Luminosity From Extreme

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

خودم را با لباسهایم بسته بندی کرده ام و در خیابان راه می روم. سومین زمستان هم از راه رسید. این جمله مال خانم مجری برنامه های کودک است٬ مال آن زمانهایی که تقویم فصلها را تعیین می کرد٬ اینجا هوای سرد خودش تعیین می کند که کی بیاید! و امروز اولین منفی و اولین روز زمستان است! دلم را به شرابهای داغی که از چند هفته دیگر سرتاسر شهر پخش میشوند خوش کرده ام. به پیست پاتیناژ و دامن کوتاه با چکمه !  زمستان اینجا برای خودش عالمی دارد٬ سختیش گاهی آدم را یاد چیزهایی می اندازد که باید بی افتد.

زمستان اینجا برایم مثل با دستان خشک شده از سرما٬ در کلیسا شمع روشن کردن است. آرامش و نا آرامی را با هم داری٬ انقدر متضاد است که گاهی خودم هم نمی دانم بالاخره دوستش دارم یا نه . باورم نمی شود سومین زمستان وین را هم می بینم. باورم نمی شود که انقدر گذشته باشد! همه چیز خیلی زودتر از آنچه فکر می کردم اتفاق افتاد.

یقه کاپشنم را بالا میکشم. باد بدجوری تا مغز استخوان نفوذ می کند. موهایم با باد به صورتم شلاق می زنند. موهایم انقدر بلند شده که دور گردنم بپیچد . روزی تک تک همین موها چنان یخ می کند که از تماسش با گردنم تمام بدنم می لرزد٬ فکم از سرما بی حس می شود و حرف زدنمان به آدمهای مست شبیه می شود. از یادآوریش لبخندی می زنم و خودم را آماده می کنم. اینک ٬ این منم . زنی تنها٬ در آستانه فصلی سرد !

+ FarNice ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٧
comment نظرات ()

بيماری هشتارزتپ يا چيزی شبيه آن!

از صبح که بلند شدم چیزی درون گلویم گیر کرده بود. مثل یک موجود چند پا . یک پایش را از پشت گلویم در دماغم کرده بود٬ یک پایش یشت پلکهایم بود و پاهای دیگرش از گلویم پایین رفته بودند٬ حتی تا توی معده ام. دماغم هر از گاهی تیر می کشید و چشمانم اشکی می شد. پایش را در دلم تکان می داد و انگار هم میزد٬ توی دلم خالی میشد.

شاید دچار بیماری هشتارزتپ شده ام . نباید می آمدم سر کلاس. متاسفم که نمی توانم درسم را گوش دهم! من معذرت می خواهم از خودم و استادو از همه !!

دماغ و چشمهایم می سوزند. فکر می کنم ویروسش شبانه وارد بدنم شده٬ نباید پنجره را باز می گذاشتم . شاید هم از طریق ایمیلی وارد بدنم شده. من باور می کنم که ایمیلی که صبح باز کردم از آن ویروس هایی داشته که به آدمیزاد هم منتقل می شود. باور کردنش سخت نیست٬ کافی است ایمیلش حاوی یک موجود چندپا باشد.

کلاس سیاه و سفید است. رنگ اسلایدها٬ بچه ها. هیچ چیزی رنگ ندارد. اصلن از صبح همه چیز سیاه و سفید بود و کاملن بی معنی. حتی احساس می کنم همه به زبانی غیر از زبانی که بلدم حرف می زنند. انگار از سیاره دیگری آمده باشند. شاید هم من به دنیای دیگری پرت شده ام. همه سیاه و سفید و عجیب غریبند. مثل مرده ها سردند و بدون رنگ و من٬ با موجود چند پایی در گلویم خانه کرده و پاهایش را در اعضا بدنم تکان می دهد٬ وسط این دنیای سیاه و سفید با یک لباس آبی ایستاده ام. این موجود چند پا همه چیز را بی معنی و عوض کرده٬ حتی خودم را.

+ FarNice ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٥
comment نظرات ()

خواب

در خوابهایم گاهی به ایران سفر می کنم. خواب تمام آدمهایی را می بینم که در تهرانند و زندگیشان مثل همیشه جریان دارد. اینجا هم. هرکجا هم که تو بایستی ٬ زندگیت نمی ایستد٬ انقدر می رود تا مجبور شوی دنبالش بدوی. گاهی انقدر می دوی که یادت می رود کسی هست آن سر دنیا که او هم میدود. گاهی با یک تلنگر یاد همدیگر می افتیم و خواب یکی از بهترین تلنگرهاییست که حتی وقتی بیدار می شوی هم تا چند ساعت یا حتی چند روز دست از سرت بر نمی دارد.

گاهی حتی خواب آن طرف دنیا را هم می بینم !‌خواب تمام دوستانی که آنجا دارم ٬ خواب تمام آدمهایی که پخش شده اند در دنیا . گوشی تلفن را بر می دارم و شماره می گیرم : دیشب تا صبح خوابت را می دیدم . قلبم از این همه پراکندگی فشرده می شود و از اینکه نا خوداگاهم یاد آدمها را برایم مجسم می کند حس خاصی دارم. حس نزدیکی .

امروز صبح ٬ یکشنبه خلوتی بود مثل همه یکشنبه ها با همان رخوت همیشگی اش. روی تلفنم پیغامی داشتم . کسی تلنگر نا خوداگاهش را منتقل کرده بود : دیشب تا صبح خوابت را دیدم ... زندگی همیشه می چرخد . نه ؟!

+ FarNice ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢۳
comment نظرات ()

ناخوداگاه متهم ميکند

من و دوست عراقی ام تنها دخترهای رشته مان در این مقطع هستیم. با هم درس می خوانیم و با هم ریز ریز گاهی سر کلاسها می خندیم. امروز یکی از بچه ها ما را یاد جنگ ایران و عراق انداخت. وقتی داشتم تعریف می کردم که کلاس اول بودم و مدرسه ها تعطیل شده بود ٬ وقتی در فکرم رفتم به آن زمان که از تهران فرار کردیم ٬ یاد زمانی که آن آژیر لعنتی باعث می شد برنامه کودک را قطع کنند٬ زیر بغل مادر و پدرم در زیر زمین می ماندیم تا وضعیت «سفید» شود ٬ وقتی درسهایم را از تلویزیون در مشهد یاد می گرفتم ٬ وقتی صدای بمبها برایم وحشت عجیبی به همراه داشت. وقتی از بعد از جنگ مفاهیم عجیبی وارد فرهنگمان شد٬ درست و غلط ... یک لحظه لرزیدم. با نفرت عجیبی نگاهش کردم و رویم را برگرداندم. وقتی با تمام ذوق و شوق یک کلاس اولی٬ مدرسه ها تعطیل شد و دماغ من آویزان و با ترس کودکانه ام نگران خراب شدن خانه مان و مدرسه ام بودم٬ او در عراق فقط یکسال از من بزرگتر بود و از همه جا بی خبر. ولی نمی توانستم نگاهش کنم. نفرتی که از بودنش در آن لحظه سراپایم را گرفته بود یک حس خفته بود که یک دفعه بیدار شده بود. نمی توانستم نگاهش کنم و نمی توانستم ببخشمش با وجود تمام آگاهی که از بی گناهیش داشتم ٬ افکارم در حد همان سالها بچه گانه شد و او را نماینده کشورش در آن زمان می دیدم. نمی توانستم و نمی خواستم این یک لحظه بی منطقی را به درست فکر کردن تبدیل کنم. از فکر همه چیز بغضم گرفت !

تمام این افکار و این حس دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا دوباره خودم شدم. منی که یاد گرفته ام نه چیزی را به گروهی تعمیم دهم ٬ نه کسی را به چیزی که فقط اسمن به آن وابسته است متهم کنم.  منی که روی پیشانی هیچ فرد و گروهی برچسب نمی چسبانم و این گونه افکار را گاهی حتی نمی فهمم. شاید با یک لحظه تبدیل کردن او به نماینده بدبختی های مملکتم فقط دلم را خنک کرده بودم. مثل کسی که یک لحظه از روی عصبانیت کسی را به اشتباه تنبیه کرده باشد از خودم متعجب شدم. دوستم را که بزرگترین خاصیت مشترک را با من دارد٬ یادداشتهای فارسی و عربی همدیگر را می خوانیم و به هم «سلام» می کنیم را در ذهنم به چیزی تبدیل کردم و ازش متنفر شدم. برایم عجیب بود که از پس ناخوداگاهم چنین آهی از نهادم با یادآوری آن سالها برآمد که تبدیل به چیزی شدم که نبودم. عکس العمل حسی من واکنش ناخودآگاهی بود به چیزی که سالها قایمش کرده بودم ؛یک تنفر سرکوب شده . هنوز از فکرش متعجبم. و در این فکرم که شاید بدون اینکه بدانم و بخواهم آن سالها اثر عمیقی در پس ذهنم٬ - منی که از گروهی حساب میشوم که خیلی هم ارتباط مستقیمی با جنگ آن سالها نداشته ام - گذاشته است.

+ FarNice ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

خوشحالی که ناراحت است.

داداشکم ٬ همانی که پشت در اتاق عملش بارها مردم و زنده شدم٬ فردا اینجاست. می آید که برای همیشه ( حداقل یک همیشه معلوم ) پیشم بماند. تشویقش کردم که بیاید. گفتم از سرنوشتت آنجا می ترسم. گفتم باید تکانی به زندگیت بدهی. آنجا مثل همه بچه های همسنش بود. روزها و شبهایش مثل هم سپری می شد. بدون هدف مثل خیلیها. خواستم امتحان کند که امکان دارد همه چیز برایش فرق کند . تشویقش کردم فقط امتحان کند و باز اگر به جایی نرسید برگردد. حالا بعد از دوندگیهای زیاد و انتظارهای پوچ برای ویزا٬ فردا اینجاست. و من در احساس عذاب وجدان می سوزم. نه برای او. برای آن پدر مادری که حالا تنهای تنها شدند. برای آن دو عزیزی که وقتی از سرکار بر می گردند خانه شان خالی و حتی بی معنی است. برای چراغهای آنطرف خانه که از فردا اکثرن خاموش است. برای خانه ای که دیگر دلش فقط به تلفنش خوش است.

به همه اینها فکر می کنم و اشکهایم سرازیر می شود. دست خودم نیست. تقصیر من است. همه چیز تقصیر من است.  حالا دیگر نگرانیهایشان از خیابانهای تهران به خیابانهای وین منتقل شده. حالا دیگر در ذهنشان اینجا را مجسم می کنند و ما را . و در خلوت دو نفرشان گاهی گلویشان می گیرد و دماغشان تیر می کشد. و احساس می کنم که نمی توانم خودم را ببخشم و دلیلش را نمی دانم. این پدرم بود که هر دویمان را راهی کرد . این او بود که با چشمان قرمز بدرقه ام کرد تا موفقیتم را ببیند. و من همه چیز را مدیونشانم. حس تنهاییشان از فردا ٬ سکوت آن خانه که فقط صدای تلویزیون پرش می کند را می شنوم .

اشکهایم سرازیر می شود و حتی یادم می رود که از فردا دیگر تنها نیستم و تمام حس خوبی که این فکر به من می دهد را فراموش می کنم ٬ تمام حسی را که عزیزترینم اینجاست و وظیفه دارم که مواظبش باشم . احساس خودخواهی می کنم. نمی توانم. نمی توانم تصمیم بگیرم که به کدامشان فکر کنم . تصور آن خانه با دو نفرکه از همه چیز خسته اند٬ رهایم نمی کند.

+ FarNice ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٤
comment نظرات ()

So Close, So far

فقط من را یاد کویر می اندازد.جایی که فقط کویر است و آسمان شب کویر و دیگر هیچ . مثل همه بینهایتها.

+ FarNice ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۳
comment نظرات ()

من خودم را.

سایتی را باز کرده ام که موسیقی اش بی وقفه پخش می شود. به عکس صفحه خیره شده ام. دخترکی با چشمهای نگران. موسیقی و عکس با هم در فضای سرد و گرفته اتاق پخش می شود. هیچ احساسی نه به موسیقی دارم نه به عکس. ولی به هر دو خیره شده ام. شاید هم هر دو را با هم گوش می دهم. تفکیک ناپذیرند. مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد٬ هیچ حس خاصی ندارم ولی کم کم چیزی از پاهایم رشد می کند و به گردنم می رسد. سرم می چرخد و اتاق مات می شود. سفید مات . از گردنم هم بالاتر رفته و به دهانم می رسد و روی زبانم سنگینی میکند. سعی میکنم بی توجه باشم . موسیقی و عکس همچنان پافشاری می کنند. من در هر دویشان خودم را می بینم که پریشانم. همچنان نیرویی در تمام بدنم وجود دارد و بیشتر می شود. به سمت حمام می دوم و بالا می آورم. همه چیز را . همه خودم را. موسیقی کمتر و کمتر می شود و عکس خودم را دز فضا می بینم. مدتی همه چیز متوقف می شود و دوباره به هوش می آیم. همه خودم را بالا آورده بودم و حالا خالی شده ام. به اتاق بر می گردم. سفیدم. رنگ گچ. هنوز زبانم سنگین است . هنوز همه خودم را کامل بالا نیاورده ام . فضای اتاق دود گرفته است. دوباره طرف حمام میدوم.

عکس و موسیقی همچنان پافشاری می کنند. تا صبح همه چیز را بالا می آورم تا جایی که توان داشته باشم از جلوی گوشم برشان دارم. دستانم سفید شده و شاید حتی روحم را هم بالا آورده باشم. عکسش بوی استفراغ می دهد. پنجره باز است و همه چیز سرد و یخی و بی روح. با بوی گند. خودم بودم که ترکیب شده بودم . حالا هم همه را بالا آورده ام و راحت ترم. سرم را کنار همان پنجره روی میز می گذارم و از هوش می روم. وقتی بهوش می آیم همه چیز قطع شده. از بوی استفراغ و دود و سرما خبری نیست. ولی عکس نگران همچنان روی صفحه است. حالا تبدیل به ترکیبی شده که خودم ایجادش کرده بودم. هنوز سفید و بی رمقم. سعی می کنم از جایم بلند شوم. عکس و پنجره را می بندم. بی نیرو  و بی رمق روی مبل می افتم و با نیرویی که روی زبانم سنگینی می کند در کشمکشم. اصلن نمی دانم خواب بود یا واقعی.

+ FarNice ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٢
comment نظرات ()

شبيه ام ؟‌

از وقتی پای بی بی اس و اینترنت به دنیایمان باز شد٬ این بازی که شخصیت هایی که به صورت مجازی می شناسیم  را در ذهن تصویر کنیم٬ کاملن نا خودآگاه یکی از مشغله های ذهنی شده بود. در دنیای وبلاگ نویسی٬ هر کسی خودش را به گونه ای تصویر می کند. سر هرمس مارانای بزرگ تشبیه جالبی داشتند.ولی چیزی که من می خواهم بگویم کاملن متفاوت است.  

قالب وبلاگ و اسمش برای من سایه ایست از شمایل نویسنده اش. کم کم با خواندن نوشته هایش٬ این سایه رنگ می گیرد آنقدر که صورت نویسنده نیز نقش می بندد و در نهایت کامنتها ضربه نهاییند و کاملش می کنند. از دفعات بعد٬ با دیدن نام ( معمولن مستعار ) نویسنده٬ اولین تصویری که در ذهن نقش می بندد ٬ نه نوشته های او و شخصیتش ٬ بلکه تصویر پیش ساخته ذهن و شخصیت٬ هردو با هم در پنجره جلوی ذهن ظاهر می شود. این تفکر که ممکن است هر دوی اینها ( صورت و شخصیت ) غلط ساخته شده باشند هم همیشه همراه این تصویر وجود دارد.

همه اینها را گفتم چون تازگیها تصویر واقعی چند نفر از دوستانی که فقط با نوشته هایشان آشنا بودم را دیده ام و با تصویر ذهنیم مقایسه کرده ام. گاهی کاملن همانگونه بوده که من ساخته بودم و گاهی به طرز شوکه کننده ای متفاوت. انقدر که دائمن دنبال این جوابم که او خودش را طور دیگری تصویر کرده یا من کاملن اشتباه دیده ام ؟!  و به این فکر می کنم که تا چه حد در ذهن دیگران شبیه واقعیتم ؟!

پ.ن :  هر سوژه ای را که می خواهم داستان کنم ٬ پیش نمی رود. دچار وقفه شده ام. شاید مال خستگی های جسمی زیاد است. شاید هم مال اینکه فرصت خواندنم کم شده است. باید خودش بیاید... ولی نمی آید!

+ FarNice ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٠
comment نظرات ()

بازی اتواستاپ !

حتمن بازی اتواستاپ آقای کوندرای نازنین را خوانده اید. من ٬ به گونه ای دیگر ( کاملن متفاوت ) وارد این بازی شدم.

قضیه از اینجا شروع شد که روزی با شیطنت فراوان٬ تصمیم گرفتم خودم را جای کسانی جا بزنم که نمی فهمیدمشان و برایم عجیب بودند. کسانی ٬ یا دقیقتر ٬ دخترکانی که در چهارچوب زندگی من جا نمی شدند.

بازی بسیار جالبی بود. خودم را جای آدمی جا می زدم که دلخوشیهایش بسیار ساده و مسائل بسیار مسخره برایش مهم بود. خودش را به سادگی می زد و در دلش ریز ریز به تلاش مردم برای سوءاستفاده از این سادگی می خندید. رعایت کردن مرزها یکی از قوانین مهم بازی بود. و هوشیاری لازمه دیگرش. بازی به قدری برایم جالب شده بود که می ترسیدم نتوانم تمامش کنم, ولی خیلی طول نکشید. تجربه پیش بینی کردن عکس العمل آدمها وقتی با فکر و از روی قصد رفتارهایت را انتخاب می کنی و زندگی روی سطح٬  تجربه بسیار جالبی بود. حالا در خواندن افکار دیگران و پیش بینی و درک حالاتشان پیشرفت زیادی کرده ام.

چهار چوب زندگی آدمها همیشه برایم جالب بوده . و اینکه خودم را در چهارچوب بقیه بگذارم جالب تر. قضیه وقتی پیچیده می شود که برخوردی با آدمهای آن قشر نداشته باشی. زندگی در خارج از ایران تا حدودی این مزیت را دارد که طیف آدمهای ایرانی و غیر ایرانی انقدر زیادند که آدم کم کم یاد میگیرد هر چیز عجیبی را که دید بجای نفی , رویش فکر کند. اولش بعضی چیزها غیر قابل هضمند. بعد از مدتی آدم توان رویاروییش با چیزهای غیر معمول به شدت افزایش می یابد و کم کم از همه چیز درک پیدا می کند. و این همان چیزی بود که به من قدرت نقش بازی کردن داد. نقشی که حتی ممکن بود اگر حواسم را جمع نمی کردم٬ خطرناک می شد.

بازی آقای کوندرا خیلی چیزها یادم داد. حالا دیگر باورم می شود که چه آدمهایی ممکن است وجود داشته باشند. حالا خیلی بهتر می توانم چهارچوب زندگیم را بدون اینکه حتی محدودم کند, تعیین کنم.

+ FarNice ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۸
comment نظرات ()

از اين بالا.

بعضی چیزها هستند. حقیقتند. مثل رنگ برگ درختها. حتی تو تاریکی شب. بدون اینکه ببینی اش می دانی که هست. همیشه.

دارم از این بالا همه چیز را نگاه می کنم. جسمم را هم می بینم. خوابیده. داشتم آخرین نوشته ام را تمام می کردم٬ نمی دانم چه شد از این بالا سر در آوردم.  چسبیده ام به سقف . همه چیز آن پایین به هم ریخته. همه چیز کثیف است. آخرین بار پشتم سمت چپ خیلی درد می کرد ...

او هم مثل بقیه . راه میرود و نفس می کشد . سر کار می رود و باشگاه. نصفه شب هم گرسنه می شود غذا می خورد. من هم می گویم نصفه شب موقع غذا خوردن نیست. شکمت را ببین. می گوید این شکم مال یک چیز دیگر است. می خندد.  من از این جا دیگر او را نمی بینم. شاید هیچ وقت . ولی روی پیانو ام ( تنها داراییم است ) شرط می بندم که کاملن مطمئنم الان دارد چه می کند.

همچنان چسبیده ام به سقف. نوشته ام نیمه کاره مانده و همه چیز نامرتب است. تلفن پشت سرهم زنگ می خورد و فقط نگاهش می کنم. آن پایین خوابیده ام. شاید هنوز پشتم درد می کند. آن سر دنیا هوا تاریک است. آدمها هم خوابند. ولی من حالا دیگر همه را می بینم. همیشه !

یک چیزهایی غیر قابل تغییرند. من اصلن از چسبیدنم به سقف ناراحت نیستم. خیلی هم جالب است. بدیش فقط چیزهاییست که از دست داده ام . کم هم نیستند ولی مهم نیست. عوضش همه را می بینم. او را هم. می دانستم که دقیقن دارد چکار می کند. گفته بودم. همیشه ازم چیزی می خواست : چه باشم ٬ چه نباشم .

+ FarNice ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٥
comment نظرات ()

کسی که به هيچ کجا تعلق ندارد...

۵ ماه است که اینجاست. منتظر یک ویزای لعنتی. ۵ ماه است که زندگیش را کرده توی یک چمدان و آمده. به امید آمریکا . تمام آن زندگی را٬ آن خانه را ٬ خیابان ها را٬ دوستانش را همه را کرده خاطرات و ریخته توی ۲ تا چمدان سی کیلویی و آمده. و حالا همه رفته اند و او مانده. خسته و کلافه و به هم ریخته . حالش از این خانه موقت و شهر موقت و سفارت موقت به هم می خورد. نه حوصله جشنهای درون شهر را دارد نه آدمهای جدید را. صبح تا شب توی اتاق ۲۰ متری سیگار دود می کند و چشم به تلویزیونی که حتی زبانش را نمی فهمد. هر روز منتظر جواب .منتظر یک پاسپورت جلد زرشکی با یک ویزای عکس دار از آن سر دنیا . سالها منتظر بود ولی غریب نه . سالها در فکر همان ویزای عکس دار بود ولی نه انقدر کلافه و داغون . انگار دیگر هیچ کجای دنیا خانه ندارد. حرف هیچ کجا را نمی فهمد. مال هیچ کجا نیست . مال این اتاق کوچک و این شهر بیگانه و این برنامه های بیگانه تر نیز نیست. مال دنیایی پر از سیاهی و تاریکی است. مال نا امیدی ٬ مال انتظار ...

سیگار دیگری آتش می کند و یاد سازش می کند  . یاد آنروزهایی که در مملکت خودش یکه تازی می کرد. یاد آنروزهایی که کسی یکه تازیش را تحویل نگرفت و آرزو کرد برود. برود جایی که خودش و هنرش را با هم به جایی برساند. و حالا از آن آرزوی همیشگی مانده ۲ چمدان و انتظار و ترسی غیر قابل توصیف.

نگاهش می کنم. بعضی موقعها واژه ها از معانی خالی می شوند. نمی توانم چیزی بگویم. چیزی که از این همه اضطراب و ترس پنهانش بکاهد. ترس از معلق ماندن در دنیای بی تعلقی به هیچ جا تا ابد. ترس از انتظار ٬ برای همیشه. تا روزی که حتی یادش برود چرا اینجاست و اینجا کجاست و این خاطرات مال کجا هستند. چه می توانم بگویم ؟! فقط نگاهش می کنم . با چشمانی که شاید بتواند حرفی بزنند. نگاهم می کند و نگاهش را می دزدد.

وقتی می رود دوباره به همان بیگانه ترین ۲۰ متری دنیا ٬ فقط دعا می کنم. من تلخی انتظار را خوب بلدم . واژه ها به هیچ درد نمی خورند. چشمانم را می بندم و فقط دعا می کنم.

+ FarNice ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱
comment نظرات ()