود آزار بزرگم ... ولی یک چیزهایی دست خود آدم نیست ... یا حداقل نمی خواهیم که دست ما باشد ... در بین فایلهایم دو فولدر ممنوعه دارم ... که باز کردنشان را برای خودم ( نه بقیه ) ممنوع کرده بودم ... خیلی سخت است  چیزی را که از صبح تا شب جلوی چشمت است , ممنوع کنی ...

 
باز کردن یکی از این فولدرها امروز باعث شد که دیگر من من نباشم ... دوباره آسمان ابری شد ... قلبم سر نا سازگاری گذاشت و هوای اتاقم یکباره کم شد ... باز چیزی گلویم را فشار می دهد ... باز نفس کشیدن سخت شده... 


از انتظار کشیدن خسته ام ! از فایلهای ممنوعه ... دلم می خواهد کاری برایشان بکنم ... ولی می دانم که برای همین کار هم باید منتظر ماند ...  از این کامپیوتر عزیز لعنتی خسته ام ...


 صدای ناقوس کلیسا می آید ... امروز یکشنبه است ... ولی این هم چیزی نیست که بتواند هوای اتاق مرا برگرداند ... منگ و سنگینم ... صبح است ... هنوز خوابم می آید ... آسمان بیش از حد تصور گرفته است ... تنها چیزی که دلم می خواهد , خوابیدن روی چمنها زیر باران است ... در آنصورت کسی صورتم را نمی بیند ...

+ FarNice ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳۱
comment نظرات ()

All the things You said

                      • Mother looking at me
                        Tell me what do you see?
                        Yes, I've lost my mind

Daddy looking at me
Will I ever be free?
Have I crossed the line?

All the things You said
Running through my head
This is not enough...

+ FarNice ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳٠
comment نظرات ()

بعد از طوفان !

من در يک خيابان نه چندان بزرگ راه می روم ... اطرافم درختان بلند سبز تيره سر به فلک کشيده اند و در فلک برگهايشان در هم گره خورده است ... خيلی وقتی نيست هوا روشن شده ... ابرها گرفته و تيره اند ...

رعد و برق می آيد ... من در اين جاده بين درختان می دوم ... باران به سر و صورتم شلاق می زند ... احساس می کنم اين برقها مرا تعقيب می کنند ... جلوی پايم به زمين می خورند ... می دوم و انگار باز هم مرا تعقيب می کنند ... باران است يا تگرگ نمی دانم ٬ هر چه هست صورتم سرخ شده ... از مژه هايم آب می چکد ... ريملهايم صورتم را سياه کرده ... لبانم سفيد شده ... عين روح شده ام ... فقط می دوم ... صدای رعد خيلی بلند است .... مرا می ترساند ... از صدای زوزه آن گرگها اصلا نترسيدم  فقط نگاهشان کردم ... خيلی عميق ... ولی صدای رعد خيلی بلند است ...

...

مجسمه سفيد ماريا آرام ايستاده و نگاهم نمی کند ... از هر طرف که می چرخم نگاهم نمی کند ... سفيد است ... دستش روی قلبش است و آرام ايستاده ... انقدر سفيد و آرام است که چشمانم کم کم تار می شود ... خوابم می آيد ... اين چند روز اصلا نخوابيدم ... همه اش بارانی بود و طوفان ... همه اش سردم بود ... می دانم مجسمه ماريای مقدس هنوز نگاهم نمی کند ... برايش چيزی می نويسم ... آرام است ... بايد بخوابم ... بايد زودتر بخوابم ...

 

+ FarNice ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۸
comment نظرات ()

ّI Stopped !

چند روز است که ايست زده ام ! همه چيز برايم متوقف است انگار ! مثل اينکه زمان ایستاده باشد ! هيچ چيز جلو نمی رود ... دو - سه روز است که با هم هيچ فرقی ندارند ! هيچ موجی نمی آيد ... انقدر کرخت شده ام که به سختی از يک پوزيشن به پوزيشن بعدی می روم ... اين حالت کمی نگران کننده است ... اميدوارم آرامش قبل از طوفان باشد ! ترجيح می دهم همه چيز بهم بريزد و طوفانی باشد تا انقدر سکون !‌ نمی توانم ببينم روزها کاملا مثل هم هستند... ذهنم خاليست و ايستاده !‌ دقيقا مثل يک ساعت بزرگ که خوابيده باشد با آن همه وقت و هزينه ای که برای ساختن و خريدنش صرف شده !‌  از اينکه روزهايم مثل هم باشد ٬ بدون هيچ تغييری ٬‌هيچ اتفاقی ٬ هيچ کاری که کمی خوشحالم کند ... ناراضيم ... از اينکه فکرم را خالی کرده ام از هرچه بود و زده ام به در بی خيالی ٬ ناراضيم ! از اينکه سنگی شده ام و پوچ ... بايد کاری برايش بکنم ... همه چيز زيادی ساکن است !

+ FarNice ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

گرگ و ميش !‌

۱. هوا دارد روشن می شود ... فکر ميکنم به اش گرگ و ميش می گويند ... ابرها هنوز سرمه ايند ولی آسمان مابينشان روشن است ... حوصله خوابيدن ندارم ... بعضی شبها با خودم ميگويم : ايول !‌ تا صبح نمی خوابم ... ولی دم دمهای همين گرگ و ميشه که می شود بيهوش می شوم ... گاهی آخرين لحظه های خاموش کردن کامپبوتر را اصلا نمی فهمم ...

۲. ديشب يک خواب صد در صد سورئال ديدم ... يک کولاژ کامل از زمان و مکان ... ترکيبی از وين و تهران ... حال و گذشته ... ولی ترسناک ...  شايد برای همين امشب حوصله خوابيدن ندارم ... ولی کم کم دارم به مرز بيهوشی نزديک می شوم ... اين ابرها هنوزم سرمه ايند ...

۴. هوا به طور جدی روشن شد .. صبح بخير !

+ FarNice ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۳
comment نظرات ()

فقط دو روز ... مثل بقيه روزها !

آسانسور به طبقه آخر می رسد ... خسته و هلاک است ... تمام ۶ طبقه را در اين فکر بود که کف آسانسور ولو شود ... ولی می دانست که شايد نتواند از جايش بلند شود بعد بايد تا صبح بالا و پايين کند ... وای حتی نا نداشت به اين تصور خودش بخندد ... با هزار و يک کيسه و پلاستيک وارد راهرو می شود ... از اتاقشان صدای موسيقی غمگينی می آيد ... باز اين دختره خل شروع کرد ... می رود تو و  او را برای اينکه اين آهنگها را گوش می دهد ٬ دعوا می کند ... بهش ميگويد که وبلاگت را خواندم ... باز تنها ماندی و اين آهنگها را گوش کردی ؟!‌ ... آهنگ جوادی بزارم پس ؟‌ ... آره ...  چرا باز انقدر کيسه داری ؟‌... توی دلش از اين سوال مسخره لجش می گيرد ... خب هميشه همين هست ... الان فقط خسته ام ... چايی بزارم يا قهوه ؟!‌ فرق ندارد ... ليوان تميز نداريم فقط ... با همه خستگی که می خواست کف آسانسور تا صبح بالا و پايين کند ٬ دو تا ليوان ميشورد ... آن يکی هم تا کمر توی کامپيوتر است ... هر چيزی هم پيدا می کند توی وبلاگها که برايش جالب است برای او بلند می خواند ٬ ولی يکی درميان گوش می کند ... فکر کارهای فردا ... کارهايی که برايشان فعلا وقتی پيدا نمی شود ... مغزش چند قسمت شده ... در گذشته و حال و آينده همزمان می چرخد ... فکر زود بلند شدن فردا ٬ باز ٬ جلوتر از همه است ...

آسانسور به طبقه آخر می رسد ... خسته و هلاک است ... با هزار و يک کيسه و پلاستيک ... چايی بزارم يا قهوه می خوری ؟!‌ فرق نمی کند ... فقط ليوان تميز نداريم ... می شورم خودم ... امروز اون آهنگها رو گوش نکردم ... ايول ... چه عجب ...فردا چيکاره ای ؟!‌

فکر کارهای فردا ... کارهايی که هنوز وقتی برايش پيدا نشده ...  فقط فکرهای ديروز به امروز اضافه شده ... دارند روی هم انبار می شوند ... بايد فکری به حالشان کرد ... فردا حتما يک فکری به حالشان می کند ... فردا می تواند کمی بيشتر بخوابد ... اين فعلا از همه مهمتر است ...

+ FarNice ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۱
comment نظرات ()

يکی از همين شبها شايد ...

زانو زد ... دستانش را بالا برد ... صدای موسيقی بلند بود ... خيلی بلند ...

پرده را کنار زده بود و به آسمان خيره شده بود ... صدای زنگ مبايلش در صدای موسيقی گم شده بود ... ولی او می شنيد ٬ خودش را به نشنيدن می زد ... آ. بود ... حتما می خواست بگويد بياييد خانه من فيلم ببينيد!‌ سعی کرد نشنود و صدای موسيقی را فقط بشنود ... صدای زنگ مبايل قطع نمی شد !‌ عصبانی شده بود ... کاش می توانست مبايلش را خاموش کند ... آه اگر فقط می توانست ... اگر می توانست اين آهنگ لعنتی را گوش نکند ...

کسی در می زند ... گرهارد است !‌می گويد صدای موسيقی ات را کم کن ... درس دارم ... حتما ... ببخشيد ...

می آيد تو و فقط کمی کمش می کند ... به زور همسايه ها هم نمی شود اين را گوش نکند ... دوباره رويش را می کند به سمت تاريکی آسمان ... صدای زنگ مبايل بلند می شود ... گوشی را زير پتو قايم می کند ...

موسيقی هزاران بار اول و آخر می شود ... صدای در زدن می آيد ... اين بار کسی در ياهو مسنجر آنلاين شده ... دو دل است که ياهويش را ببندد يا نه ...صدای ياهو را قطع می کند ... موسيقی دوباره آمده اولش ... باز به آسمان خيره می شود ... با هر قسمت موسيقی انگار کسی گلويش را بيشتر فشار می دهد ... ياد آن شب می افتد ... آن شب به امشب فکر می کرد که اشکهايش می ريخت و امشب به آن شب ... 

صدای زنگ مبايل دوباره بلند می شود ... پدر و مادرشند ... بر می دارد ... همه چيز خوب است ... خيلی خوبم ... قطع می کند ... صدای موسيقی را دوباره بلند می کند ... چند ساعت گذشته ؟!‌ فقط می داند که خيلی خواب آلود است ... کامپيوتر را برميدارد و ايميلش را باز می کند ... و شروع می کند به نوشتن :‌ امشب باز آن آهنگ را گوش کردم ...

+ FarNice ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

خوبم !‌ فقط خسته ام !‌

۱. از خستگی روی پاهايم بند نيستم ... دو - سه روز است که رسما خودم برای خودم دانشگاه را تعطيل کرده ام و به مناسبت گرم شدن دوباره هوا ٬ جشن گرفته ام ... در پارک نقاشی می کنم و کتاب می خوانم ... قدم می زنم و در کنار همه اينها فکر می کنم ... همچنان منتظرم و همچنان به سير اتفاقات پشت سر هم زندگيم فکر می کنم ... و می دانم که همه اينها بهانه اند ... از قديم و نديم گفته اند ملالی نيست جز دوری شما !!!

۲. وقتی داشتم در اورکات سوالی را جواب می دادم که ۵ چيزی که بدون آن نمی توانيد زندگی کنيد نام ببريد ... خيلی بدون فکر جواب دادم ... از آن به بعد هر چه فکر می کنم که غير از اينها چه چيزهايی می توانند برايم مهم باشند باز هم به همين جواب می رسم :‌ کامپيوتر و اينترنت ٬ موسيقی ٬ او (!)‌ ٬ آزادی ٬ آموزش(يکجورايی يادگيری يعنی) و لوازم آرايش !!!  ( می دانم ۶ تاست ولی هيچ کدام را نمی توانم حذف کنم )

۳. خيلی خسته ام !‌ انقدر که نوشتنم نمی آيد ... اينها هم بهانه اند ... بهانه ای برای اينکه کم نياورده باشم ...

۴.مدتی است امواج زندگی را زير پاهايم حس نمی کنم ...  ولی کم کم وقتش است که دوباره شروع شود ... مثل هميشه منتظرم ... و چقدر از انتظار خسته ام ...

۵. هيچ وقت

هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشيدم  شبيه نيمه سيبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زير آواری از رنگها ٬ ناپديد ماند ...

+ FarNice ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

قبله ام يک گل سرخ ...

۱. يکشنبه عصر که می شود ٬ کليسای مرکز شهر پر می شود از کسانی که برای دعا کردن آمده اند ... ديگر صدای چليک چليک دوربينهای عکاسی نمی آيد و همه ساکتند و دعا خوان ...

۲. دلم که گرفته باشد ٬ می روم بينشان ... شمع روشن می کنم و گاهی چشمانم را می بندم ... گاهی فراموش می کنم از اينها نيستم ... آنها نيز برايشان مهم نيست .. آخر دعا صميمانه دست می دهند ....

۳. امروز شنبه است و بارانی ... حسی قلبم را فشار می دهد ... چه فرقی می کند مذهبت چه باشد تا آخر دعا با تو دست بدهند ؟!‌ قلبم درد می کند ... کاش می توانستم داد بزنم ... ياد فيلم « از کرخه تا راين» افتادم ...يکدفعه !‌

۴. با وجود يک صليب و يک قرآن با هم در گردنم از تمام اين چيزها نا اميدم ... صدايم به جايی نمی رسد ... قلبم را دارند فشار می دهند ... چه فرقی می کرد اگر اسمم ماريان بود مثلا ؟!‌  باز هم همان بودم .... با همان نگاه و همان صدا و همان آدمی که قبلا بودم...  تو را به خدا بگوييد مگر فرقی هم می کند ؟‌!  با هر اسم و هر دين و هر نژادی باز هم همان بودم که هستم ... همين قلب را داشتم و همين آرزوها را !‌ همين حرفها را می زدم باز ... کاش می توانستم داد بزنم ... گلويم را کسی فشار می دهد...

+ FarNice ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٦
comment نظرات ()

چه لذتی دارد وقتی ...

چه لذتی می دهد بين همه مجبوريتها يا ممنوعيتها کاری را که دوست داری انجام دهی ٬ بی عذاب وجدان !‌

مثل وقتی که توی شهرک دم گرفته دريا بيشه در شمال ٬‌ وقتی يکدور دور شهرک را زدی پياده و خيس عرق شدی٬ وقتی آب استخر شيطنت وار وسوسه ات می کند ٬ دور از تمام جيغ و ويغها با لباس بپری در آب سرد و لذت دنيا را ببری ... خيلی هم برايت مهم نباشد که شايد لباسهايت در اين هوا تا روز آخر هم خشک نشوند !‌

يا مثل اينکه پيوسته در راه خانه و کتابخانه باشی برای امتحان دوشنبه ... و شب ۴ ساعت بخوابی و جلوی خودت را از باز کردن ياهو مسنجر و اورکات و مايسپيس و ايميلها و وبلاگها و بی بی سی و گويا بگيری چند روز ... هنوز دو فصل مانده باشد ... آفتاب از پنجره پشتت را گرم کند و پلکهايت سنگين شود ... يکدفعه همه چيز را ببندی بگذاری کنار ٬ کتاب « فريدون سه پسر داشت » عباس معروفی را باز کنی آنلاين و شروع کنی به خواندن ! بی عذاب وجدان !

+ FarNice ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٥
comment نظرات ()

اينجا سکوت است٬ خيلی !‌

طبقه چهارم هستم ٬ روبرويم فقط پنجره است ... از سقف تا زمين ... نوک درختان را می بينم ... با باد تکان می خورند ... پس بيرون بايد سرد باشد .. من گرمم است ... موهايم باز است چون . صدا از کسی در نمی آيد ٬ هر از گاهی صدای تايپ يا ماوس يا صدای صندلی ها ... خوابم گرفته ...

روبرويم يک جغد بزرگ است !‌ دمش را می بينم ... نمی توانم بفهمم ربط اين جغد به اينجا چه می تواند باشد ... هميشه اينجاست ... روز اول با خودش چه فکر کرده که آمده ؟!‌  ... با خودم ميگويم می مانم تا شب ... چه سکوت بی قواره ای اينجاست ... يعنی تا شب تحملش را دارم ؟!‌  خيلی هم برايم فرق نمی کند ...کاری ندارم ...  آمدنا به ماهی ام غذا دادم ؟؟؟

اين پنجره ها ٬ تعدادشان هم کم نيست ٬ ولی باز نمی شوند که !‌ دلم از بادهای بيرون می خواهد ... کاش موهايم را بسته بودم ... پريشب بود که هی معلق بوديم در هوا ...‌آن موقع هم موهايم باز بود ... وقتی صاف می شدم می ريخت جلوی چشمهايم و هيچ کجا را نمی ديدم ... تا می زدمشان کنار باز معلق می شدم ... اين موهايم هم مکافاتی است هميشه ... هميشه هر چه برايت مهم است مکافات است ...

نمی دانم هوا سنگين است اينجا يا سکوتش ؟!‌ شايد هم من !‌  موهايم را با دست بالای سرم نگه می دارم .. آن هم سنگين است ٬ دستم خسته می شود ...  آن شب که معلق بودم ... تصوير يکی از ساختمانهای قديمی پهن اينجا را می ديدم ٬‌بر عکس ... از آنجا هم حتما تصوير دختری بوده با موهای باز .. بر عکس ! که پاهايش را روی هوا تاب ميداده ... اينجا همه چيز خيلی سنگين است ... تا شب دوام نمی آورم حتما ...

يک نفر از پشت سرم رد شد ... چقدر سرد بود ... تا رد شد سردم شد ٬ خيلی ... می توانم برای تنوع بروم طبقه سوم . از آنجا مقدار بيشتری از درختان ديده می شود ٬ و بعد باز طبقه ام را عوض کنم تا شب شود ... هر کسی که رد می شود ٬ باد می آيد ... شايد اين منم که سر راه اينها که می نشينم سرما می آيد ... فکر کنم چون حوصله شان را ندارم ... خيلی ساکتند خب !‌  بايد ببينم تا کی می توانم بمانم ... فقط يادم نيست آمدنا به ماهی ام غذا دادم ؟؟!؟!

+ FarNice ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٤
comment نظرات ()

به بهانه روز جهانی آزادی مطبوعات !‌

چندی پيش نوشتم که از آدمی که به خودش دروغ می گويد خيلی بدم می آيد !‌ امروز می خواهم به اين ليست سياه دو گروه ديگر را اضافه کنم ! ‌آدمي که به جماعتی دروغ می گويد  و آدمی که کسی را مجبور می کند به خودش دروغ بگويد ...

تا وقتی مدرسه نرفته اي همه چيز درست سر جايش است ... از وقتی مدرسه می روي با انواع و اقسام ضد و نقيض ها که مواجه می شوی ٬ پدر و مادرت را بمباران می کنی با سوالهايت که اگر اين است٬ پس اين چيست ... گاهی جوابی برای سوالهايمان نمی گيريم و گاهی با اين جواب مواجه می شويم که معلمتان چرت گفته !‌ نمی فهمد ٬ يا مجبور است ... و چه دردناک است در عالم کودکی بشنوی که معلمت يک دروغ گوست ... يا هم از جنس تو نيست ...

همزمان با يادگرفتن الفبا خودسانسوری را نيز ياد می گيری ... ياد می گيری که به خودت و ديگران دروغ بگويی ... که گاهی راستگويی جرم است !‌

کلاس اول وقتی «ز» را ياد گرفتی می توانی بنويسی : « زندان » و وقتی مفهومش را برايت توضيح می دهند ياد ميگيری که جای انسانهای دزد و دروغگو و قاتل است و خدا را شکر می کنی که هيچ کدام از اينها نيستی ...

وقتی بزرگتر شديم  فهميديم که گاهی زندان جای انسانهای راستگوست !‌ گاهی جرمت حقيقت گويی و شکستن خود سانسوری ذاتيت است ... جای کسانی که می خواهند به کودکان خود و بقيه ياد دهند که به خودشان دروغ نگويند ...

وقتی «ي» را ياد ميگرفتيم در ديکته هايمان می گفتند بنويس :«آزادي» و از هيچ کس نمی پرسيديم يعنی چه !‌ چون نام يک ميدان است خب !‌ اگر هم می پرسيديم کسی جوابی برايش نداشت که اين هم از کلماتی بود که معنيش در « کلمه و ترکيبهای تازه » با چيزی که بعدا می ديديم بسيار متفاوت بود ... ديگر پدر و مادرمان را بمباران نمی کرديم چرا که عادت کرده بوديم که معنی کلمه ها يک دروغ بزرگ بيشتر نيست ...

گاهی هم کسانی پيدا می شدند که به جماعتی دروغ می گفتند !‌ يا کسانی بودند که خواستند آزادی را معنی کنند ٬ برايش چهار چوب گذاشتند که اين است آزادی ... درست عين حصارهای دور ميدان آزادی خودمان که بهترين سمبل اين شهر و کشور و حتی دنيا است ! و دروغ می گفتند که بلدند معنی اش کنند ٬ چون هنوز زندانها از آنها که حقيقت می گفتند پر است و هنوز همه خود سانسوری را می آموزند و به کودکانشان آموزش می دهند که می هراسند ياد بگيرد معنی کنونی زندان را ...

در ذهنم کلماتی که معنی برايشان ندارم ٬ دور می زنند !‌  مفهومهايی که دائم در حال تغييرند ... صفحه تقويم که فقط می خواستم تاريخ امتحانم را در آن يادداشت کنم جلوی چشمم تاريک و روشن می شود ...

 Mai 3 : Internationaler Tag der Pressefreiheit  - May 3 : World Press Freedom day

همه چيز با آن چه واقعا هست  فرق می کند ... حتی من با خودم ٬ دنيا با دنيا ... همه چيز تاريک و روشن می شود ... مثل برقی که دائم ضعيف و قوی می شود ...که هميشه در هراسی که لحظه بعد چه خواهد بود ؟!‌ تاريکی مطلق ؟!‌ يا روشنايی قبلی ؟!‌

+ FarNice ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٢
comment نظرات ()

گر بدين سان زيست بايد...

وقتی بچه بوديم با دوستانم قراری گذاشتيم ... قراری که آن روزها برايمان مهم بود و به گونه ای در گوشه ذهنمان رخنه و جا خوش کرده بود که می دانم هيچ کداممان يادمان نرفته ...

با هم قرار گذاشته بوديم که در روزمرگی زندگی غرق نشويم ... سعی کنيم آدمهای معمولی نباشيم  که اين آدمهای خاص هستند که دنيا را می سازند ... قرار گذاشته بوديم که يک بعدی نباشيم و نمانيم و اين قرارداد را ناگفته همه مان امضا کرديم ...

از آن سالها خيلی می گذرد ... همه در سر تا سر دنيا پخش شده ايم ... حتی نمی دانم که بعضی هاشان در آن ينگه دنيا چه می کنند ولی می دانم که همه تا جايی که بتوانيم سر قرارمان می مانيم ...

ابعادی که در خودم قوی می بينم بسيار با هم در تضادند ! کنار آمدن دو ( يا بيشتر ) شخصيت متفاوت که همه خود منند . کنار آوردن اين تضادها در کنار يکديگر راه رفتن بر لبه تيغ است ... گاهی !‌

تا جايی که از دوستانم خبر دارم آنها نيز ابعادشان با هم بسيار در تضاد است . شايد اين خاصيت قول و قرار ماست ... شايد بايد جايی در گذشته ها دنبال نوع قراردادمان بگرديم که چه بسته بوديم با يکديگر ...

گاهی نحوه برخورد آدمها از بيرون با اين قرارداد ناگفته بسيار برايم جالب است ... گاهی فکر ميکنم زندگی کردن با آدمها خيلی سخت تر از چيزی است که به نظر می رسد ... و شايد همان که تنها در مرکز شهر راه بروی و جايی بين موزه ها زير درختان بنشينی و تاريخ فلسفه بخوانی تا غروب شود ٬ خيلی بهتر است ! دلم برای هم قرارداديهايم که در اين سيارک با طوفانی پراکنده شده اند بسيار تنگ است ...

« وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد. 
-... اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب خورشيد را تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده... »

+ FarNice ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٢
comment نظرات ()

African kid


: This poem was written by an African kid

 

When I born, I Black

 When I grow up, I Black

 When I go in Sun, I Black

When I scared, I Black

When I sick, I Black, And when I die, I still black

And you White fellow, When you born, you pink

When you grow up, you White

When you go in Sun, you Red

When you cold, you blue

When you scared, you yellow

When you sick, you Green, And when you die, you Gray

???And you Calling me Colored

اين يک ايميل بود . من لينک درست و حسابی براش پيدا نکردم ولی واقعا فرض کنيد که اين رو يه بچه افريقايی گفته باشه ... اونوقته که ...

+ FarNice ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

دلتنگی

چقدر چشم‌هام را ببندم
و حضور دست‌هات را

بر تنم نقاشی کنم؟
می‌ترسم آقای من!
می‌ترسم دست‌هام
از دلتنگيت بميرد.

چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشه‌ی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمی‌برد
می‌آورَد
تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی.


حالا تو خوابی
و حسرت سير نگاه کردنت
در دلم بيدار شده.
می‌دانی هميشه اينجور
خوابت می‌کنم
که بنشينم نگاه کنم
تو را سير.

وقتی به تو فکر می‌کنم
سال من نو می‌شود
توپ در می‌کنند
توی قلبم
و ماهی قرمز تنگ بلور
پشتک می‌زند
برای خنده‌هات.

ببين!
دلتنگيت را ببين
توی بغلم!
...
باهاش چکار کنم؟

عباس معروفی

...

 

گفتم : دلم تنگ است

گفت : می دانم

گفتم: جايت خاليست

گفت: می آيم

گفتم: می آيی ؟!‌

گفت :گمانم

و من با گمان زنده ام و گمان مرا باد برده است سر درختان جنگل

در تاريکی ٫ رها کرده است

و من سردم است و دستان خدا را کم دارم

به اش ميگويم که کمکم کند و انگار نمی شنود

انگار که هيچ کس نمی بيند ...

و گمان مرا حتی خودش هم باور نمی کند

که سر درختان جنگل است

و جنگل اينجا پر از حيوان و حشره است

و من گمانم را بر نمی دارم که می ترسم

باور نکنيد ! که هميشه فانی است ...

اما من دلم تنگ است٬‌يک ذره است ...

+ FarNice ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٩
comment نظرات ()

هنر ٬ دنيا ٬ پنجره !‌

چه خبراست اين روزها ؟!‌ روز جهانی خاطره و اين حرفاست احتمالا !‌ اين افکار نوستالژيک دست از سر من بر نمی دارند ( و ظاهرا فقط درد من نيست ) ... 

در فکر کلاسهای تاتر هستم که وقتی ۱۶ ساله بودم شرکت می کردم ...آن روزها هنر برايم بسيار مهم بود !‌مهم تر از آنی که فکرش را بکنيد ... در واقع دنيا برايم مهم بود !‌فکر می کردم اگر از دنيا نگويم و نخوانم و ندانم چيزی از آن کم می شود ... در واقع از خودم کم می شد که من همان دنيا بودم و دنيايم همان شهرم و مدرسه ام و پشت بام خانه مان که برايم غار تنهايی بی نظيری بود ...

هنر برايم شايد مهم ترين وسيله ارتباط دنيای درونم  و دنيای بيرونم بود ... کلاسهای تاتر آن زمان ناشناخته عجيبی بود که بايد کشفش می کردم ... استادمان و بچه های کلاس هر کدام از عجيبترين آدمهايی بودند که می شناختم و همين باعث مرموز شدن هر چه بيشتر کلاس می شد ... علاقه ام و مطالعاتم کم کم به جريان سينما و تاتر ايران بيشتر شد و هنوز تاتر ايران را که به بچه پر استعداد يتيمی می ماند بسيار دوست دارم ...

از هنر ايران مثل همه چيزهايی که برايم مهم بودند و فکر می کردم بايد نگهشان دارم ... نا اميدم ... انگار به بيراهه می رويم گاهی ... انگار گميم ٬کم رنگيم ... از تاتر ايران از وقتی اينجا هستم خبر ندارم ... از سينمايش نيز نا اميد ... سينمای جهان هم که مثل هميشه است ٬ وسيع و پر تنوع ... مثل هميشه فيلمهايی می بينی که که چند ساعت بعد فراموشت می شود ٬‌يا فيلمهايی که انگار در گلوی آدمی گير می کنند و هضمش طول می کشد و می رود جايی پس مغزت می نشيند ...  تاتر اينجا را دوست ندارم ... هر چند گاهی نمايشنامه ها خيلی قوی هستند ولی آدمهايش سرد و بی روحند ... حسی که از در و ديوار صحنه می ريزد قديمی است ٬‌مثل ساختمان هايش ... حتی بهترين نمايشنامه ها حس چهار سوی کوچک و تاتر شهر دوست داشتنی  نمی شوند ...

دستهايم برای نگه داشتن دنيا کوچک است . آن زمان که کوچک تر بود فکر می کردم می توانم دنيا را نگه دارم ... ولی اکنون ايستاده ام و نگاه می کنم که همه دستانی هم که بالا بودند ٬ لرزانند و منتظر ... همه به هم نگاه می کنند و همچنان مردد ...

+ FarNice ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٧
comment نظرات ()

پارسال !

پارسال اين موقع دلم خيلی تنگ بود ... هنوز به اين ساختمانهای يک ارتفاع قديمی عادت نکرده بودم ... به هوای عجيب غريب اين شهر ٬ به اين مدل زندگی...  اينکه خودت باشی و اتاقت !‌

پارسال اين موقع چقدر همه چيز فرق می کرد ٬ چقدر بيشتر از يکسال ... همزمان با افزايش وحشتناک مقدار اطلاعات ورودی ٬ حجم اتفاقاتی که بايد به فضای خاطراتم  اضافه کنم هم افزايش عجيبی يافته ... بيشتر از يکسال ...

پارسال اين موقع آيدا هنوز توی دنيای ما بود ...‌ هنوز موهای تنم سيخ می شود و می دانم که هيچ گاه ديگر به کتابخانه دانشگاه مرکزی نخواهم رفت که برايم آيدا هنوز آنجاست با آن پيراهن طوسی کوتاهش و با هزار و يک دانشجو گپ می زند و ما از هم می پرسيديم اين همه دوست از کجا آورده ...

پارسال اين موقع مجبور نبودم اين چنين درس بخوانم که بعد نوستالژيک وار ياد گذر عجيب زمان بيفتم و وبلاگی هم نداشتم که بنويسم که اگر هم می داشتم باز نمی نوشتم ...

بايد از حال و هوای پارسال بيرون بيايم و باز متمرکز شوم ...ولی شک ندارم که از پارسال تا کنون بيش از يکسال گذشته ...

 

+ FarNice ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٦
comment نظرات ()

فلش بک های درآميخته!

شده ام مثل صحنه های فيلمهای سينمايی که تصاوير و اصوات فلش بک گونه به صورت درهم جلوی چشمشان ظاهر می شوند ... صداها با هم مخلوط می شوند و اگر هنرپيشه فيلم بودم بايد سرم را می گرفتم و هراسان فرياد می زدم بس است!‌ ولی زندگی خيلی هم شبيه فيلمهای سينمايی نيست ... ولی تصاوير و اصوات بدجوری با هم مخلوطند الان ...


وقتی می خوانم که سمن در پست قبلی برايم نوشته که همه ليوانها پر بودند برايم هميشه ... و علی در مورد مهاجرت نوشته و ياد تمام اتفاقهای اين مدت که انگار مال خيلی دور تر از يک سال و دو سال هستند ٬ می افتم... و ياد تمام نشانه هايی که ميگويند بر خلاف ميلم بايد کاری را انجام دهم که هنوز راضی به انجامش نيستم و ياد دخترکی که در تهران گم شد و در وين دنبالش می گردم و ياد خيلی مسائلی که دور و نزديکند و اينکه هنوز نشانه هايی از زلزله می بينم و می دانم که اتفاقی خواهد افتاد ...


کيفم را برداشته ام و بايد از در بروم بيرون ... امتحان روز ۵شنبه جلوی چشمانم رژه می رود ... تا شروع کلاس هوش مصنوعی ۴ ساعت وقت دارم .. پاهايم ياری رفتن به کتابخانه ندارد ... اين هوای لعنتی آدم را هوايی می کند !‌


تمام اصوات و فلش بک ها را موقتا خاموش می کنم تا بعدا به حسابشان رسيدگی کنم ... امروز باز آن روشنايی را می بينم ... و شايد باز به ليوانهای خالی بخندم ... تصميم با خودم است !‌

+ FarNice ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٥
comment نظرات ()

مسير گم شده در شب !‌

هميشه فکرميکردم که در مورد اتفاق چند شب پيش با هيچ کس حرف نمی زنم ٬‌ولی فکر بازگو کردنش قلقلکم می دهد ...

وقتی جهت يابيت در شهر هنوز ضعيف باشد همين می شود ... وقتی مشغول صحبت باشی و نفهمی که چقدر رکاب زده ای ...

روبرويمان تا چشم کار می کرد اتوبان بود ...کنارمان جنگل ...يک جورايی نه راه پس داشتيم و نه راه پيش ...گفتم :‌ اينجا به جايی نمی رسد ..بيا برگرديم ... گفت :‌اين همه راه را برگرديم ؟!‌ گفتم مگر چاره ديگری هم داريم ؟!‌ من يک قدم هم جلوتر نمی آيم ... برگشتيم ولی مسير فلشها را دنبال کرديم ٬ شايد ميانبری می شد ... آن موقع اصلا نمی ترسيدم ... برايم جالب و هيجان انگيز بود ... نمی دانم چرا انقدر به شب وين اعتماد دارم ومی دانم که خيلی هم حق با من نيست ...

زينم شل شده بود ... چيزی جز يک جنگل تاريک ديده نمی شد ... سخت با سفت کردن زين درگير بودم ... نمی دانم چه ديد که با صدايی که وحشت را در آن حس می کردی گفت :‌می شود عجله کنی ؟! اينجا خيلی صبر نکنيم بهتر است ... سرم را با ترس بلند کردم ... چشمانش پر از هراس پنهان شده بود ... راه افتاديم ... حالا ديگر می ترسيدم... نمی دانم در آن جنگل تاريک چه ديده بود ...

هميشه فکر می کردم اين اتفاقات در رويا يا فيلمها رخ می دهد ... که از ترس جانت خستگی و بی رقمی پاهايت را به جان بخری ... نقشه چگونه جنگيدن يا فرار کردنت را در سر بپرورانی و از ديدن فقط يک آدميزاد ٬ حتی يک پيرمرد اسرار آميز ٬‌با لبخندی عجيب و دوچرخه ای کهنه به مقصدی نامعلوم ٬خوشحال شوی ...

شايد هيچ وقت در زندگيم به مرزی نرسيده بودم که به نجات دادن جانم فکر کنم و اين فکر بسيار عجيب می نمايد... نيرويی که از اين فکر در هر دويمان ايجاد شده بود شايد برای اولين بار بود که حسش ميکردم ...قوی شده بودم و با اراده ... به خودم افتخار می کردم ٬‌فقط اگرکمتر می تر سيدم . هر دو شايد وحشتمان را قورت می داديم ...

برای مدتی مسخره بازی را کنار گذاشته بودم و از تمام نيرويم برای پيدا کردن مسير استفاده می کردم... وقتی بعد از تمام هراسها اولين آدم معمولی را ديديم و مهربانانه راهتماييمان کرد و وقتی اولين اتوبوس را ديدم و کم کم نشانه های تمدن را ... باز شدم همان که چندی قبل بودم و نمی دانستم اين همه انرژی را  از کجا اورده ام ...

وقتی بعدا از روی نقشه ديدم که چه بر سرمان آمده بود ... بسيار خوشحال شدم که در آن شرايط نقشه را نگاه نکرده بوديم ٬چون نمی دانم بايد با پاهای سست شده از ترس چه می کرديم ...

تجربه جالب و هراس آوری بود که مرا فقط ياد فيلمهای آلمانی می اندازد ... تنها چيزی که می دانم اين است که ديگر نمی خواهم اين تجربه را تکرار کنم ... :)

+ FarNice ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳
comment نظرات ()

اين فردا خيلی دور است ...

هر چه به خودم می گويم از فردا درست می شوم ٬ همه جا را تاريک نمی بينم ٬ حرفهای بهتری از يک سری افکار سياه و مبهم می زنم ٬ نمی شود ... انگار اين فردا هيچ وقت قرار نيست بيايد ... همه ليوانها خاليند حتی اگر همه قسم بخورند که پراند ... همه آهنگهای هاردديسکم غمگينند و هر شب نوبت بی برقی اتاق من است ...

اين فردا قرار نيست بيايد ... هر چقدر هم کارهای احمقانه انجام دهم و خودم را بزنم به کوچه های مختلف ٬ باز روزی مثل امروز وشبی مثل امشب يقه ام را می گيرد و خفه ام می کند ...

اتاقم را پر از گل کرده ام ... پنجره هميشه باز است ... از هوای اين چند روز اخير مست و مدهوشم ... با ماهی ام با هم زندگی خوبی داريم ...ولی اينها فقط بهانه اند ... بهانه ای برای ديدن نيمه پر ليوانهايی که خالی خالی اند... اين فردا شايد حالا حالا ها نيايد ... قلبم را چيزی فشار می دهد و نفس کشيدن باز مشکل شده ... آن نوای غم انگيزی را که از اولين شب مريضيم می شنيدم ٬ باز می شنوم... حالا ديگر خوب معنی اش را می دانم ...

نمی دانم اين فردا کی می آيد ٬ اما هر چه هست با من سر نا سازگاری گذاشته ... شايد هم هيچ وقت ... امشب آن نوا خيلی بلند است ... 

+ FarNice ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱
comment نظرات ()