Luminosity From Extreme

نوستالژی قهوه ای!

تمام اتاق پر از وسايل گوناگون است. او دارد وسايلش را جمع می کند که از اين خانه برود ... پلاستيکهای آشغال٬ چمدانها و ساکها ٬ جعبه های مختلف ٬ کاغذهايی که تا سقف رفته اند٬ ويندوز مديا پلير که تمام آهنگهای هارد ديسکش را پشت سر هم پخش می کنند و ليوان قهوه ای که دائم سرد می شود ...

آهنگها که با کتابها و کاغذ پاره ها ترکيب می شوند هر کدامشان بدجوری خاطرات سال گذشته را تکرار می کنند . خاطرات کشورش را و خاطرات تمام کسانی که در اين مدت آمده اند و رفته اند .

کارت پستالها مزه قهوه نيمه سرد شده می دهند. تلخ و بدون گرما ... سرد و خشن. بدون احساس . از اين آهنگهای قهوه ای متنفر است . بايد آخرين ليوان اسکاچ را سر بکشد و سيگار اسليم نعنايی روشن کند و در کاغذها غرق شود و غرق شود تا فردا در يک اتاق خالی پيدايش کنند با يک ويندوز مديا پلير که همچنان می خواند.

هوا گرم است. خيلی . گرم و شرجی... بايد در اين هوا رفت لب دريا٬ يا رودخانه ... يا روی چمنها خوابيد و آهنگ گوش کرد . يا دست جمعی ولو شد توی پارک و غيبت کرد. ولی هيچ دسته-ی جمعی وجود ندارد. س. پريروز رفت. م. امشب می رود و  و. دو هفته ديگر... گرم شدن هوا ظاهرا معنای خداحافظی می دهد و خداحافظی مزه قهوه بی مزه نيمه سرد . مزه زهرمار می دهد . 

فرودگاه هميشه مساوی بود با سفر. سفرهای هيجان انگيز و خوشايند... سفرهای کوتاه با برگشت معين . از روزی که فرودگاه شد يک بغض فروخورده-ی سنگين٬ يک توپ گير کرده سر راه گلو و نفس آدم٬ خداحافظی مزه زهرمار گرفت و خداحافظی ها دارند زيادتر و زيادتر می شوند. ديگر سفرها بازگشتشان معين نيست ٬ ديگر نمی دانی قرار است سر از کجای دنيا درآوری ٬ پايت که به فرودگاه بی بازگشت باز شد٬ ديگر روی موجی از خداحافظی ها می افتی و می روی ...

او به همه اين چيزها فکر می کرد و وسايلش را جمع می کرد ... بايد با اين خانه هم خداحافظی کند. بايد با همه خاطرات خداحافظی کند٬ چون دارند زياد می شوند و اسباب کشيشان مشکل است. تمام عکسهايی که آورده بود تا خاطراتش را نگه دارند را پاره می کند تا خاطراتش را نگه ندارند ... خاطرات وقتی نگه داشته می شوند و به عکسها٬ کارت پستالها و آهنگها می چسبند ٬ هيچ وقت کنده نمی شوند ٬ بعد مزه زهر مار می گيرند ... بايد يک فکری هم به حال آنهايی که به خيابانها می چسبند بکنند. شايد بهتر باشد آدم دائم شهرش را عوض کند که به خيابانهايش هيچ خاطره ای نچسبد .

قهوه اش برای بار هزارم يخ کرده و هنوز همه وسايل از در و ديوار اتاق بالا می روند و جا برای راه رفتن نيست . بايد روی سقف راه برود ٬ و از روی سقف پايين را نگاه کند که خودش وسط اين نوستالژی قهوه ای نچسبد . يک جرعه از ليوان می خورد و صورتش را در هم می کشد. امشب همه چيز مزه زهرمار می دهد.

+ FarNice ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳۱
comment نظرات ()

مقصد : فرانکفورت‌!‌

ساعت ۸:۳۰ شب ٬ اينجا وين ٬ يک شب فوق العاده گرم تابستانی ... در ايستگاه قطار ایستاده ام و منتظر باز شدن درهای قطارم . کمی دل شوره و بيشتر هيجان دارم . قطار ساعت ۸:۴۵ راه می افتد. مقصد: فرانکفورت.

در کوپه هم قطارهايم ۳ تا پسر اهل جمهوری چک هستند. اصلن احتياج به دانستن زبانشان نيست تا بفهمم از لحظه وارد شدن دارند راجع به من حرف می زنند و مسخره بازی در می آورند .. دقيقن عکس العمل و ديالوگهايی که ۳تا پسر ايرانی دارند وقتی با يک دختر خارجی در يک کوپه هستند !‌ يکی شان خودش را معرفی می کند و می گويد که برای بازی چک و غنا  به آلمان می روند . من هم برايشان توضيح می دهم و برای هم آرزوی موفقيت می کنيم . از آن به بعد هر وقت با تلفن حرف می زنند کلمات ايران و فرانکفورت را از بين مکالماتشان تشخيص می دهم !

ساعت ۶ صبح به فرانکفورت می رسيم. به جرات می توانم بگويم تمام کسانی که در قطار بودند برای جام جهانی به آلمان آمده بودند... قطار بعد از فرانکفورت به سمت شهرهای شمال شرقی تا دورتموند بالا می رفت ...

مرکز شهر فرانکفورت را در اين ۴-۵ ساعتی که تنها بودم تا به دوستانم بپيوندم را جويدم ! بايد اعتراف کنم که رود ماين بسيار از دانوب زيباتر است ( حداقل قسمتی از دانوب که در وين است )  ولی در نهايت وين زنده تر و زيبا تر است ! اولين برخوردم با يک آلمانی در يک کافه هنگام صبحانه خوردن بود که داشت بسيار جدی در مورد مردم و دولت ايران برای دوستش توضيح می داد و اطلاعاتش را به رخ دوست دختر بيچاره اش می کشيد. من هم خيلی جدی ايستاده بودم کنارشان و نگاهشان می کردم . بعد از ۱۰ دقيقه متوجه لباسم شد و گفت:" ای وای ! تو ايرانی هستی ؟!‌ همه حرفهای من رو شنيدی نه ؟!‌ " . و من برايش برای بار هزارم توضيح دادم چيزی که گيجش کرده بود را و فکر می کنم که در اين زمينه بسيار متبحر شدم در اين مدت !

خوبی فرانکفورت در اين مدت اين بود که هر کسی خوب می دانست که بايد با شخص مقابلش با چه زبانی حرف بزند ! همه مردم يک نشانی از کشورشان داشتند. يا لباسشان٬ يا پرچمشان يا بهشان آويزان بود ٬ يا روی صورتشان کشيده بودند و از جمله معروف : Deutsch or English ?! خبری نبود !  کم کم صدای شيپورها و سوتها به اوج خودش می رسيد ٬ کری خواندهای ايرانيها و پرتغاليها شروع شده بود و بازار سياه بليطهای بازی بسيار داغ بود !  از جماعت پرتغالی ٬ معقول تر فن نديده بودم ! تنها چيزی که ياد گرفته بودند وقتی به ايرانيها می رسيدند ازشان می خواستند تا با دخترهای ايرانی عکس بگيرند. ما هم می گفتيم به شرطی که گل نزنيد!!!

ورزشگاه فرانکفورت بسيار بزرگ و ديدنی بود . قابل توجه طرفداران حقوق زنان ٬ بعد از ۲۴ سال و اندی زندگی اين اولين بار بود که برای مسابقه فوتبال به ورزشگاه می رفتم ! . ايرانيها با خلاقيت فراوان شعار اختراع می کردند و جيغ می زدند و خيلی هم به نتيجه بازی فکر نمی کردند!‌ پرچم هايی هم که در هوا تکان می دادند به قدری با هم اختلاف داشت که ديدنی بود . ۷۰ درصد ورزشگاه ايرانی بود و پرتغاليها هم خيلی جدی ٬ طوری که انگار برای ديدن بازار بورس يا ديدن سخنرانی جايی جمع شده اند دست می زدند. هر از گاهی اسم کشورشان را می گفتند و فقط هنگام موج مکزيکی خيلی ذوق می کردند !  از آنجايی که بيلط بازی را از اينترنت و از يک پرتغالی خريده بودم ٬ با ۴-۵ تا ايرانی ديگر ٬ وسط پرتغالی ها نشسته بوديم که به نظرم هيجانش خيلی بيشتر بود !

۲ ساعت بعد از بازی شهر در دست پرتغالی ها بود و ايرانيها کمی ( دقت کنيد فقط کمی ) بی حال و حوصله شده بودند . بعد از دو ساعت اين جماعت ايرانی تا نصفه شب در شهر می رقصيدند و هم چنان شعار می دادند ! خارجيهايی که بازی را نديده بودند با خوشحالی می پرسيدند : برديد ؟!‌چند تا گل زديد ؟! و ما فقط هر هر کنان می گفتيم که نه ! ۲ تا خورديم ٬ تازه سر سومی هم شانس آورديم و حتما با خودشان می گفتند : خدايا ٬ توبه !!!

شب کنار رود ماين هر کشوری برای خودش يک غرفه داشت که از آن صدای موسيقی آن کشور و بوی غذاهايشان بلند می شد . مردم همچنان برای ما ( که هنوز نقش پرچم روی صورتهايمان بود ) ابراز احساسات می کردند و ما هم برای کشور آنها !  حتی غناييها که باور نمی کردند برده باشند هم به اندازه ايرانيهای بازنده نمی رقصيدند! و به ما می گفتند شما باحال ترين فن های دنياييد و فکر کنم منظورشان خل ترين بود !

هنگام برگشت٬ در ايستگاه يک پسر سياه پوست از من پرسيد که به کجا می روم . وقتی برايش توضيح دادم با تعجب پرسيد ؟!‌ تنهايی و گفتم که همين الان از دوستانم جدا شده ام که برگردم وين . و با تعجب فراوانتر گفت که تو خيلی شجاعی ! وقتی ازش پرسيدم مال کجاست خنده ام گرفت : می دانی ترينيداد و توباگو کجاست ؟! و من هم اطلاعاتم را به رخش کشيدم و نگفتم که اگر تيمت توی بازی نبود هرگز نمی دانستم اين کشور کجاست و تازگيها در موردش خواندم !  

قطار برگشت تا نورمبرگ پر از ژاپنيهايی بود که برای بازی با کرواسی می رفتند و جای ايستادن هم توی قطار نبود ٬ چه برسد به نشستن ! و ۲ ساعت و نيم تا نورمبرگ  منتظر پياده شدن ژاپنيها بودم و با يک پسر انگليسی گپ می زدم که دور تا دور آلمان را می چرخيد و بازی ها را نگاه می کرد و وقتی به اش گفتم که از تيمت خوشم می آيد گفت : هه ! به خاطر بکام٬ نه ؟!‌ می دونم خوش قيافه است ! و من خنديدم که نه بابا و نگفتم که به نظرم ايتاليايی ها خوش قيافه ترند !

چمن زارهای وسط راه با سرعت از جلوی چشمم می گذشتند و احساس می کردم که از خستگی حرف هم نمی توانم بزنم ... پاهايم ذق ذق می کرد و چشمانم روی هم می رفت و هر از گاهی بازشان می کردم و به دهکده های وسط راه نگاه می کردم که بين تپه ها ساخته شده اند ٬ با سقف های شيروانی قرمز وسط اين همه سر سبزی ٬ و دلم برای شمال خودمان تنگ شد.... وين ٬ ترمينال غربی ... چقدر خسته ام ! ولی شايد يکی از بهترين سفرهايی بود که در زندگی ام رفته بودم . دلم نيامد ننويسمش ٬ حالا وسط اين پيشانی و اينها شايد بی ربط بود . به خودم قول داده ام دو روز بخوابم !!!

+ FarNice ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٩
comment نظرات ()

پيشانی!

بعضی موقعها راه رفتن در کوچه پس کوچه های سنگ فرشی با ساختمانهای چهار٬ پنج طبقه قديمی٬ عالمی دارد ... وقتی آفتاب داغ پوست را می سوزاند و بين اين کوچه های تنگ باد خنک می زند روی پوست آدم و می رود لای موها و از گردن رد می شود و آن لحظه فقط  افکار آرامش بخش اند که می آيند در ذهن آدم می نشينند...

در يکی از همين کوچه پس کوچه ها داشت راه می رفت ... فکر می کرد و از اينکه باد موهايش را از روی گردنش کنار می زد احساس سبکی می کرد ... سنگ فرشها جلوی پايش بی نظم و با نظم راه می رفتند ٬ کفشها نيز همين طور... ولی يکی از اين کفشها روی سنگ فرشهای جلوی پايش ايستادند.  مردی با دستار مشکی و عبای هندی  ... سرش را که بالا آورد٬ هندی پيشانيش را خواند و خواند ! پيشانی هم برای خودش عالمی دارد ٬ هندی معتقد بود پيشانی به کف دست ربط دارد ... اگر می گفت به کف پا قبولش راحت تر بود ! کف دستش را که ديد با لهجه عجيب غريبش شروع کرد به ربط دادن پيشانی و کف دست !

خنده اش گرفته بود و با هندی شوخی می کرد ٬ هندی اصلن شوخی نداشت ! پيشانی او محل درآمد بود برايش ... اصلن چرا بايد پيشانيش برای کسی محل درآمد باشد ؟!‌ چرا بايد خطوط دستش مهم باشند ؟! تا لحظاتی قبل مهمترين خطوط ٬ خطوط بين سنگفرشها بودند ... بچه که بود ٬ خطوط کاشی های حياط برايش مهم بود ٬ می دانست اين خطوط ٬ خيابان مورچه ها هستند ٬ می دانست برای مورچه های حياط اين خطوط حياتی اند ...

عصرهای تابستان٬ آب که می ريختند کف حياط به فکر مورچه ها بود... آب می ريخت روی درخت خرزهره ٬ آب را می بست و صدای قطره هايی که از اين برگ به آن برگ می ريختند را گوش می کرد و حواسش به مورچه ها بود . کوچه پس کوچه های تهران کجا ٬ اينجا کجا ... اينجا مورچه ندارد ٬ يک نوع کنه دارد که اگر برود توی پوستت ٬ کمتر از يک روز ٬ تمام ! هندی می گويد : خيلی زندگی می کنی و يک مرگ کاملا طبيعی داری . همين ؟!‌ آمده است  بگويد که خطوط دستهايش به پيشانيش ربط دارند و به او می گويد که انقدر زندگی ميکند که مرگ تمام عزيزانش را ببيند و آخرش هم بخوابد و بيدار نشود... ؟

هندی می گويد که گذشته اش کف دستش نوشته شده . باد می زند زير چمنهای خيس پشت سرشان و بوی هندوانه بلند می شود ... شبهای تابستان روی همان خطوط حياط می نشستند و آخر سر روی تاب کنار حياط خوابش می برد ... بوی نم و هندوانه و حياط آب پاشی شده توی سرش و روی پوست پيشانی اش می نشست صدای ممتد کولر طبقه اول فيد ميشد در صدای قژقژ زنجيرهای کهنه تاب ...

هندی هيچ چيزی از هندوانه و حياط بچه گيهايش نمی داند ٬ حتی از تفاوت کوچه پس کوچه های تهران و شهرهای قديمی اروپا نيز نمی داند ... هندی فقط به اش می گويد که با اينکه می خندی ٬ ولی چيزی درونت هست که نمی خندد ...

بعد از رفتن هندی به چيزی فکر می کرد که هميشه هست ... روی پيشانيش و حتی کف دستش . به تفاوت سنگ فرشها و حتی مورچه ها ٬ به اينکه راه رفتن در اين کوچه پس کوچه ها هم عالمی دارد ٫ به اينکه شبهايی که روی تاب گوشه حياط خوابش می برد و هنوز قد و قواره اش اندازه تشکچه تاب بود ٬ روی پيشانيش داستان سنگ فرشها و ساختمانهای قديمی جلوی چشمش را کسی خوانده بوده يا نه ...

باد دوباره ميزد زير موهايش و از گردنش رد می شد... روی چمنها دراز کشيده بود و علفهای خيس پاها و بازوهايش را قلقلک می دادند. به خطوط کف دستش خيره شده بود ... تنها چيزی که می ديد دختری بود که روی چمنها دراز کشيده و از هوا و آفتاب و باد و بافت قديمی مرکز شهر لذت می برد و لبخند می زند ... هندی تنها چيزی را که نمی ديد ٬ همين بود !

+ FarNice ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٦
comment نظرات ()

کسی که مثل هيچکس نيست...

آدمی که رفت بالا ٬ به اين آسانی ها پايين نمی آيد ...

من که می دانستم کی را ميگويد . اصلن هميشه می دانم راجع به چی حرف می زند . نوشته هايش را که خواند گفت خوب است ٬ ولی جديد نيست ٬ تکرار مکررات است ... ولی نثرش قويست . حتمن همه هم همين را بهش گفتند که اين جوری  بالا بالا رفته ٬ به هيچ صراطی هم مستقيم نمی شود ...

راست می گفت ... خيلی چيزها را راست می گويد ٬ همه اش تجربه است٬ آدم زياد ديده توی زندگيش. بعضی موقع ها از سر کار که می آيد خانه می گويد از صبح يک ريز دارم حرف می زنم با آدمهای مختلف ٬ با من حرف نزنيد يک مدت ! دولت که عوض شد ٬ همه گفتند نمی سازد با دولت جديد ٬ ولی باز هم ماند. بين دو تا شغل مهم پاسش می دهند دائم ٬ دلش برا مردم می سوزد٬ خيلی.

انقدر دلش برای مردم سوخته٬ بالا بالا نشسته و گنده گنده گفته ٬ خانه که می آيد نمی تواند ببيند اشتباه می کند ٬ حالا هم نشسته جلوی من بد او را می گويد که رفته بالا ٬ پايين هم نمی آيد. راست که می گويد اما خودش هم گاهی اشتباه می کند٬ عوضش پوستش حسابی کلفت شده .

وقتی چشم انتظار بچه هايش می نشيند ٬ کسی نمی فهمد درد دلش را. من که می فهمم ؛ نه اظهار دل تنگی می کند نه خم به ابرويش می آورد ... از زنگ زدنهای وقت و بی وقتش بهشان می فهمم توی دلش چيست.

می خواهندش سر کار خيلی٬ از وزارتخانه که می آيد ٬ عصبانی است از دست مملکت؛ ميگويد بايد ببينيد سر بودجه مملکت دارد چه بلايی می آيد ... عوض اينکه بگذارد همين قسمتی که زير دستش است حيف و ميل شود ٬ يک جورايی پخش می کند بين کارمندها. برای همين است که می خواهندش . از آبدارچی تا رئيس... اما بعضی موقعها که نگاهش می کنی٬ ته چشمش نه مدير می بينی ٬ نه آن همه تجريه را! می شود يک دل با هزار اميد و آرزو برای بچه هايش. ته چشمانش انگار يک چيزی می لرزد هميشه ٬ مادر است خب ! هر کارش کنند٬ مادر است . آنوقت بچه هايش که ازش ايراد می گيرند ٬ کل می اندازد باهاشان. به اش می گويند رفته ای بالا٬ پايين هم نمی آيي. حالا خودش هم نشسته اينها را راجع به يکی ديگر می گويد. قبولش دارم اکثر اوقات. تجربه است بالاخره . نشسته حرف ميزند ٬ من هم ته چشمانش را نگاه می کنم ٬ می خوانم تا تهش را. می دانم راجع به چه حرف می زند٬ هميشه. خيلی چيزها ياد گرفته ام ازش٬ خيلی.

 

+ FarNice ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۳
comment نظرات ()

قطار

 تصاوير بيرون قطار از قاب پنجره جلويشان عبور می کرد و به قاب بعدی می رسيد و در نهايت از حصار قابها خارج می شد و دوباره به طبيعت می پيوست ... ها. روی چمدانی که روی صندلی بينشان گذاشته بودند تکيه داده بود و با دستبندش بازی می کرد. تی. سرش را روی شيشه پنجره گذاشته بود و او را نگاه می کرد ... صدای قطار که شايد ممتد ترين صدايی بود که تا بحال شنيده بودند٬ سکوت بينشان را پر کرده بود.

- می دانی به چه فکر می کنم ؟!

برای شکستن ناگهانی سکوت ٬ سوال خوبی است. حتی اگر با شانه هايش هم جواب بدهد باز هم می شود سکوت را شکست .

- نه! به چه ؟!

- به اينکه چرا من انقدر به همه چيز فکر ميکنم !

چه می توانست بگويد ؟!‌ فقط لبخند زد ... قطعن ادامه دارد ...

- الان داشتم به سفرم فکر می کردم و اينکه چه شد سر از اينجا دراوردم و به برگشتن ٬ و مهم تر از همه تمام تصاوير را ۱۰۰ بار در ذهنم مرور می کنم که حک شود و ... می دانی به تمام جزئيات آنچه ديدم دقت کردم ٬ مثلن ...

صدايش در صدای قطار فيد شد ٬ شايد او بود که نمی شنيد... او هم داشت به همه اين چيزها به اضافه خيلی چيزهای مهم تر فکر می کرد . به شباهت حرفهای تی. به بقيه ٬ به اينکه انگار همه چيز را قبلن يکبار ديگر ديده بوده ٬ اين قطار را٬ اين فضا را و اين حرفها را قبلن شنيده بوده ٬ انگار همه چيز تکراری بود .

- می دانی تو برای من مثل چی می مانی ؟!‌

می دانست . شايد هم نه ... چرا حتما می دانست ٬ زيرا قبلن همه اين ديالوگها را شنيده بود. نمی دانست چه موقع ...

تمام مدت که تی. حرف می زد ٬ ها. فکر می کرد ... به همه چيز ٬ به همه حرفهای تی. و به همه شباهتهايش با خيلی چيزها ...

تصاوير محصور در قاب پنجره قطار ايستادند. تی. همچنان حرف می زد ... موقع خداحافظی ايستاد رويرويش . ها. نگاهش کرد ٬ مثل کسی که چيز مهمی را می خواهد بشنود ... ولی در اصل ترجيح می داد هيچ چيز مهمی نشنود ...

- تو نمی خواهی جواب هيچ کدام از حرفهای مرا بدهی ؟!

- مگر تو مهلت هم می دهی ؟

خنديد . ولی جواب حرفهايش را نگرفت ... فقط خداحافظی کرد. موقع خداحافظی فقط گفت که وقتی برسد چه کار می کند و او هم بهتر است که در اين مدت چه کارهايی بکند. ها. فقط نگاهش می کرد . آخرين لحظه از دور به جای دست تکان دادن ٬ زبانش را درآورد... همين !

تصاوير دوباره با قابها بازيشان گرفته بود ... ها. سرش را به شيشه پنجره قطار تکيه داده بود . هدفونهايش را در گوشش گذاشته بود و صدا را تا جايی که می توانست بلند کرده بود و به همه آن چيزهايی که در ذهنش چرخ می زدند فکر می کرد ...

***

صدای تی. از پشت تلفن می آمد که :

- می دانی تمام راه را تا برسم به چه فکر می کردم ؟!

- نه ! به چه ؟!

- به اينکه من چرا انقدر به همه چيز فکر می کنم ...!

ها. نمی دانست تی. لبخندش را از پای تلفن می بيند يا نه ... تی. تمام چيزهايی را که به اشان فکر کرده بود تعريف می کرد و ها. هيچ چيز نمی گفت ... لبخند ميزد و اميدوار بود او لبخندش را از پای تلفن ببيند. تی. همه چيز را می گفت و ها. فقط فکر می کرد ... به همه چيز !

+ FarNice ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٠
comment نظرات ()

اطلاعيه مهم !

من از همين تريبون به همه اعلام می کنم که نوشته های اين وبلاگ همه ساخته و بافته تخيل من است و هر گونه شباهت شخصيتها با اشخاص حقيقی و حقوقی ٬ تصادفی می باشد !

از تمام افراد نگران و تجويز هايشان متشکرم . انتقادات نثری و نوشتاری را با کمال ميل پذيرا هستم  و  اجازه می خواهم روان درمانی شخصيتها را به عهده اينجانب گذاشته ٬بلکه شکل بگيرد.

با  تشکر فراوان ٬

فرنايس.

+ FarNice ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۸
comment نظرات ()

يک صبح معمولی !

آفتاب مستقيم از پنجره روی صورتش افتاده و نمی گذارد بخوابد . چشمهايش را باز می کند ٬ يادش می افتد که ديشب هر چه تهران را می گرفت هيچ کس گوشی  را بر نمی داشت ... صدايش را چند بار صاف می کند و برای خودش بلند الو الو می کند ٫ انقدر که مطمئن شود صدايش خواب آلود نيست ... مبايلش را از بالای سرش بر می دارد و شماره می گيرد ... بوقها را می شمرد ...۱ ٬ ۲ ...۱۰ ...کسی بر نمی دارد ... نا اميدانه قطع می کند و از تخت پايين می آيد . ليوانهای شب قبل کثيفند ٬ نصف لباسها به مرور از توی کمد بيرون آمده اند و روی صندلی انبار شده اند . حوصله مرتب کردن يا چايی خوردن را ندارد. فکر می کند که چه بپوشد که در روز گرمش نشود و عصر به بعد سرد ... با خودش ناسزايی به هوای غير عادی شهر می دهد و برای خودش رنگ و وارنگ روی هم می پوشد ... باز يادش به بوقهای بی ثمر تلفن می افتد و در دلش چيزی چنگ می زند . اين دفعه بعد از هر بوق صفحه مبايل را هم نگاه می کند که شماره را درست گرفته باشد ... نا اميد تر از دفعه قبل ٬ قطع می کند .

کفشهايش را هم پوشيده  و بند کيفش بين بازوهايش ٬ روی تخت ولو شده است . به طور کاملا عصبی تمام صفحه های اينترنت اکسپلورر را ريفرش می کند ... پشت سر هم ... بوق ... بوق ... هيچ کس گوشی را بر نمی دارد ٬ هر چه شماره بلد است می گيرد ٬ دو صفر نود و هشت جلوی چشمانش کج و راست می شوند ٬ هر چه فکر می کند نمی تواند از خانه برود بيرون ٬حاضر است تمام قرار هايش را کنسل کند ولی به جای بوق يک صدای آشنا بشنود ...

حدودا  سه ساعت به همين صورت نشسته ٬ ديگر شماره نمی گيرد ... صفحه ها را پشت هم ريفرش می کند و ديگر نمی داند که بايد چه کار کند ٬ حالت تهوع دارد ٬ احساس می کند داغ شده و به هيچ چيز جز يک صدا نمی تواند فکر کند ... با خودش می گويد بار آخر است ٬ ولی در طول اين سه ساعت اين صدمين بار است که اين را می گويد ٬ بار آخر است وگرنه ... ؟!‌ وگرنه چه ؟! وگرنه يک بار ديگر هم امتحان می کند ! چاره ای ندارد ٬ حالت تهوع اش شديد شده و دستانش می لرزد ... با خودش می گويدکه اصلا ضعيف نيست و به ياد نمی آورد در طول مدت زندگی در خارج از کشور دلش شور زده باشد ... اين دفعه فرق می کند . خودش هم نمی داند چه فرقی . با خودش می گويد که از اين آدمهای عشق دلشوره نيست ٬ خودش هم می داند ... نمی داند چه مرگش شده ٬ سعی می کند خودش را راضی کند که فقط خل شده ! اين از هر اتفاقی بهتر است . دوباره گوشی را بر می دارد و شماره می گيرد ٬ يادش به يک شماره ديگر می افتد. از آن طرف خط فقط به اش ميگويند که تلفن خراب است و همه چيز امن و امان است ... به روی خودش نمی آورد که چقدر دلش شور می زده ٬ صدا می گويد نگران نباش . دستانش هنوز می لرزند ... تلفن را که قطع می کند با تمام وجود می زند زير گريه .

+ FarNice ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٧
comment نظرات ()

من و شازده کوچولو !

فرق سيارک من با سيارک شازده کوچولو در گلش است ... يعنی اصلن داستان از آنجايی شروع می شود که از آدمها خسته می شوم و يک مار ٬ گير می آورم ... اين آدمها دائم با باد اين طرف و آن طرف می روند ٬ نه اينکه ريشه ندارند ... اين بی ريشه گی حسابی مايه دردسرشان شده ...

وقتی به سيارکم آمدم ... من بودم و سيارکم و يک ماهی در يک آکواريوم پلاستيکی ... از گل خبری نبود ... ولی تا دلتان بخواهد درختان بائوباب بود که بايد خيلی مواظبشان می بودم ... آخر بائوبابها درختان خطرناکی هستند و هر لحظه ممکن است سيارک آدم را در بربگيرند و تمام .

فکر می کنم شازده کوچولو برای پروازش از مهاجرت پرندگان وحشی استفاده کرد ... ولی من با هواپيمای آقای خلبان به سيارکم آمدم ... از آن موقع صد بار تعميرش کرده بود ... در بين راه برايم تمام داستان را تعريف کرد ... گفت که شازده کوچولو هر بار که دلش می گرفت صندليش را کمی جلوتر می کشيد و غروب خورشيد را تماشا می کرد ...  از ايده اش خوشم آمد ... اينکه هر بار دلت می گيرد گير بدهی به طبيعت ...

سر راهم از آن آدمهای جدی که می گويند «من يک آدم مهمم » زياد ديدم ... خب لابد راست هم می گفتند ... کارهايی که کمتر از شمردن ستارگان نيستند مهمند گاهی . آدمهايی که فقط می شمردند تا تعداد ستاره ها را يادداشت کنند و بعد دوباره از اول همه را بشمرند ... من فکر می کنم اين کار خيلی وقت بگيرد ... انقدر که به عمر آن آدم کفاف ندهد و به فرزندش بگويند تو بايد ادامه بدهی ... لابد او هم فکر می کند که حتما شمردن ستاره ها کار مهمی است و آن را ادامه می دهد ... و کرورها سال است که آنها همچنان به شمردن ستاره ها مشغولند و می گويند که من يک آدم مهمم !

سيارک من ۲۰ متر بيشتر نيست ... ماهی ام هم طناب نمی خواهد ... راست شکمش را هم که بگيرد برود راه دوری نمی رود . من سيارکم را با يک ديش مخابراتی تصور می کنم ... وقتی که می چرخد و سر و ته می شود ٬ ديدنی است ... شازده کوچولو تفلک از تکنولوژی بدور بود  ولی من از سيارکم می توانم همه آدمهای مهم را ببينم و همه گلها را ... و ببينم که آدمها چگونه بر سر شمردن ستارگان به جان هم می افتند ...و از اينجا همه آدمهايی را که  می ميزنند که شرمندگی می خواره بودنشان را فراموش کنند را هم می بينم ... بعد با خودم می گويم که اگر می وجود نداشت اينها حتما چيز ديگری را کشف می کردند که ازش استفاده کنند که شرمندگی کشفشان را يادشان برود ... و بعد سر همين کشف ها و آنتی کشف هايشان باز به جان هم بی افتند ...

سيارک من هم مثل سيارک شازده کوچولو جای چيزهای فانی است .. چيزهايی که در کتابهای جغرافی و هيچ کتاب ديگری ثبت نمی شوند ...در کتابها فقط چيزهای پايدار را می نويسند ... اما اينجا پر است از چيزهای فانی ... آدم کف دستش را که بو نکرده است ...

+ FarNice ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٦
comment نظرات ()

دو شهر پارالل

در ماشين را می بندد و به سمت خانه به راه می افتد. ساعت از ۱ شب گذشته ... بعد از شرکت رفته بود که بازی کند ... بازيش خيلی خوب است ... دور قبلی مسابقات فقط بد شانسی آورد ... بازيها يک حذفی بود ... فردای بازی همان حريف را با اختلاف زیاد شکست داده بود... فقط بد شانسی بود ... دور بعد می برد .. اگر روی مود باشد ... تازگيها اصلا روی مود نيست...

***

با خودش فکر می کند که الان آنجا ساعت چند است ؟! حساب می کند ... بايد به مغزش فشار بی آورد که امروز چند شنبه است ... چه اهميتی دارد برايش ؟ همه روزها مثل هم می گذرند ... با خودش فکر می کند که او حتما هنوز خانه نيامده ... از مترو پياده می شود ... هنوز دو ايستگاه بايد با ترموا برود ... "پياده می روم" ... در بين راه فکر می کند ... هميشه همين کار را می کند ... به اين که از اين مسير خاطره دارد ... خيلی ... از مسير خانه اش ... مسيری که هر شب از آن می گذرد .. يعنی می شود خيابانها را پاک کرد ؟! فکر می کند که او امشب بازيش را برده يا باخته ؟! و در دلش فقط آرزو می کند که ببرد ... اگر روی مود بوده باشد ... در خانه را که باز می کند کامپيوتر را روشن می کند ... ويندوز که بالا می آيد کفشهايش را در می آورد ...ساعت را حساب می کند ... صورتک ياهو مسنجر می خندد ...

***

در خانه را باز می کند ... همه خوابند . خسته است چوبهايش را با احتياط روی زمين می گذارد ...يک ليوان گرنتس با يخ شايد حالش را جا بياورد ... حوصله فکر کردن به چيزی را هم ندارد ... حوصله فکر کردن به خودش را هم ندارد ... بی حوصله می نشيند پای کامپيوتر ... فکر همه چيز در مغزش با هم دور می زنند ... برنامه های فردای شرکت ... بازی امروز ... حتی اينکه چه کسی ممکن است منتظرش باشد ...  لبخند صورتک ياهو مسنجر را نمی بيند ...تنها چيزی که می بيند خودش است که می نويسد : من بروم بخوابم ... خسته ام ...  

+ FarNice ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٥
comment نظرات ()

باز باران... اين دفعه کاملا بی ترانه !

۱. اين چند روز به مناسبت هوا همه چيز دارد تعطيل می شود ... ديشب اجرای ارکستر فيلارمونيک وين به رهبری Plácido Domingo در باغ بزرگترين کاخ وين کنسل شد ... و ظاهرا آقای Domingo  تا سال جديد ميلادی وقت ندارند ! تمام هزينه های دکور و صدا و تجهيزات هم که بماند !  اين کنسرت پارسال ۹۰۰۰۰ بيننده live داشت ... اواسط برنامه باران شروع شد و بايد می ديديد چند نفری چگونه زير بارانی هايی که بين جمعيت پخش می کردند رفته بوديم و تيليک تيليک برنامه را نگاه می کرديم ... امسال باران حال همه را اساسی گرفت و اجازه نداد حتی به آنجا برسد .

۲. می گويند به دو چيز اتريشيها نمی شود اصلن اطمينان کرد چون ثبات ندارد و غير قابل پيش بينی است به کل . يکی زنهای اتريشی و ديگر هوايش !‌ :)

۳. يک چيزی در فيلم داوينچی کد فکرم را مشغول کرده و آن اصولن مطرح کردن فرضيه هايی است که با مسائل اعتقادی ٬ سياسی سر و کار دارد ... شايد مقايسه با شرايط ايران باعثش شده ... نمی دانم ... شايد چيزی است که بايد مدت بيشتری بگذرد تا درکش کنم ...

۴. ياد گرفتن يک زبان جديد عجب آدم را شارژ می کند ها !

۵. حال و هوای ايران عجيب دارد به ذهنم حمله می کند ... اين ذهن من هم خوب حواسش جمع است که چه وقت ٬ چه چيزی را بگذارد اول صف !

+ FarNice ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

افکار فوق پراکنده !

۱. ما از زمانهای دور فن اين آقای نيستانی بوديم ! بعد الان همين طوری اخبار را دنبال می کنم که : آخه چرااااا ؟!‌  ... بعد فکر می کنم که الان يک نفر اين وسط دنبال بهانه می گردد ! ملت يا يکی ديگه ... بعد فکر کردم که اين آقای پزشکزاد الحق خوب شناخته بوده ملت و باقی رو ! چون اصولا همه چيز زير سر يکی مث اينگليساس !  خلاصه همه اش اين روزها يا ياد آقای پزشکزاد می کنم ... يا ياد کميک استريپ های آقای نيستانی !!!

۲. وين را با همه قديمی بودن و دلگير بودنش دوست دارم ولی ديگر دارد از علاقه من سوءاستفاده می کند ! ابرهای طوسی از آسمان کنار نمی روند ...باران بی وقفه می بارد ٬ اگر هم باران نيست ٬ باد نمی گذارد يک پياده روی درست حسابی از گلويمان پايين برود  .  نگرانم ... احساس می کنم چيزی گم کرده ام ... يا اتفاقی قرار است بيفتد ... می گذارم به حساب هوا ...

۳. اين روزها بدجوری دلم هوای سازم را کرده است ... اگر می دانستم روزی قرار است در مرکز موسيقی ٬ بدون ساز بمانم ... حتما يک سازی انتخاب می کردم که بتوانم با خودم حملش کنم ...!

۴. هر وقت می خواهم خودم را سورپرايز کنم ٬ يک تصميم عجيب غريب می گيرم و تا مدتها با آن تصميم خوشم ! ... سيل تصميمات عجيب غريب اين چند روز بر سر و مغزم جوری روان شده که گاهی نمی دانم الان بايد به کدامش فکر کنم ... نگرانی و بی حوصلگی هم بد درديست ٬ مخصوصا وقتی خودت بخواهی با خودت کنار بيايی ...

+ FarNice ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٩
comment نظرات ()

به بهانه باران ...

اينجا چند روز است بی وقفه باران می بارد ... چند روز است که باران تمام دلخوشيهای مرا گرفته ... اينجا وقتی باران می آيد ٬ نم می زند به ساختمانهای قديمی ٬ بويی مثل غم يا دلتنگی ازش بلند می شود ... عجيب دلت می گيرد ...

کسی می گفت اگر می خواهی روی اعصابت نرود ٬ بايد با طبيعت خودمانی تر رفتار کنی ... يقه بارانيت را بالا بکشی ٬ کلاهت را تا روی دماغت پايين ٬ راه بيفتی بروی در جنگل ... انگار که بروی از خودشان بشوی .... از خود طبيعت.

خيلی وقتها از خودشان شدن سخت تر از چيزی است که فکر می کنی ... که می فهميشان ولی آنها تو را نمی فهمند ... و نيستی ازشان ! با طبيعت شايد ... ولی با آدمها ... درست وقتی فکر می کنی که همه چيز حل است کافی است يک جمله ... فقط يک جمله کوتاه ٬ گنگ ... مثل يک کامنت ... همه افکارت را به هم می زند ... بی خيال از خودشان شدن می شوی و باز می روی در غار تنهاييت ...

امروز چند خار و خاشاک و سنگ از غارم ريخت روی سرم ... بوی نم باران همه جايش را گرفته بود و عجيب دلگير بود ... بايد بروم و سقفش را تعمير کنم ... شايد هم رفتم وسط جنگل ... به از خودشان شدن اين آدمها که اميدی نيست ...

+ FarNice ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٧
comment نظرات ()

سرد بود ... هنوز هم هست...

در سنگين سياه بزرگ با صدای قژ قژ خاصی باز می شود ... تمام نيرويم را بکار می گيرم تا فقط به اندازه عبور خودم بازش کنم ... و وقتی رهايش می کنم با صدای بلندی بسته می شود ... نور و گرمای بيرون يکدفعه قطع می شود ...

فضای داخل خيلی غير طبيعی سرد است ... سقف بلندی که به سختی ديده می شود ٬ لوسترهای بلند آويزان و نقاشی های سمبليک روی ديوارها و پنجره ها و مجسمه ها ٬ همه همانطورند که بايد باشند ولی فضا سرد است ... خيلی ...

در بين نيمکتها راه می روم و آنجا را دور ميزنم ...صدای پايم می پيچد ... آن آرامشی که بايد وجود داشته باشد را اصلا نمی يابم .. حتی يکجورهايی معذبم ... انگار که همه دارند مرا نگاه می کنند که اصلا همه ای وجود ندارد ... بر خلاف انتظار خلوت است ... همه سردشان است .

هيچ گوشه ای برای ايستادن وجود ندارد که احساس امنيت کنم ... حتی نور هم غير طبيعی است ... هيچ چيزی برای آرامش وجود ندارد ... در گوشه ای ٬ کمتر از انگشتان دست چند شمع روشن است که برای خاموش نشدن تلاش می کنند ... در سرمای اينجا حضورشان کاملا بی معنی است ... در بالای سرشان متنی نوشته شده که تنها چيزيست که برايم خوشايند است و دلهره آور نيست ... انگار که فقط اين نوشته گرم است ... بازوهايم يخ زده ...

گردنم را تا جايی که ممکن است بالا می گيرم و به بالای در بزرگ نگاه می کنم ... همه چيز اينجا عجيب متروک می نمايد ... با تمام نيرويم بازش می کنم و خارج می شوم ... خيلی سنگين بود ...  نور آفتاب و فضای گرم بيرون يک لحظه چشمم را می زند ... انگار که سالها آنجا بودم ... برای اولين بار ذره ذره خوابيدن خورشيد را روی بازوهايم حس می کنم و با لذتی هضمش می کنم ...از ساختمان سياه سرد دور می شوم و فقط به متنی که آنجا ديده بودم در ذهنم نگاهکی می اندازم ...

هنوز هم وقتی از دور نوک برجکش را می بينم سردم می شود ... و يادم می آيد که آن در ٬  از تمام در های قديمی اين شهر سنگين تر بود ...

Herr,

diese Kerze, die ich hier anzünde, soll ein Licht sein durch das Du mir erleuchtest, in meinen Schwierigkeiten und meinen Entscheidungen.

Es soll ein Feuer sein, durch das Du in mir allen Stolz, allen Egoismus und alle Unreinheit verbrennst, durch das Du mein Herz erwärmst und mich lieben lehrst .

Herr,

ich kann nicht lange in deine Kirche weilen, Mit dem brennen lassen dieses Lichtes , soll ein Stück von mir selbst hier bleiben, das ich Dir schenken möchte.

Hilf mir, mein Gebet im Tun und im Leben dieses Tages fortzusetzen...

 

پ.ن : هر چه فکر می کنم ٬ تنها متن گرم در يک فضای سرد به همين صورت در خاطره هايم مانده و انگار اگر ترجمه اش کنم ٬ يخ می زند ...

+ FarNice ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٥
comment نظرات ()

اينجا هوا نيست !

بعضی موقعها انگار دستت از زمين و آسمان کوتاه ست !‌

بعضی موقع ها انگار تنها ترين آدم روی زمينی ...

بعضی موقع ها انگار به هر کسی رو می کنی نمی بيند تو را ! انگار که ديواری !!!

به هر چی می خواهی دل خوش کنی ٬ پنداری دووووووود .... میشود می رود هوا !

بعضی موقعها انگار قلبت را گرفته اند و محکم به ديواره سينه ات می کوبند ...

انگار يا بقيه روح سر گردانند ٬ يا تو !  کسی کسی را نمی بيند.. تنهايی ... تنهای تنها... دقيقا وقتی تمام سعيت را می کنی که تنها نباشی ....

بعضی موقع ها انگار که دارند خفه ات می کنند ....

 

+ FarNice ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٤
comment نظرات ()

توهم زا که نزده ام تا بحال٬ ولی توهم زده ام!

يک حس گنگ دارم ... يکجور خلسه انگار ... احساس می کنم خيلی وقت است از شب گذشته ... حس نيمه شب را دارم ولی ساعت هنوز ۱۲ هم نشده ...

روی کمرم نشسته ام و به بالشتهايم تکيه داده ام ... تایپ می کنم ولی انگار دستانم به کيبورد چسبيده و خودم دارم از تخت جدا می شوم ... يکجوری معلق مثل خلاء ... ولی همچنان دستانم به کی برد ... فاصله ام لحظه لحظه از مانيتور بيشتر می شود ... دور است ولی هنوز هم می توانم بخوانم ... هنوز دستانم به کيبورد چسبيده است .

چراغهای اتاق سو سو می زنند ... هر از گاهی انگار يکدفعه سرجايم می افتم  ولی باز اوج می گيرم ... گاهی هم احساس می کنم همه حرکات حتی حرکات خودم کند شده ... سعی ميکنم دستانم را سريعتر حرکت دهم ... ولی نمی شود ... ميترسم اگر حرف بزنم هم صدايم کند باشد ٬ مثل مواقعی که در خواب کسی حرف می زند . برايم مهم نيست که امشب شب تعطيل است. برايم مهم نيست که نگران چيزی بودم ... برايم مهم نيست که زود است برای خوابيدن ... خسته ام !

 

+ FarNice ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳
comment نظرات ()

اين پست به سختی پابليش شده!

1. این پرشین بلاگ با ای پی و سرور من پدر کشتگی عجیبی پیدا کرده یا هم جناب سرور با ایشان دعوایشان شده نمی دانم! خلاصه از توی غار تنهاییم هیچ صفحه ای که اسمی از این آقای پرشین باشد باز نمی کند ! مکافاتی شده ! با پروکسی و این داستانها وبلاگها را می خوانم اما از پابلیش مابلیش خبری نیست  به دلیل مشکلات فنی ! این است که 3 نصفه شب مینویسم , فردا صبح لپ تاپ عزیز را زیر بغل زده و از کتابخانه محترمه پست سند می کنم ! این چه وضعیتی است آخر ؟!؟!؟  از دار دنیا منم و ماهی جان و غار 20 متری تنهایی, یک کابل اینترنت و این کامپیوتر ... وقتی یک قسمتی اش می لنگد انگار که سقف غار پایین آمده یا یک جایی محبوسم , انگار که نور کم است ...

 

2. از آنجایی که تعداد کتابهای آن لاین خوانده نشده ام دارند زیادتر می شوند و اصولا جای همه چیز عوض شده , همانند یک انسان بسیار گرفتار و کتاب خوان ... کتابهای کاغذی را در بین راه , در مترو و وقتی خیلی جو زده می شوم حتی هنگام راه رفتن در خیابان می خوانم !!! همیشه به این جور آدمها می گفتم مگر مجبور است آخر ؟! امروز هم به خودم گفتم مگر مجبوری آخر ؟! ولی فعلا که از این حرکت خوشم آمده ! فعلا جای همه چیز عوض شده ! در خیابان کتاب می خوانم در کتابخانه پابلیش , در خانه کار !

 

3. همه اینها را می گویم که... فضای غارم سنگین شده ... هوایش گرفته است ... ماهی ام مثل خودم شده ... نگران و بی تاب غار خودش را دور می زند ... دهانش را روی سطح آب باز می کند و نا امیدانه می بندد ... از نگرانی و انتظار بی پایان خسته است ... دلش آبهای آزاد می خواهد شاید ... به اش قولش را داده ام ... تمام خطرهای احتمالیش را قبول دارد ... خودش انتخاب کرده ...  وقتی از بالا و پایین پریدنهای بی هدف خسته شد , نا امیدانه یک گوشه می ایستد و فکر می کند ... این بار دهانش را نگران باز و بسته می کند ... هر دو نگران یکدیگر را نگاه می کنیم و منتظر می مانیم ... هیچ چیز نمی تواند از شدتش کم کند ... می دانم !

 

4. همه اینها را نوشتم ولی تا فردا صبح برای پابلیشش باید صبر کنم ! چقدر همه جا تاریک است این جوری !

 

+ FarNice ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳
comment نظرات ()

دوباره ٬ کورسو

 

ساعت 3 نصفه شب است ... بیرون طوفان عجیبی می آید ... کاملا یک شب تابستانی تمام عیار است ... پنجره باز است و باد خنکی درون اتاق پیچیده , هوا شرجی شرجی است ... لپ تاپم را از روی پایم بر می دارم ... پاهایم داغ شده ... خسته ام ولی بالاخره کارم را تمام کردم ... به دور و برم که نگاه می کنم مطمئن می شوم که هیچ کس نمی تواند مثل من هنگام کارهای مهم یا درس خواندن انقدر اتاقش را کثیف کند ... لیوانهای چای و قهوه ردیف شده اند ... خسته ام ... ولی هیچ کدام از اینها مهم نیست ...

بادی که به صورتم می خورد , هوای شرجی و حال و هوای تابستان , لیوانهای قهوه و کاغذهایی که سر تا سر اتاق پراکنده اند , هیچ کدام مهم نیستند ... امشب نوری در دور دست می بینم ... همان روشنایی در بینهایت را ...همانی که مدتها بود نمی دیدم ....

همه جا سکوت است ... فقط صدای طنین باد در بین درختان می آید ... به سکوت گوش می دهم ... سکوت هم برای خودش نوایی دارد ... فقط من هستم و سکوت و کورسوی روشنایی , البته هنوز در بینهایت ...

 

لبخند بی رمقی بر لبانم است ... خودم را در آینه نگاه نمی کنم ولی می دانم که هست ... بیش از حد خسته ام ... ولی این هم مهم نیست ... مهم کورسویی است که تمام نگرانیم از دوباره خاموش شدنش است ... ساعت 3 نصفه شب است و من رو به بیهوشیم ... نمی توانم بخوابم ... باید فکری بکنم ... برای خاموش نشدنش... می توانم تصور کنم صورت خودم را در خواب , با یک لبخند بی رمق ...

 

+ FarNice ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢
comment نظرات ()