Luminosity From Extreme

پيام دات نت !

پنجره مردی را دو تکه کرده است.  این جمله وقتی از ذهنم گذشت که برای بار هزارم  کامیونی با سر و صدای فراوان از پایین پنجره ام رد شد. شاید تمام کامیونها و اتوبوسهای شهر امروز قرار است از زیر پنجره خانه من رد شوند ! شاید می خواهند مرا دو - سه تکه کنند. این جمله تصویری که برای من ایجاد می کند مردی است که تا کمر از پنجره خم شده! خیلی هم سوررئال نیست! و مرا یاد یک چیز دیگر نیز می اندازد ! شبکه پیام !!! وقتی قرار بود برای خودم آیدی انتخاب کنم یاد آندره بروتون و این جمله اش افتادم ... من هم که عشق سوررئالیسم ... ولی نمی دانم چه شد که هایدن شدم. آیدی که در آن سالها بدجوری با سرنوشت من گره خورد ... کنکور موسیقی و .... سر انجام سر در آوردن از زادگاه هایدن ! من در آزمون عملی کنکور موسیقی قبول نشدم و اینجا نیز موسیقی نمی خوانم. ولی انتخاب این نام در سالهای دبیرستان ٬ سرنوشت مرا با خودش برد تا آنجایی که الان هستم !

سالهای آخر دبیرستان بودم که عضو پیام شدیم. از مدرسه کانکت می شدیم و جیغ می کشیدیم. صبح به صبح در مدرسه برای هم چیزهای تعریف کردنی زیادی داشتیم ... از آن سالها خیلی می گذرد ... همه مان ٬ همه جای دنیا پخش شده ایم. تر مینیت ۵ سالهاست که یا پاک شده٬ یا خاک می خورد... ولی هنوز بهترین دوستانم را از پیام دارم. هنوز وقتی وبلاگی را می خوانم می دانم که او ٬ همان فلان آیدی ـ پیام است . و من هنوز هایدنم. برایم عجیب است که این نام حتی در سرنوشت من هم دخیل بوده و سرود ملی کشوری که در آن زندگی می کنم  هر لحظه مرا یاد خودم می اندازد...

شاید اگر بروتون می شدم همه چیز فرق می کرد. دیگر بعد از ۱۰ سال هنوز اسمم روی مبایل دوستان هایدن نبود و در زادگاه هایدن روی مبل خانه ام ننشسته بودم و  تمام کامیونهای شهر از زیر پنجره من رد نمی شدند ! دلم برای همه آن موقعها که هنوز با همه مان پیوند دارد٬ تنگ شده.

+ FarNice ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۳٠
comment نظرات ()

مهملاتی در کتابخانه

از صبح در کتابخانه ام. نه ! از ظهر. چه فرقی می کند ؟!‌ ساعت دارد ۸ می شود. نهار نخورده ام. سرم کمی گیج می رود . پشتم تیر می کشد. از سمت چپ. قلبم است حتمن. احتمالن سکته می کنم به زودی . نمی فهمم  . دیگر ساختار فیبر نوری و فیلتر هایش را نمی فهمم . برایم با دستور پخت فاهیتا یا فرم درخواست ویزای توریستی آمریکا هیچ فرقی نمی کند. همه شان مسخره اند. یک کلمه را در دیکشنری نگاه می کنم. می شود منسجم . هر کاری می کنم نمی توانم منسجم را روی جزوه ام بنویسم. اصلن ج را چجوری به س می چسبانند ؟! کاملن تعطیلم. نمی دانم چند ساعت است از روی صندلی تکان نخورده ام. امشب حتمن شام می پزم. اصلن گرسنه نیستم فقط حالت غش دارم. پشتم تیر می کشد . مثل این داستانهایی که تعریف می کنند فلانی پشتت یکهو تیر کشید و به بیمارستان نرسید. ولی من احتمالن به خانه نمی رسم. خانه ام تنهاست. یا من تنهایم ؟! پایم هم خواب رفته . دیگر بخواهم هم نمی توانم بروم خانه. این چه وقت امتحان داشتن است آخر ؟!‌ به نظرم لامپهای این سالن زیادی بزرگ می رسند . مثل ماه کامل وقتی تازه دارد طلوع می کند. راستی دفعه پیش که ماه کامل بود و من ایران بودم خسوف بود. چه کیفی داشت ! نه ! کاملن تعطیلم . مرا برای مهملاتم ببخشید ( مهملات را اینجوری می نویسند ؟‌)واقعن... این کلمه به همه چیز شبیه است جز منسجم !
+ FarNice ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۸
comment نظرات ()

اولين پست از اولين خانه...

اینجا خانه جدید من است. در واقع اولین خانه خودم . خانه ای که وسایلش را خودم خریدم و با چکش و پیچ گوشتی به جان چوب و تخته های جدید افتادم و سر_  همشان کردم . همه جایش را تنها چیدم و حالا نیز تنها نشسته ام  کنار پنجره  و سی دی Vivaldi for Relaxation  را که یک آقای عزیز و خانم عزیزترشان به ام داده اند را گوش می دهم . توی جا شمعی هایی که آقا و خانم م. بسیار دوست داشتنی به ام دادند شمع روشن کرده ام و عکس جوجویشان روی سر کتابخانه ام است .بقیه عکسها نیز بالای تمام کتابها به دیوار است. کتابهایی که خیلی هایش مرا یاد شهر کتاب نیاوران و آن خیابان و خانه مان می اندازد...

اینجا اولین خانه خود من است . من همه جای خانه هستم و تمام آدمهای زندگیم هم یکجورایی گوشه کنار خانه. خوشحالم که همه را اینجا با هم دارم .

از وقتی برگشته ام امشب اولین باران وین می بارد وآمیخته شدن صدایش با ویلن آقای ویوالدی بدجوری فاز می دهد.

در خوابگاه که بودم کافی بود که در اتاق را باز کنم و به آشپزخانه بروم . سیلی از بچه ها  در هر ساعتی می آمدند و می رفتند. می توانستی با کسی حرف بزنی و هر آنچه در ذهنت هست را فراموش کنی. اینجا از آن همهمه و جشنهای شبانه خبری نیست . ساعت 12 به بعد دور از چشم مسئول خوابگاه از نردبان بالا می رفتیم و روی خرپشته شراب سفید می خوردیم و تیلیک تیلیک می لرزیدیم و ریز ریز می خندیدیم و فردایش همه مان کله صبح کلاس داشتیم. عوضش اینجا مال خودم است ! اولین خانه ای که روی زنگش اسم مرا نوشته ! تنهایی پرش کردم و تنهایی بهش رنگ خانه دادم . خانه جدید هنوز اینترنت ندارد و امشب هر که را که می شناختم از وین خارج شده . گاهی درس می خوانم , گاهی دو خط می نویسم و گاهی برای بار هزارم قسمتهایی از سریال  Friends  را نگاه می کنم و بلند بلند می خندم . راستش را بخواهید خانه ام را با همه تنهاییش دوست دارم .

+ FarNice ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٧
comment نظرات ()

I'm Back !

I'm in Vienna! i really missed everything! i changed my House and this new house doesn't have internet access till next week! now i'm at university and this stupid linux doesn have any farsi font ! i feel terrible that i can not update this luminosity room now, i feel as i can not comminicate at all !!!

Ich hab alles hier vermisst! sag niemand aber ich fühle mich hier zu hause !! ich glaube ich könnte wie ich wollte machen. unterbrochen die verbindung zwichen ich und Teheran! wenigstens ich habs versucht
 
+ FarNice ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۱
comment نظرات ()

عجب !!!

به فارسی بخونینش ...

http://www.tehranavenue.com/article.php?id=597

+ FarNice ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٧
comment نظرات ()

من برمی گردم !!

شب اولی که آمدم٬ روی همین تخت نشسته بودم و از همین پنجره کوه ها را می دیدم و چراغ خانه ها را . باد می آمد٬ مثل الان٬ و دائمن به خودم می گفتم که من برگشته ام . حالا همه چیز تمام شد و دوباره باید برگردم ! این برگشتنهای پیاپی تمامی ندارد ... همیشه در حال برگشتنم٬ عجیب نیست؟!

این دو ماه به اندازه چندین ماه گذشت٬ امواج زندگی یک طور عجیبی پشت سر هم می آمدند و می رفتند٬ بی وقفه! اتفاق پشت اتفاق٬ آدمها دائمن عوض می شدند و من رو به یک اسکرین بزرگ ایستاده بودم و این ها را میکس شده در هم نگاه می کردم .

تهران عزیز خداحافظ ! با تمام محتویات ! از تمام آدمهای مهربان و غیر مهربانش گرفته تا خیابانها و اتوبانها و حتی ترافیکش !

وقتی برگردم ٬ باز روزی بر می گردم !  

+ FarNice ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

Final Count down

نوشتنم نمی آید. یعنی اصلن اینترنتم نمی آید. شمارش معکوس است این روز ها. بر می گردیم سر همان خانه زندگی تنهاییمان. این روز ها هر جا میروم خودم را تصور می کنم مواقعی که اینجا نیستم و دلم اینجا بوده٬ بعد با خودم می گویم ایول ! روش جالبی است برای بلعیدن و ذخیره کردن فضا !

خلاصه در حال خداحافظی و بلعیدن اینجا و جم و جور کردن خودمونیم. یک خروار کتاب خریدم برای بردن. اگر کسی پیشنهادی داره لطفا بی زحمت یه کامنتکی ٬ که بخرم ببرم ( کتاب رو می گم )

+ FarNice ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٩
comment نظرات ()