Luminosity From Extreme

سبکی تحمل ناپذير هستی !

احساس سبکی می کنم . احساس بی وزنی ... احساس خلا . انگار که همه چیز مصنوعی است. نوشتنم نمی آید. این احساس موقت بودن نمی گذارد به اتاقم دل ببندم. نمی گذارد شبها ٬ من باشم و لپ تاپ عزیز و اینترنت . حوصله ام نمی آید .

دنیا به حد لج آوری کوچک است . همه چیز و همه کس به هم ربط پیدا می کند . همه از هر جای دنیا به هم یک جورایی مربوطند. همه در این دنیای کوچک می آیند و می روند. من هم می آیم و می روم. در این رفت و آمد ها٬ یک چیزهایی یک جاهایی جا می ماند. بعد باید برگردیم و برش داریم . بعد رفت و آمدها بیشتر می شود و آدمها بیشتر در هم گره می خورند و دنیا کوچکتر می شود .

کوه های آفتاب خورده روبروی پنجره احساس بی وزنی و بخار شدن به ام می دهد. احساس می کنم به هیچ جا تعلق ندارم . احساس معلق بودن بین زمین و هوا . نه حوصله هیاهو دارم ٬ نه سکوت . انگار که خالی شده ام . از همه چیز .

+ FarNice ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳۱
comment نظرات ()

خانه !

امشب شب بسیار آرامی است. نه صدایی از ساختمان نیمه کاره روبرو می آید٬ نه صدای بوق ماشین٬ نه صدای خداحافظی کردن مهمانهای همسایه ها برای بار صد-ام  در خیابان . صدای باد می آید که در کوه ها می پیچد و بس . من در یکی از بلند ترین نقاط تهران نشسته ام و به کوه ها از یک طرف و به شهر که فقط چراغهای سو سو زن است ٬ از طرف دیگر نگاه می کنم . فردا روز کار است . یکروز پر هیاهوی دیگر ٬ ترافیک و دوباره محل کار ٬ سر و کله زدنهای الکی و بی حوصله ٬ یک شنبه کش دار مثل همه شنبه ها .

باد به صورتم می خورد و مرا یاد دوچرخه سواری کنار رود دانوب می اندازد . امشب جمعه شب است ٬ مرکز شهر چه خبر است ... برمودا درای و اوپر و دانوب ... فردا روز استراحت است و خرید٬ شاید هم شنا و دراز کشیدن روی چمنها بین درختها . باید اعتراف کنم که دلم برای آنجا تنگ شده ولی هنوز از تهران اصلن سیر نشدم . تهران را با همه خوبی ها و بدیهایش می بلعم و نگه می دارم . همه چیز هنوز برایم خوشایند است ٬ حتی ترافیکش .

اینجا را انقدر می بلعم که سر دلم بایستد. که دیگر دلم نخواهد. که حالم از همه چیز بهم بخورد. انقدر دلم را از دود و بد وبیراه راننده ها ٬ بد رفتاری پلیس و ناصبوری مردم ٬ از آهنگ ایرانی و غذای ایرانی ٬ از ریش و پیشانی مهر خورده ٬ از رانندگی و همه چیزهایی دیگر پر می کنم که دلم نخواهد . که از همه اینها لبریز شوم و تا مدتها سر دلم بایستد و حالم بد باشد و اصلن دلم نخواهد .

خانه جایی است که دلت آنجا باشد . و اگر خودت جایی باشی و دلت جای دیگر بیشتر شبیه یک شتر مرغ مسخره می شوی ! یا خیلی دست بالا شبیه یک سانتور . اینها را در جواب کامنتهای ۳تا پست قبلی می نویسم . شاید ! اینجا خانه است و خانه می ماند٬ می توانی در ذهنت بارها مرورش کنی و با همه بدیها و خوبیهایش دوستش بداری ٬ ولی وقتی دلت را کندی٬ انقدر پرش کردی که بالا بیاورد و بریدیش از همه چیز٬ خانه جایی است که خودت می خواهی ٬ که همان جا می ایستی٬ کمی فکر میکنی و بار و بندیلت را می گذاری زمین . خشت و خار و خاشاک جمع می کنی و جایی را برای خوابیدن می سازی ٬ بعد هم بسطش می دهی تا می شود خانه ! بعد گاهی برای جای قبلی که دلت تنگ شد یک « آخی٬ یادش بخیر» می گویی و باز زندگیت را می کنی .من این دفعه آمده ام که دلم را هم ببرم .

+ FarNice ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

سين !

اسمت چیست ؟!

- ب

- تو ؟

ولی اسمش س نیست ٬ و نبوده. در هیچ کجای اسم و فامیلش س وجود ندارد . ولی خودش را س معرفی می کند . س. یک شخصیت خیالی است. کسی که هیچ وقت نبوده ٬ کسی همیشه می خواسته باشد  . س پس ـ تمام آرزوها و سالهای از دست رفته است . س دختری است بر خواسته از پس ـ ذهنش ٬ از ایده آلهایی که زمانی به نظز دست یافتنی می رسید. س. کارهای عجیبی می کند . س. با او فرق می کند ٬ کارهایی را می کند که او نمی کند٬ س. گاهی مثل همه دختر هاست . مثل همه کارهای احمقانه می کند و نگران هیچ چیز نیست . س یک اعتراض است. یک اعتراض به سالهایی که گذشته٬ به خودسانسوری ذاتی ...  

وقتی خودش را س معرفی می کند٬ همان آدم است٬ فقط تلافی می کند چیزهایی را که نام اصلیش به اش نداده ... س. یک اسم خیلی معمول است٬ یک اسم بین المللی٬ س. هویت خاصی ندارد ٬ س. از هفت دولت آزاد است ٬ نگران هیچ چیز نیست . ولی وقتی خودش است ٬ در پس چشمانش یک نگرانی دائمی از هر چیز وجود دارد . ولی هیچ کس نگران آینده س نیست٬ س یک لحظه بوجود آمده و می شود در همان لحظه هم از بین برود .

س. بزرگترین هدیه ایست که خودش به خودش هدیه داده...

+ FarNice ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۱
comment نظرات ()

ساعت

دور موتور ماشين از ۴ بالاتر است . صدای موتور درامده ٬ با خودش می گويد الان موتور پياده می شود . ولی دنده را عوض نمی کند. دنده را که عوض کند ٬ نه که سر بالاييست ٬ سرعتش می آيد پايين. نمی تواند سبقت بگيرد٬ بعد مجبور می شود باز دنده معکوس بدهد٬ همين می شود خب. بين يک کاميون و يک پژو لايی می کشد و لبخند رضايت می زند.  ضبط ماشين خراب است و فقط صدای موتور ماشين است و گاهی سر پيچها صدای لاستيک . ساعت ماشين را هر ۵ ثانيه يکبار چک می کند و خوشحال است که تکان نمی خورد. گفته است که قبل از فوتبال خودش را می رساند. ولی چند دقيقه ايست که فوتبال شروع شده . گاهی ماشينهای جلويی هيچ عجله ای برای حرکت ندارند. لجش گرفته ٬ از دست ماشينها و راننده ها و ساعتها و فوتبالها و همه چيز. اصلن چرا بايد قبل فوتبال برسد ؟! خب می تواند نرسد! اصلن نيمه اول که مهم نيست . می تواند هم از رانندگی اش لذت ببرد ٬ هم از خيابان های خلوت آن موقع شب٬ هم به راننده های روبرو در دلش فحش ندهد و سر نيمه دوم برسد . ولی نمی تواند. گاز می دهد و صدای موتور بيشتر در می آيد. به نظرش همه زيادی آهسته رانندگی می کنند. صدای بوق سرعت ماشين در می آيد. به طور پيوسته برای ماشين جلويی چراغ می دهد که ترمز نگيرد صدای موتور و صدای بوق سرعت و حالا راهنما در هم آميخته . هيچ صدای ديگری نمی آيد.

اصلن نتيجه بازی که از قبل معلوم است. نيمه اول هم که مهم نيست . مهم آن ساعت کذايی است که جلوی چشمش است. يک ساعت ديجيتالی سبز. آن هم نباشد٬ ساعت مچ دستش٬ ساعت مبايلش ٬ ساعت ديواری خانه ها ! اصلن از همه ساعتها بدش می آيد . با خودش می گويد که ضبط ماشين را درست می کند و يکروز که هيچ ساعتی مهم نبود اين اتوبان را صد بار دور می زند. ولی اين روز هيچ وقت نمی آيد .

حالا به خيابان رسيده و با همان سرعت فرعی ها را دور می زند. همچنان ساعت را چک می کند و حساب می کند که از بازی چقدر گذشته . هر چند خيلی هم اهميتی ندارد. موقع پارک کردن و بستن در ماشين ٬ همه کارها را پارالل انجام می دهد. در آپارتمان که باز می شود ٬ اولين چيزی که جلوی چشمش است٬ يک ساعت ديواری بزرگ است .

+ FarNice ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۸
comment نظرات ()

Home, sweet Home!

اينجا همه چيزش فرق می کند ...

ساعت ۲.۵ نصفه شب است . صدای تسمه های کولر و صدای خالی کردن تير آهنهای ساختمان در دست احداث همسايه در هم آميخته . پنجره اتاق است و کوه و  ساختمانهايی با ارتفاع نابرابر  ٬ تير آهنهای بالا رفته و گاهی پشت بامهای کوتاه با يک خرپشته و چند عدد ديش و چند کولر پوشالی آبی رنگ .

در طول روز گرما بيداد می کند و فقط صدای بوق است و هجوم ماشينها . تاکسی٬ مسافر کش ٬ پيکان ٬ موی مشکی٬ ريش٬ پيکانها و بنزهای سفيد و سبز ٬ چادر ٬ روسری٬ مانتوهای چين دار٬ کاکل ٬ رستورانها و فست فود های مدل به مدل ٬ و باز هم صدای بوق و گرما و ترافيک ...

اينجا برای حرف زدن احتياج به فکر کردن نيست . اينجا پشت شيشه ماشين٬ از حرکت لبهای راننده ماشين رويرو می شود فهميد به ماشين بغليش چه فحشی می دهد ٬ اينجا حرف بقيه را می فهمی و نمی فهمی . بقيه هم همينطور. اينجا همه چيز آشناست ولی همه چيز فرق می کند. گاهی انگار که نه فقط شمال٬ بلکه دور تا دور شهر را کوه فرا گرفته ٬ انگار که محصوری...

اينجا ٬ اگر ترافيک نباشد جان می دهد برای رانندگی ٬ با هر سرعتی که بخواهی می روی٬هر کار که دلت بخواهد می کنی ٬ ماشين زير پای توست٬ نه اينکه تو توی ماشين باشی .

اينجا تهران است. مثل هميشه شلوغ و پر های و هو . هميشه چيزی اتفاق می افتد . همه چيزش را هم می فهمی هم نمی فهمی . همه جايش حس نوستالژيک وار کودکی و جوانی چسبيده و هر لحظه يادآور اينده است. آينده ای که با اين شهر خيلی غريبه است .

اينجا همه چيزش آشناست . اينجا همه چيزش غريب است .

+ FarNice ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٤
comment نظرات ()

Tschuess!

يک اتاق خالی . يک چمدان بزرگ مشکی و يک کوله پشتی . کف آبی اتاق و پرده های زرد و ديوارهای سفيدش توی ذوق می خورد ٬ تا چند روز پيش روی اين ديوارها جای خالی پيدا نمی شد ٬ و حالا ميخهای کوبيده شده بر سفيدی ديوار مانده و بس.

حالا بيشتر شبيه غار تنهايی شده٬ يک اتاق خالی ٬ يک لپ تاپ و يک کابل دی-اس-ال و يک تنگ ماهی خالی .

 

+ FarNice ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۸
comment نظرات ()

آزادی يا ... ؟

توي کثافت زندگی ميکند ! خودش و سگش باهم . سگش ماده است ! يک ريز هم مزخرف بار سگش می کند از صبح تا شب. انگار که با دختری دارد حرف می زند. جايش همان جايی است که بقيه شان هم هستند. همان محدوده را از صبح تا شب می رود و ميايد  ٬ ياد گرفته است فحش می دهد و به سگش چرت و پرت می گويد .  شب ها را همان جا می خوابند همه. توی پاساژ ٬ تابستان که خيالی نيست. ولی زمستان سگ لرز می زنند. خودش و سگش و بقيه ! مشکل زبان که ندارند. چهار ٬ پنج تا کلمه اصلی را که بلد باشند به اضافه چهار٬ پنج تا فحش کافی است. بعضی موقع ها انقدر زده اند که کثافت می زنند به سر تا پای خودشان و پاساژ . بوی گند می دهند همه شان. منفورند ٬ مثل خوک زندگی می کنند. پليس هم که فقط نگاه می کند. توی جيبت اندازه مصرف خودت داشته باشی ٬ جرم نيست. بعضی موقع ها همانطوری که راه می روند چت ( به کسر چ ) ميکنند. بعضی ها هم همينطوری می افتند زير چرخهای مترو و مثل يه گربه وسط جاده ٬ له می شوند... شايد هم بدتر. خمار ٬ بوی گند و کيسه خوابی کثيف و لباسهای پاره و دهن سياه و بوی گند و باز بوی گند و باز هم بوی گند .

***

جشن بود مثلن ! گند زده بودند به شهر و به رودخانه و به خيابان . آمبولانس بود که پشت آمبولانس می آمد. برای خودشان صبح آدم بودند. مثلن شيک کرده بودند بيایند جشن ... ديگر وقتی ميگيرد ٬ بعدش از دستشان در می رود. به خودش که مياید ٬که گاهی هم نمياید٬ افتاده روی چمنها٬ آمبولانس بايد جمعش کند. خوش شانس باشد دوستهایش تنهايش نگذارند. دوست هم نداشته باشد يه مدتی توی چمنها و توی استفراغ خودش تنها می ماند تا آمبولانس جمعش کنند. بوی گند لباسهايش را می گيرد و هيچی نمی فهمد ... تا فردا٬ پس فردا ... جشن آمده بود مثلن. يکی دو تا هم که نيستند. گند می زنند به خيابان . آب رو باز می کنند ٬ گيجند از بس ; نمی بندند بعدش ... آب راه می افتد روی چمنها بعدـ ۱ ساعت گلی به هم می زند که تا ساق پا مردم با صندل می روند توش٬ هوارشان در می آيد. عربده پشت عربده ٬ هر کاری دلشان می خواهد می کنند ٬ بعد هم آمبولانس است که وسط سيل جمعيت بايد جمعشان کند . هميشه همين است. پليس حواسش جمع است٬ جشن باشد يک جا٬ بيمارستانها آماده باش اند برای مسموميت با الکل ! کثافت می زنند به سر تا پای خودشان و بقيه! از لباس نو هم که مال جشن بود٬ مانده گل و استفراغ و لجن !

***

گند زده به صورتش ! قشنگ بوده قبلن ٬ ما که قشنگی ای نمی بينيم. الان همه صورت سوراخ است! هر جايش را بلد بوده . نصف سرش هم تراشيده. به نصفه ديگرش چيزهای چندش آوری بافته مثل لانه پرنده هايی که پر کثافت باشد و تميزش نکرده باشند. همان هم صورتی کرده . يک تور مشکی پوشيده روی تاپ راه راه صورتی پاره ... دامن جينی که معلوم است با قيچی پاره اش کرده ٬ کفشش يک زمانی آل-استار بوده ٬ انقدر پاره است که جوراب سوراخ سوراخش از تويش آمده بيرون . تابستان که مشکلی نيست... زمستان حتما می ميرد. کيفش مثل توبره است. همه چيز از تويش در می آيد. شل شل راه می رود. سياه سوار مترو می شود. پليس هم می داند. به اش گير نمی دهد. پول اگر داشته باشد می دهد از خماری در بيايد٬ به بليط نمی رسد که. پاتوقشان معلوم است٬ دوست رفقاشان هم. به مردم عادی هم  کاری ندارند. مردم عادی هم گاهی گند می زنند به سر و رو و زندگيشان. همه گاهی غير عادی می شوند. زندگی شان بوی گند می گيرد. کسی هم نمی فهمد. نگاه که می کنی دقيق٬ تازه می فهمی... بعضی جاها هميشه بوی گند می آيد. دماغت را می گيری و به ات حالت تهوع دست می دهد. با خودت فحش می دهی به همه شان . گند می زنند به همه چيز.

 

+ FarNice ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٥
comment نظرات ()