Luminosity From Extreme

نيوه مانگ

۱- بهمن قبادی دیروز اینجا بود. با اکران فیلم نیوه مانگ در فستیوال فیلم وین. نام فیلم کردی و به معنای ماه نیمه می باشد. تمام فیلم در کردستان فیلم برداری شده بود . مرز عراق. مثل مستی اسبها٬ مثل آوازهای سرزمین مادری. ولی نیوه مانگ را دوست داشتم. نیوه مانگ خیلی صاف و تر و تمیز نبود٬ ولی دوست داشتنی بود. نیوه مانگ بر محور موسیقی می چرخد. موسیقی کردی٬ سنتی. بهمن قبادی قبل از شروع فیلم آن را تقدیم کرد به صدمین سال تولد موزارت.

۲- در فیلم شهر سمبلیکی وجود داشت که تبعید گاه آواز زنان بود. ۱۳۳۰ زن خواننده که محبوس بودند. دف می زدند و آواز می خواندند. مجرم بودند و جرمشان خوانندگی بود. حدس میزنم ۱۰ دقیقه سانسور شده فیلم مربوط به این شهر باشد... ظاهرن با این وجود باز هم اکران فیلم در ایران ممنوع است.

۳- یادم می آید سازهایم برایم همیشه ارزشمندترین داراییم بودند. صحنه ای که پلیس تمام سازهای اعضای کنسرت را می شکند برایم عذاب عجیبی بود. آن صحنه را دوست داشتم چون درد داشت. خیلی زیاد.

۴- نیوه مانگ مثل بقیه فیلمهایش به طور مشخص روح آدم را فشار نمی داد. یک جورایی با پنبه سر می برید.  نیوه مانگ را دوست داشتم. اگر آقای قبادی انگلیسی بلد بود٬ جلسه پرسش  پاسخ خوبی بعدش از کار در می آمد. ولی ....  

+ FarNice ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢۸
comment نظرات ()

کسی ديگر خواب مرا نديده؟

از خواب می پرد و به سقف خیره می شود. چیزی ذهنش را می خراشد٬ نمی فهمد چیست. امروز جمعه است٬ باید بیشتر می خوابید٬ نمی تواند٬ چیزی اذیتش می کند. به آشپزخانه پناه می برد.  به بازی در کتری و ذرات آب که این طرف و آن طرف پخش می شوند خیره می شود ٬ته ذهنش هراسان است. مردش از خواب بیدار شده و تلویزیون روشن می شود تا فضای خالی خانه را پر کند. یک جمعه خالی. از سر صبح همه چیز خالی است. خانه به آن بزرگی با صدای تلویزیون هم پر نمی شود. ظرفها روی هم در دستش صدا می دهند٬ جیرجیر می کنند. مردش می پرسد حواست کجاست. نمی داند. به تابلوی روبروی آشپزخانه خیره میشود... جای هر دویشان خالیست. در دلش چیزی فرو می ریزد٬ تلفن را بر می دارد و شماره می گیرد.

مبایلم صدای خفیفی می دهد. اس ام اسی از یک سر دنیا. نیشم تا بناگوشم باز می شود. در دلم چیزی تکان می خورد٬ نمی دانم چیست. یک حس خوب . به نظرم همه چیز قشنگ می آید . از آن روزهای الکی ِ خوب . نیشم همچنان باز است٬ تا بنا گوش. جواب می دهم. جواب می دهد٬ می گویم به جای اس ام اس زنگ می زنم. قبل از اینکه جواب بیاید مبایل در دستانم می لرزد. تلفن٬ از ایران. جمعه صبح است. هراسان است٬ زود بیدار شده٬ می گویم تو سومین نفری هستی که برایم خواب ِبد دیده ای. من خوبم. باور نمی کند. چگونه قسم بخورم. سکوت می کند٬ می دانم به تابلوی روبرویش نگاه می کند. همه خانه را پر از نشانه کرده ام  و آمده ام.می گویم مطمئن باش. حدا را شکر می کنم که آدرس وبلاگم را ندارد. سعی می کنم مجابش کنم. از کارهایم تعریف می کنم٬ سفارش می کند و قطع می کند. در این میان اس ام اس آمده٬ زنگ می زنم. وبلاگم را جدی نگیر. من خوبم. هنوز در دلم چیزی تکان می خورد ولی نیشم دیگر تا بناگوشم باز نیست. به او فکر می کنم و آن دو نفر دیگر که خواب مرا دیده اند. صدای پشت تلفن می گوید خواب زن چپ است. به پهنای صورتم می خندم : خودتی.

می نشیند روی بالکن٬ به کوههای روبرو خیره می شود. سرد شده و نم باران زده. بغضش را فرو می خورد و به دو نفر دیگر فکر می کند. با نگاهش بخار نفسهایش را تا بالا دنبال می کند٬ نوک کوهها برف نشسته. فکر می کند آنجا مطمئنن هوا سردتر است. ژاکتش را محکم تر دور خودش می پیچد.سردش می شود. صدای زنگ در و مردش با هم می کشاندش تو. تابلوها همچنان نگرانش می کنند. نگاهش را از تابلو ها به مهمانها می دهد. سعی می کند هر سه را فراموش کند .

+ FarNice ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٦
comment نظرات ()

کلمه های ناسازگار

معده ام دارد از حلقم می زند بیرون. احساس می کنم درونم همه چیز به هم پیچیده . آب دهانم را به سختی قورت می دهم . کلمات کتاب جلوی چشمانم رژه می روند٬ در هم می آمیزند و باز پخش می شوند. معده ام گاهی سر و صدایی راه می اندازد. با دست محکم می گیرمش٬ صدا به هر حال پخش می شود.سرم را بلند میکنم و با نگرانی نگاهی به اطرافم می اندازم. فریادهای معده ام را کسی نشنیده. میز جلویی دختر و پسری یکدیگر را می بوسند. به نظرم احمقانه می آید٬اینجا کتابخانه است. بعد به نظرم می رسد که اگر من بودم هم شاید همین کار را می کردم٬ چه اهمیتی دارد که اینجا کتابخانه است ؟ معده ام دوباره فریاد می زند٬ به آستامینوفن کدئین هایی که خورده ام فکر می کنم ٬ دنبالشان میکنم و با ذهنم درونم پخششان می کنم. معده  آرامتر می شود. نگاهی به کلمات کتاب می اندازم و سعی میکنم متمرکز شوم. بیشتر از آنکه به لغات فکر کنم به تمام کردن کتاب فکر میکنم. پیش نمی رود. معده ام باز جیغ می زند. می دانم قرصها که اثر کند تمام است. بهشان فکر میکنم و دو دستم را روی گوشم می گذارم . نه صدای معده ام را می شنوم نه دختر وپسر روبرو را. کتابم را نگاه می کنم٬ کلمه ها غریبه اند. یاری نمی کنند٬ نمی توانم. رژ لبم را چند بار محکم روی لبم می کشم ٬ قیافه رنگ و رو پریده ام جان می گیرد. معده دیگر صدایی از خودش در نمی آورد٬ دارد آرام تر میشود... قرصها اثر کرده ٬ فشارم به شدت پایین آمده و سرم گیج میرود. مقاومت می کنم ٬ کلمات مثل جوهر در تمام صفحه پخش می شود٬ همه جا سیاه می شود. سرم روی کتاب می افتد. دیگر چیزی یادم نمی آید.

+ FarNice ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٥
comment نظرات ()

...که در اين نزديکی است ...

.

به نظر من توماس و یوسرا هیچ وقت برای چیزی فکر نکرده اند. هر کدام به طریقی . اعتقاداتشان صفر و یک است. یوسرا به جبر مطلق معتقد است. بعد از هر جمله انشاءالله می گوید و صد در صد مذهبی است. توماس دبستان مذهبی می رفته٬ از دعا کردن متنفر است٬ از کلیسا نیز. به اختیار مطلق اعتقاد دارد و در ۱۴ سالگی انتخاب کرده که متعلق به هیچ مذهب و اعتقادی نباشد. فقط انتخاب کرده و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند. بحث می کنند  و نگاهشان می کنم. معتقدم که این چیزها صفر و یک نیستند. توماس نمی داند چرا به هیچ چیز اعتقاد ندارد٬ فقط ندارد. فقط می داند که نباید داشته باشد٬‌چون انتخاب کرده. یوسرا همه چیز را حفظ کرده و تحویل می دهد. توماس نیز. هیچ کدام دلیلی برای حرفهایشان ندارند. برای یکی صرفن انتخاب است و برای دیگری یک میراث. از کودکی آموخته و جز این در ذهنش نمی گنجد. برای من٬ حقیقت دردناکی است . برای من یادآور همه چیزهاییست که از دست داده ام. در بحثشان شرکت نمی کنم. هیچگاه به هیچ فلسفه ای فکر نکرده اند. هیچ گاه این میراث و تصمیم هایشان گریبانشان را نگرفته. حتی وقتی مهمترین موضوع برای افتادن آدمها به جان همدیگر باشد.  هر کدام به طریقی در چهار چوب ذهنی شان می مانند ٬ می دانم که نمی شود چیزی را بریشان عوض کرد. ساکت می مانم و فکر می کنم. آنها نیز مرا نادیده می گیرند. در هیچ تعریفی برایشان نمی گنجم. می توانم برایشان در بازه صفر و یک٬اعداد حقیقی را بشمرم٬ ولی نمی توانم وارد چهار چوب ذهنی کسی شوم که فرهنگش با من اینقدر متفاوت است و همه چیز برایش قرن هاست که ثابت است . من فقط معتقدم آنها هیچ وقت به این چیزها فکر نکرده اند.

+ FarNice ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢۳
comment نظرات ()

فقط همين

بعضی مواقع دلم می خواهد از خودم بنویسم٬ نوشتنم نمی آید. اصولن اینروزها کمتر وقت می کنم به خودم فکر کنم. انقدر زمان و حوصله کم می آورم که گاهی نمی دانم باید کدام کار را الان انجام دهم. چهارزانو می نشینم روی مبل و به تلویزیون خاموش نگاه می کنم و میخ کوب می شوم. وقتی به خودم می آیم مدت زیادی گذشته٬ یاد کارهای پشت سر هم-ام می افتم. از جایم بلند می شوم٬ خستگی در تمام بدنم می دود٬ از پاهایم تا کمرم٬  و بعد می رود توی چشمانم. یاد او می افتم که از سر کار که می آمد ما را برای کم نکردن کارهایش دعوا می کرد٬ الان می فهممش. دلم می خواست می نوشتم که برای وارد شدن دوست سرزده و بی موقعم وقتی در اوج برنامه ریزی برای چند ساعت باقی مانده شب بودم ٬گریه ام گرفت. بعدش باز یاد او افتادم و عصبانیتهایش و بهش حق دادم. فکر کردم اینها من نیستم. بنویسم و ننویسمشان باز هم قصه اند. قکر کردم فقط خسته ام. فقط همه چیز با هم قاطی شده٬ فکر کردم درست می شود همه چیز.

دلم میخواست بنویسم ه. ساعت ۱۱ شب زنگ زد و گفت که اعصابش از زمین و زمان خورد است٬ ویسکی ها و سیگارهای پشتش فایده نداشته و در آخر گفت که می رود عقده هایش را سر ماشینش و اتوبانها خالی کند. تا ساعت ۳ چهار زانو روی مبل نشسته بودم و نگران چِروکی کرم رنگی که از اتوبان به طرف جاده چالوس میپیچید.این تصویر با تصویر ته سیگاری با جرقه هایش در جاده شب فید میشد ادامه پیدا می کرد. تصویر را بیشتر که می کردم نگرانیهایم دو چندان میشد٬ ساعت ۳ تهران بود که برگشت و گفت بهتر است. تمام این مدت ثابت بودم و صامت. همه کارهایم ماند برای فردا. چرا اینجا جاده چالوس نداریم ؟!

من فقط خسته ام و دلم می خواست همه اینها را بنویسم. حالا مانده ام با یک دکمه ارسال چه کنم...

+ FarNice ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

من٬ کلاس و ...

سرم را از روی میز بلند می کنم. دهان استاد تکان می خورد. صدایش نمی آید. یوسرا نگاهم می کند. با تعجب نگاهش می کنم. چرا مقنعه سرش نیست؟ چرا موهایم را دورم ریخته ام؟ پس نازلی و تامیلا چه شدند ؟ به یوسرا می گویم اینجا کجاست؟ طوری مرا نگاه می کند که انگار مرده ام٬ با وحشت. آلمانی جواب می دهد چرا فارسی حرف می زنی. پس به چه زبانی حرف بزنم. چرا مقنعه سرم نیست ؟ احساس نا امنی می کنم. دلم می خواهد موهایم را بپوشانم. ممکن است اخراج شوم . پسرک پشت سرم ضربه ای روی میز می زند. استاد حرفش را قطع می کند سوال پسرک را جواب دهد. هیچ کس نمی گوید : ببخشید استاد ...  هیچ دختری برای استاد خودش را لوس نمی کند. اصلن دختری نیست. منم و یوسرا. حرف مرا نمی فهمد.

جزوه ام را نگاه می کنم. فلیپ فلاپ ار-اس است. الان باید طبقه دوم باشیم٬ کلاس بغلی گروه. نازلی دارد مرتب و رنگی جزوه بر می دارد. با خودم فکر میکنم از رویش می نویسم بعدن. تامیلا زیر میز با موبایل حرف می زند. اذیتش می کنم و می خندم. مقنعه ام را کمی عقب می کشم٬ ر‌‌ژ لبم کمرنگ شده٬‌ترمیمش می کنم.  یکی از بچه ها می گوید خسته نباشید استاد. کلاس تمام می شود ٬ همه توی راهرو جمعند. پسرها مسخره بازی در می آورند٬‌می خندیم. حواسمان به حراست هست. قرار است برویم ۴۶۹ .

پسرک پشت سرم دوباره ضربه ای به میز می زند. اینجا کجاست یوسرا ؟ چرا جزوه نمی نویسی؟ موهای مشکی اش را دورش ریخته. در جزوه اش به عربی می نویسد. نمی توانم چیزی از رویش بنویسم. کاپشنم را می پوشم. احساس می کنم باید خودم را بپوشانم. سرد نیست. نا امن است.  کسی به استاد خسته نباشید نمی گوید. هر کس حوصله اش سر رفت از کلاس می رود بیرون. استاد می گوید آخر هفته خوبی داشته باشید٬ همه با هم به میز ضربه می زنند. کلاس تمام می شود. همه از کلاس بیرون می روند. خیلی بزرگ است٬ تخته ها برقی بالا و پایین می روند٬ بیرون راهرو هیچ کس منتظرمان نیست. یوسرا می گوید بلند شو برویم. نگاهش می کنم. اینجا کجاست یوسرا ؟! من چرا مقنعه سرم نیست؟

+ FarNice ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٤
comment نظرات ()

هر کجا هستم٬ نباشم !‌

اتاق سردیست. از آن خانه های قدیمی اتریشی٬ با سقفهای بلند. سرما همیشه به این ساختمانها وصل است. یک کار گروهی فشرده است که امروز باید تمام شود. سردمان شده و خسته شده ایم. کم کم چانه ها گرم می شود٬ برای فکر نکردن به اتاق سرد و این همه کاری که باقی مانده. در ذهنم فضا را خالی می بینم. منم و پخش قسمتهایی از چند فیلم . آدمها محو می شوند و از داستانهای واقعیشان فیلم می سازم. مو به تنم سیخ می شود...

و. از روزهای اول پناهندگیش در وین می گوید. از روزهایی که سی - چهل نفری در کلیسا می خوابیدند.از روزهایی که خودش بوده و یک کوله پشتی! از روزی که نگاتیو پناهندگی آمریکایش را گرفت ٬ در خیابان روبروی سفارت یخ زده بود. هیچ چیز نمی شنید٬ هیچ چیز نمی دید. مسخ شده بود. همه پلهای پشت سرش را خراب کرده بود٬ بعد از ۱۱ سپتامبر بوده٬ نه جایی را داشته که برود ٬ نه پولی ٬ پناهنده اتریش می شود. شبها را در کلیسا می خوابیده و روزها عملگی می کرده. برایم انسانی تداعی می شود که وجود خارجی ندارد. از بی آدرسی و سرنوشت نا معلوم نامه هایش۲٬  ماهی را در زندان می خوابد. تصویرش می کنم.  هر روز منتظر آزادی. هر روز. به جرم بی خانمانی٬ پناهندگی٬ آوارگی. فضای اتاق به نظرم سردتر می رسد.... از آن داستان خیلی می گذرد. حالا می تواند با پاسپورت اتریشی اش راحت از مرز رویاهایش بگذرد. ولی دیگر هیچ اشتیاقی ندارد. بی هدفتر از آنروزها به زندگیش ادامه می دهد. تا حدودی همه چیز دارد٬ ولی هنوز برای من وجود خارجی ندارد٬ بی سرنوشت تر از این حرفهاست...

دخترک ۲۰ ساله ای آرام سرفه می کند٬ دستانش کار می کنند و زبانش حرکت٬ تصور حرفهایش برایم از قبلی بارها و بارها سخت تر است. به فرودگاه که می رسد فقط ۱۶ سال داشته. انقدر کوچک و بی تجربه بوده که راحت ویزای جعلی اش لو می رود. مسیر برای ورود مادر و برادرهایش که روز بعد پرواز داشته اند تحت کنترل می شود. پناهنده کوچک بدون مادرش درخواست می دهد. یک ماه بعد٬ مادر و برادرهایش در کشور دیگری اقدام می کنند. ۴ سال از آن روزها می گذرد و هنوز دور از هم اند. اینجا مدرسه اش را تمام کرده و تازه وارد دانشگاه شده. نپرسیدم در خوابگاه پناهندگی چه بلاهایی سرت آمده٬ نپرسیدم چه می کردی این مدت٬ از دوری ٬ از محبوس بودن در کشوری که حتی زبانش را هم نمی دانستی. نپرسیدم مادرت چه کشید. جواب همه اش را می توانستم حدس بزنم و در صفحه پیش رویم ببینم. مادری را می دیدم که با وجود تمام دلواپسیها و نگرانیهای بی مرزش٬ فرزندانش را به سرنوشتی میسپارد که مطمئن است از بودن در کشور زادگاهشان بهتر است. ماندن در ایران برایشان مساوی بود با شکنجه و حتی مرگشان. حالا حداقل امیدوارند... مو به تنم سیخ می شود. بغضم می گیرد. دخترک می خندد. مبایلش را بر می دارد و با لهجه خوبی با دوست اتریشی اش قرار سینما می گذارد. هنوز با ناباوری نگاهش می کنم. برایم وجود خارجی اش ملموس تر از قبلی است... بحث گم می شود و کار به پایانش نزدیک میشود٬ نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم تصاویر را موقتن خاموش کنم. شب همه را باز سازی می کنم. نمی دانم چه بگویم. گاهی از همه چیز شرمنده می شوم.

+ FarNice ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٧
comment نظرات ()

سمفونی مبايل و بالشت خيس

نصفه شب است. حدودن ۲. صدایی با نفسهای عمیقش در خواب آمیخته می شود. نمی فهمد از کجاست٬ اخمهایش را در هم می کشد٬ کم کم از عمق بالا می آید٬ صدا واضح تر می شود٬ هنوز چشمهایش بسته است٬ تمام نیرویش را جمع می کند که صدا را تشخیص دهد٬ باز هم واضح تر می شود٬ مبایل است. برش می دارد و سعی می کند چشمهایش را باز کند و روی صفحه را بخواند. حتم دارد که اشتباه است٬ با این حال با تمام بی میلی چشمهایش را باز می کند و خشک می شود. نامی را می بیند که همیشه منتظر دیدنش بوده٬ نمی تواند ساعت را حساب کند ولی حتم دارد که خیلی دیر است٬ گوشی را بر می دارد و فقط نامش را صدا می زند.اشکهایش بالشتش را خیس می کنند.  مکالمه کوتاه است ٬ او هم از وسط خواب بیدار شده و شماره گرفته . هنوز گیج است٬ هنوز مطمئن نیست بیدار باشد٬ از صدایی که می شنود شوکه است٬ در همان بهت مکالمه تمام می شود و می خوابد . با یک لبخند ضعیف.

***

همه با هم شمال هستند. ۴ روز تعطیلی است٬ توی ویلا . ولی همه چیز فرق کرده٬ صحنه به نظرش دو رنگ می رسد٬ نارنجی و سفید٬ یا سبز و سفید. دقیق تشخیص نمی دهد. مادرش کاست جدید دوست قدیمی اش را که خواننده است و کاستش تازه در آمده را می آورد. کاست رنگ و رو رفته با جلد مشکی٬ مال زمانهای کودکی مادرش. دستگاه ضبط صوت آنقدر قدیمی است که باورش نمی شود. با آدمهای حال به گذشته ها پرتاب شده. دوست خواننده اش به مناسبت عید فطر برنامه دارد... همه این پرتاب به گذشته را طبیعی میدانند٬ بهت زده است٬ از کاست دوستش آهنگهای افتضاحی بیرون می آید٬ تعجب می کند٬ صدا کم کم فید می شود...

هنوز شمال. هنوز ویلا. دوست قد بلند خانوادگیشان این همه راه را از تهران برای او آمده. جلوی همه محکم بغلش میکند و می بوسدش. او همچنان گیج و منگ نگاهش می کند. نگاه شماتت بار٬ که چرا جلوی همه٬ مگر نمیخواستی کسی نداند. می گوید دیگر همه باید بدانند. تمام مدت بغلش کرده ٬ همه هم با لبخند تبریکانه نگاهشان می کند. در بغلش معذب است٬ احساس می کند در مقابلش کوچک است٬ دوستش ندارد٬ با خودش می گوید نه . این نه ! نمی تواند حرف بزند٬ نمی تواند اعتراض کند. در فکرش فقط صورت کسی نقش می بندد که آنجا نیست. بغضش را دیگر نمی تواند فرو دهد. احساس می کند در اعماق این گذشته ها و در آغوش بزرگ کسی که بزور مالکش شده٬ برای همیشه محبوس است. صداهای اطرافش فید می شوند و صدایی از دورها با رویایش آمیخته و بلند تر می شود٬ صحنه ها یکدفعه محو می شوند و صدا واضح تر می شود.مبایل است. برش می دارد و سعی می کند چشمهایش را باز کند و روی صفحه را بخواند... صورت او همچنان در ذهنش نقش بسته و با صدایش که از آن طرف خط می آید پر رنگ و پر رنگ تر می شود. اشکهایش بالشت را خیس می کند.

+ FarNice ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۳
comment نظرات ()

به آهستگی !

دیدن فیلم ایرانی به آهستگی و دونوازی تنبک و پیانو در یک روز٬ روحمان را به شدت نوازش داد . نمایش فیلم در قسمت فیلمهای داستانی جشنواره فیلم وین٬ویناله بود. و دونوازی کار دانشجویان ایرانی روی قطعه شاهکاری که یکی از بچه ها خودش ساخته بود.

به آهستگی را دوست نداشتم. همان حس همیشگی٬ همان بحث همیشگی.( یک نمونه خوبش) : ارائه تصویری هر چند حقیقی از ایران٬ که به دلیل اینکه گاهی تنها تصویر است کار ما را برای تغییر این تصویر در ذهن اطرافیانمان سخت تر و سخت تر می کند .

به آهستگی ٬ خیلی به آهستگی ضربه می زد! ضربه هایی که به آهستگی تکانکی مان می داد. با این حال صحنه های بی نظم و شلخته وارش اذیتم می کرد. صادقانه بگویم٬ دوست نداشتم فیلم را در وین میدیدم. هر چند ممکن است تمام این صحنه ها که انگار به عمد انقدر بی نظم و بهم ریخته و ابری ترسیم شده بود قسمتی از واقعیت جامعه٬و تلاشی برای رساندن چیزی باشد٬ ولی من٬ نظر خودم را می گویم٬ دوستش نداشتم. یک جورایی غصه ام گرفته بود. اگر فیلم را درعصرجدید یا فرهنگ دیده بودم حسم متفاوت بود تا اینکه در گارتنباوکینو ببینم و آقای اتریشی بغل دستم قبل از شروع فیلم به دوستش بگوید که اولین فیلم ایرانی است که میبیند. در تمام فیلم دقت کرده بودم به فضاهای اطراف٬ نوع دکور٬ خانه ها٬ مغازه ها٬ همه با نهایت بی سلیقگی انتخاب شده بود. هدفش را من میفهمم. آن آقای بغل دستی ام چه ؟! حتی شاید ضربه ها٬ به آهستگی مرا تکان می داد و او هیچ چیز نمی فهمید...

تا فیلم بعدی جشنواره باید روحیه ام را تقویت کنم !

+ FarNice ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢
comment نظرات ()