Luminosity From Extreme

شب دراز است و ...

همین مقداری که از شب گذشته بود ٬ مانده بود تا صبح. در تاریکی و نگرانی دست و پا می زد. پتو را تا چانه اش بالا کشید ٬ سرش را در بالش فرو برد. خوابش نمی برد. نور ماشینها روی سقف می افتادند و از کمد پایین می رفتند و محو می شدند. صدای همه را در گوشش می شنید. صدای همه چیز را . بدون اینکه چراغ را روشن کند روبروی کتابخانه ایستاد. کتابهایش را در تاریکی نیز می شناخت. کتابی که نتوان در تاریکی تشخیص داد را نمی توان خواند. دستش را روی قطر کتابها کشید و به چیزی که می خواست رسید. یی چینگ را با سه سکه پول خردهای اضافی روی سر کتابخانه برداشت و روی تخت چهارزانو نشست. چراغ مطالعه را روشن کرد و روی کتاب انداخت. چوب خط ها را آهسته می کشید و در دلش دعا میکرد. نگران زندگیش بود و فردا. شب یلدا برایش بدترین شب زندگیش بوده. نمی خواست به کسی بگوید٬ حالا که بلندترین شب سال نزدیک شده بود٬حالا که او در همین شب یلدا مسافرت کوچکی رفته بود ٬ می ترسید. از همه شبهای دنیا. از همه ی زندگیش. نمی خواست به کسی بگوید که حاضر است همه چیز را بدهد و از روی این شب دراز بپرد. که فکر می کرد این شب به اندازه همه شبهای دنیا با خودش نگرانی دارد. حاضر بود تا فردا بیدار بماند و بعدش دو روز بخوابد و این شب را نبیند. می ترسید ٬ از همه تاریکیها و نگرانیهایی که آهسته صدایش می کردند. چوب خطها را با دستهای لرزان زیر نور کمرنگ چراغ مطالعه می کشید و نفسش را حبس می کرد. یی چینگ را باز کرد و آهسته ورق زد. شماره ۵۵. سعادت بسیار. شماره ۳۲. بقا ... بقا ؟‌ آن هم در بدخاطره ترین شب دنیا ؟ بغضش روی چوب خطهایی که کشیده بود ترکید ٬ چوب خطها روی کاغذ پخش شدند و کلفت شدند . تمام نگرانیهایش را دو کلمه جواب داده بود: سعادت بسیار. چشمهایش را پاک کرد و ادامه اش را خواند : او باید درخشندگی خود را وادارد تا بر هر آنچه زیر آسمان است پرتو افشانی کند. وقتی آفتاب به مسقط الراس خود رسید ٬ شروع به افول می کند. وقتی ماه کامل شد٬ از بدر به هلال می رسد... اشکهایش روی لبخند کمرنگش غلت خوردند و دهانش شور شد. خودش اضافه کرد که از این شب به بعد تاریکی ها کمتر می شوند و لبخند کجی زد. نور چرخان ماشین پلیس روی سقف چرخ می زد. نور قرمز رنگِ چرخان. یی چینگ و چوب خطها را چند بار بالا و پایین کرد و خواند و خواند تا چشمهایش خمار شدند. پتو را تا دماغش بالا کشید. فردا نگران کننده ترین شب دنیا بود و او بجایش امشب از تاریکی و نگرانی بالا رفته بود. با وجود دو کلمه اهدایی یی چینگ  باز هم حاضر بود فردا بی سر و صدا بیاید و برود. انقدر بی سر وصدا که حتی خودش هم نفهمد خاطراتش چگونه زیر و رو شدند. پس از آن ماه از بدر به هلال می رسد. بقا. پیشرفتی موفق و بدون خطا. فقط سعی کرد فکر کند یی چینگ اشتباه نمی کند. سعی کرد فکر کند فردا شب با بقیه شبها هیچ فرقی نمی کند. سعی کرد فقط آرام از رویش عبور کند. سعی کرد خاطراتش را از اول بسازد. فردا شبی بود مثل بقیه شبها. نه اسم داشت٬ نه طولانی تر بود. شبی بود مثل بقیه شبها. نور ماشینها و چراغ چرخان پلیس روی سقف حرکت می کردند ٬ مثل بقیه شبها. مثل هر شب.

+ FarNice ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۳٠
comment نظرات ()

چشمهايم!

دو سه روز است چشمهایم می سوزند. می سوزند و همه وجودم سنگین می شوند. نمی توانم به این صفحه چشم بدوزم. به کتابهایم ٬ به تلویزیون. به هر چیزی که برایم اهمیت دارد نمی توانم نگاه کنم. چشمانم دارند مرا از همه آنچه دوستش دارم جدا می کنند. چشمانم می سوزند و سرم سنگین می شود. کتاب درسیم را باید تا آخر هفته تمام کنم. نگاهش می کنم و سرم گیج می رود.کلمات کتاب تکان می خورند. سرم را تکان می دهم ٬ کلمات برای مدت کوتاهی سر جایشان می ایستند. و باز تکان می خورند. با دست سرم را محکم می گیرم . چشمانم با من بازیشان گرفته. می سوزند و اشکی می شوند. کتاب را می بندم .

هزاران صفحه نخوانده در اینترنت را باز کرده ام. چشمهایم می لرزند و خیس می شوند. محکم باز و بسته شان می کنم. با دست فشارشان می دهم. خط چشمم با اشکها روی صورتم می لغزند.صورتم سیاه می شود.  داداشکم می خندد. از پای کامپیوتر بلند نمی شوم. با "او" حرف می زنم و فکر می کنم این تنها وسیله ارتباطی است که با کمترین دردسر مرا به او وصل می کند و حالا چشمهایم بزرگترین دردسر را برایم ایجاد کرده اند. می خواهند ثابت کنند که همه چیز باید زیر نظرشان باشد. با صورت سیاه و چشمهای سوزان از پای کامپیوتر بلند می شوم. سرم منگ است. دراز می کشم و چشمهایم را می بندم. به همان آسانی که همه چیز را در لحظه ای نشانم می دهند٬ ناتوانم کرده اند و از تمام چیزهایی که دوستشان دارم گرفته اند. در خانه با چشمهای بسته راه می روم. می خواهم نگاهم را نگه دارم. می خواهم نگاهم را برای روزی که "او" را می بینم نگه دارم. می خواهم نگاهم را برای همه چیزهایی که مرا به تمام دنیا وصل می کند نگه دارم. برای همین دنیای الکترونیکی که باعث سوزش چشمانم شده٬ برای همه راه حل هایی که از همین طریق برای خودم ساخته ام. نگاهم و چشمهایم را می بندم و راه می روم . ذخیره شان می کنم برای تمام چیزهایی که دوستشان دارم. اگر قرار به انتخاب است. انتخاب می کنم .

+ FarNice ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٩
comment نظرات ()

نقاشيهای غمگين يک نقاش خوشحال...

نقاشيهای غمگين يک نقاش خوشحال...   

میگویند نوشته هایت غمگین است. روزی سایتی دیدم با این عنوان :‌نقاشیهای غمگین یک نقاش خوشحال.

دو هفته به اولین سال نو مانده*. شهر دوست داشتنی وین پر از نور شده و فعلن از برف خبری نیست. خودم را آماده می کنم برای امتحانات فشنگی بعد از سال که تا فوریه تیر بارانم می کند. خودم را آماده می کنم برای دیدن پدر و مادرم که دو هفته دیگر اینجایند. خودم را آماده می کنم برای چیزی که دیگر ثانیه ها را نیز برایش می شمرم. اینگونه نوشتن را نمی دانم از کجا آورده ام. روزی که آمدم به این شهر ٬ هوا همین رنگی بود. طوسی ِ طوسی. تمام پرواز را اشکریزان آمده بودم برای دوری از تمام چیزهایی که از دستشان دادم. دفعه اول بعد از چهار ماه برگشتم. این چهار ماه برایم طولانی گذشت ولی یاد گرفتم که گاهی همه چیز انقدر هم بزرگ و سخت نیست که من فکرش را می کنم. پس از آن اینجا را با همه دلتنگیهاش دوست دارم. گاهی چیزهایی دل آدم را فشار می دهد. گاهی یک تلنگر کوچک که می خورم به خودم می گویم من اینجا چکار می کنم؟ پس بقیه کجا هستند ؟ گاهی فکرم در آن خانه که اکنون خالی از ماست دور می زند. ولی اینها باید باشد. باید باشد تا گاهی اینجا وقتی بین درختهای بین سه موزه بزرگ مرکز شهر ٬ زیر مجسمه ماریا ترزا که راه می روم. روی علفها که دراز می کشم و نمشان از زیر لباسم کمرم را قلقلک می دهد و دور تا دورم  ساختمانهای قدیمی  است با مجسمه های بالایش ٬ وقتی در کتابخانه نشسته ام و نور از ستونهای ساختمان روبرویش هر شب بالا می رود و هر شب محو تماشای ستونهای رومی قدیمی اش می شوم با نور پردازی زیبایش٬ پیستهای پاتیناژ روبروی شهرداری زمستانها با سنفونیهای موتزارت و شوبرت و هایدن ٬ یاد اتاقکم بیفتم و کوه های روبرویش و تهران و خیابانهایش و همه ی چیزی که آنجا جا گذاشته ام. وین را با همه دلتنگیش دوست دارم هر چقدر هم که تهران شهر من باشد. من غمگین نیستم. اینگونه نوشتن را دوست دارم. اینها نوشته های من است.

* داشتن دو سال نو در سال خیلی هیجان انگیزتر از یک سال نو است!‌!!!

+ FarNice ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢۸
comment نظرات ()

مثل هميشه!

هوا آرام آرام تاریک میشود٬ سایه دستم روی کتاب می افتد. نور از ستونهای قدیمی ساختمان روبرو بالا می رود. هر شب همین منظره. همین کتاب٬ همین آدمها. همین ساعت. کتاب را محکم می بندم... سوز توی صورتم میزند ٬ از در ورودی مترو بوی آب جو و ماریجوانا بالا می زند. حالت تهوع می گیرم ٬ قدمهایم را سریعتر می کنم... مثل هر شب. میرسم خانه و در را پشت سرم می بندم. دم در به بهانه در آوردن چکمه ها ولو می شوم. یک قدم بیشتر بردارم همه کارها منتظرمند. هر شب. هر روز. کاش می شد همین جا دم در بمانم. یک قدم بیشتر بردارم کم کم خودم را هم فراموش می کنم. روزها مثل هم می گذرند و وقت فکر کردن به خودم را هم دیگر ندارم. خسته ام. افکارم پراکنده است ٬ جمع نمی شود. هزار بار متن را می نویسم و پاک می کنم.

کم کم همه جا تمیز می شود. هوا کاملن تاریک است و خانه ام زیر نور بی حال خانه سایه روشن می شود نگاهش که می کنم دوست داشتنی است. مثل همیشه ٬ با وجود همه دردسرهایش. خواب از سر و کولم بالا می رود. می نشینم پای کامپیوتر. در صفحات روبرویم غرق می شوم. خسته و دلتنگ. مثل هر شب. روزها وشب ها پشت هم تکرار می شوند و فرصتی برای چیزی نمی گذارند. شاید خاصیت تمام سال های نو است که قبلش تمام انرژی آدم را می گیرند. نوشتنم نمی آید. منتظر سال نو ام . با تمام اتفاقهای نویش. همین.

+ FarNice ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٤
comment نظرات ()

من شمارش می شوم٬ پس نيستم.

من شمارش شده ام. من بدون آنکه شمارش شدنی باشم شمارش شده ام. بدون اینکه باشم در سرشماری سرزمینم شمارش شده ام. رقم من در برابر همه شمارش شده ها هیچ است. ولی من برای من یک «یکِ» بزرگ است. من اینجا هستم و وجودم آنجا شمارش شده. خودم را معلق احساس می کنم. بین آسمانها. جایی روی هوا. مثل نقشه هوایی پرواز اینجا تا آنجا. من همیشه در حال برگشتم. رفتنی وجود ندارد. من٬ هستم که او خواب نگرانیهایم را ببیند. هستم تا دوست عراقیم خودش و من را به کمی قبول کند و بگوید که ما بدون وجود مردان نمی توانیم زندگی کنیم. که نگاهش کنم و اطرافم را خالی ببینم . چشمانم از خشم و تعجب قرمز شود و احساس کنم من و سرزمینم را چقدر کم می بیند. بعد به سرزمینی که بدون من ٬ با من شمارش شده بیندیشم. چه اهمیت دارد ؟ لحظه به لحظه معلق تر و دور تر می شوم. تا آنجا که فقط یک عدد از من باقی بماند. یک «یک»!

من اینجا هستم تا میم عزیز را ببینم و به من بگوید که نوشته های مرا خوانده و مرا جور دیگری تصور می کرده. به من بگوید که ترجیح می دهد پشت وبلاگش پنهان شود تا اینکه روباز بازی کند. تا مرا وادار کند به همه بازیهای زندگی بیندیشم. به نوشتن پستی برای او که هیچ وقت پست نشد. خودش خواند و احساسات لرزانش را از آنطرف دنیا برایم فرستاد. به اینکه گاهی من هم خودم را پشت همه چیز قایم می کنم. پشت این سرزمین دوست داشتنی که نه متعلق به من است و نه من متعلق به او. من جای دیگری شمارش شده ام. جایی که دارد دور می شود٬ من. متعلق به هیچ کجا نیستم. چشمانم را می بندم و به روحم اجازه می دهم هرکجا می خواهد برود. او هم بین زمین و هوا در این دنیا می چرخد. وقتی پدرم گفت که خانواده دو نفریِ اینروزها را همچنان چهار نفر گزارش کرده٬ اتاقکم با پنجره های رو به کوهش جلوی چشمانم جان گرفت. اتاقکی که دیگر کسی روی تختش نمی نشیند و پستی از تهران نمی فرستد. اتاقکی که چراغش دیگر به ندرت روشن می شود. چه چیزی را شمرده اید ؟‌ یک خاطره را ؟‌ بدون انکه شمارش شدنی باشم مثل بقیه شمارش شده ام. احساس دوگانه ای دارم از وصل شدن و معلق بودن. از زیر چراغانی کریسمس مرکز شهر رد می شوم و  دلم برای تمام آن چراغهایی که از نیاوران تا پایین از زیرشان رد میشدم تنگ می شود. من اینجا هستم و آنجا شمارش می شوم تا همه اینها با هم از جلوی چشمانم رد شوند و به پدرم حق بدهم. من شمارش می شوم ٬ پس نیستم.  

+ FarNice ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۳
comment نظرات ()

من٬ باران و رنگهايم

باران شلاق می زند. نقاشیهایم با قاب شکسته روی زمین افتاده است. زجه می زنم . کسی دستم را می گیرد و به درون سالن پرتابم می کند. آخرین بار نقاشیهایم را می بینم. رنگها کف حیاط راه افتاده اند. کاغذها خیس و پاره شده اند.احساس می کنم چیزی از من نمانده خونم از بدنم بیرون می رود ٬ قلبم تیر می کشد. احساس می کنم که تمام شده ام. سیلی محکمی می خورم و بهوش می آیم. دور و برم کسی نیست. روبروی در بزرگ چرمی زرشکی رنگی ام. در را باز می کنم. مردی نشسته و حساب کتاب می کند. می گویم می خواهم پیانو بزنم. می گوید فقط کلاسیک. ریش دارد با یقه بسته٬ روی پیشانیش جای مهر است. می ترسم. پشت پیانو می نشینم. والس ۱۰ شوپن. فا دیز. بعد از چند لحظه متوقف می شوم. بدنم می لرزد. به جای والس ۱۰ شوپن از پیانو صدای گل گلدون در می آید. عرق کرده ام. دوباره حواسم را جمع می کنم. نت را در ذهنم مرور می کنم. والس شوپن. تکرار می کنم. دوباره گل گلدون است. گریه ام می گیرد٬ یاد نقاشیهایم می افتم. دوباره زجه می زنم. می گویم قول می دهم فقط شوپن. خانمی با روپوش و مقنعه کرم روبرویم ایستاده با دست اشاره می کند که بروم بیرون٬ آقای ریش دار یقه بسته نگاهم می کند ٬دستی به جلوی روسریم می کشم. موهایم را می دهم تو٬ آقای ریش دار بلند می شود. فرار می کنم. در چرمی را پشت سرم میبندم. از حیاط و بارانهایش خبری نیست. دالان طوسی رنگی است. می دوم. با تمام وجود٬ فرار می کنم.صدای هق هق ام در دالان می پیچد. وسط راه زمین میخورم و دالان از هم می پاشد. کف خیابانم . نقاشیهایم دور و برم ریخته اند . پاره و از بین رفته. کف زمین پخش شده ام و نگاهشان می کنم. کم کم از خودم دور می شوم. بالا می روم. خودم را می بینم که کف زمینم. با رنگهایی که روی زمین تصویر بزرگی را ساخته اند. رنگها از روی من رد می شوند. حالا خودم جزء نقاشی بزرگتری هستم. لحظه به لحظه فاصله ام بیشتر می شود. دیگر خودم را نمی بینم. بالا رفته ام. خیلی بالا.

+ FarNice ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۸
comment نظرات ()

سيب!

نمی دانم که اسمش را گذاشت نوستالژیهای بی اساس.  نمی دانم کی گذشت و چگونه گذشت ولی بی اساس بودنش را قبول ندارم . نوستالژیها را ازمان بگیرند مگر چه می ماند ؟‌ وقتی اینجا بارها و بارها خودمان را و کشورمان را با همان جملات ثابت توضیح می دهیم٬ ته دلمان همه این نوستالژیها بالا و پایین میپرد٬ جلوی چشممان می آید٬ با حرکت سر می زنیمش کنار و ادامه می دهیم. می رود می نشیند آن گوشه و کنارها ته دلمان ٬ به خودت که می آیی میبینی دلت گرفته. نمی دانی چرا. اصلن اگر همه شان بی اساس بودند چه معیاری برای بزرگ شدمان داشتیم ؟ چه معیاری برای این همه تغییر داشتیم. همه مان که ۲ سال و ۳ سال است اینجاییم ٬  دائم زمان را می شمریم. کدامتان که در ایرانید انقدر حساب زمان را دارید ؟‌ یک چیزهایی همیشه ته دل آدم می ماند٬ گاهی مثل یک آه ابراز وجود می کند٬ هر چقدر هم همه چیز را پشت سرت قایم کنی باز هم چیزی آن ته می ماند که بر می گردد به همه خیابانها ٬ مردم٬ به آن همه کودکی ٬ به آن همه خاطره .

یک موقع هایی آمفی تاتر مدرسه می آید جلوی چشمم ٬ با آن اتاقک پشتش و پیانوی کوک در رفته اش. سال آخر که بودم روی آن سن برای آخرین بار ایستادم و گریه کردم٬ می دانستم تمام هفت سال خاطره ام در این آمفی تاتر دوست داشتنی برای همیشه رفت که به گذشته ها بپیوندد. حالا هم گاهی می آید دلم را فشار می دهد می رود. گاهی هم می گویم اگر اینها را نداشتم چیزی از من نمی ماند. وقتی بارها و بارها خودمان و کشورمان را با همان جملات ثابت  توضیح می دهیم همان نوستالژیها اند که میایند ته ذهنمان و فکر می کنی که او هیچ وقت نمی فهمد همه حرفهایمان را. کودکیهایمان که با جنگ و انقلاب و همه حس هایش بین همه مان مشترک است را . بزرگ شدنهایمان را با همه اتفاقات مشترک ریز و درشتش را. به نظر من هیچ کدامشان بی اساس نیستند فقط خود ما هستند.سیب من همچنان دارد چرخ می خورد. در مسیرش همه اینها را جا می گذارد تا یکشنبه ای مثل امروز یاد رخوت جمعه ها و همه آن گذشته ها بیفتم. یاد چرخهایش و ته دلم خوشحال باشم که همه این نوستالژیها به هم وصلمان می کند .

+ FarNice ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٥
comment نظرات ()