Luminosity From Extreme

کسی ميداند علاج من چيست ؟

بیش از یک هفته است که خواب می بینم. خواب مرگ. هر شب یکی... اینگونه پیش برود کسی از افراد فامیل باقی نمی ماند... یعنی چه-ام شده است ؟
+ FarNice ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

از روح جا مانده تا ليکور شکلاتی!

از بیرون اتاق صدای تلویزیون می آید. یک فیلم با دوبله فارسی. بعد از ظهر شنبه است. چهارزانو روی تخت نشسته ام و خودم را بین کتابها و جزوه هایم غرق کرده ام.  آن موقعها هم روی تخت می نشستم برای درس خواندن٬ صدای تلویزیون می آمد از بیرون. فیلمی با دوبله فارسی ... هر بار که سرم را می اندازم پایین یادم می رود که سرم را که بلند کنم اتاق چه شکلی است . صبح هم فکر کردم چشمم را که باز کنم روبرویم پنجره-ی برفی است و دیوارهای کِرِم رنگ... دیوارهای اینجا اما سفید است و از برف خبری نیست. این جاماندگی روح چند سال است که با من است ٬ معمولن باید مال دفعه های اول باشد ولی روح من همیشه از من عقب تر است. آنجا هم صبحها طول می کشید تا روحم بـِدَود از وین خودش را برساند تهران. به هر حال مسیر خیلی هم هموار نیست. همین الان که داشتم تایپ می کردم فکر کردم بابا آن بیرون نشسته به تلویزیون دیدن و من بجای درس خواندن دارم چیزی می نویسم.

*

یک چیزهایی مثل لیکور شکلاتی میماند. ممکن است خیلی قوی نباشد اما بودنش همیشه خوب است. خیلی وقتها می شود که آدم هوس می کند لیوان قهوه ای رنگ پر از یخ را بچرخاند تا یخهایش روی دیواره سُر بخورند و نگاهش کند و نگاهش کند و حرف بزند و طعم ملایمی مخلوط از شکلات و الکل را مزه مزه کند و حرف بزند و لیوانش را بچرخاند. هر وقت هم با حرفه ای هایش بحث می کنی مخالف سر سختش هستند٬‌ولی بودنش همیشه در خانه خوب است. یک موقع هایی می چسبد اصلن به روح و کلمات و دستهای آدم.

*

نارسیسیسم همین است دیگر. یک کلمه پر از سین که باعث می شود عکسهایم را دائم بگذارم جلویم و نگاهشان کنم. بعد فکر کنم که اصلن این کلمه زیبا است و کلن خوشم بیاید از هر چیزی که مربوط به این کلمه است. حتی آن گلهای سفید و زردی که روزی گذاشت جلویم گفت تک تکشان را بـِکِش. من هم در هر کدام که غرق می شدم که توالی نور و رنگش را حس کنم و پخشش کنم روی کاغذ٬ زندگی میکردم با تک تک سفیدی و زردی گلها و سایه هایشان که روی هم می افتد. ساعتها می گذشت و صفحه ام پر از رنگ و گل می شد و سر که بر می داشتم می دیدم با لبخند نگاهم می کند و می نشیند جایم تا به رنگهایم جان بدهد و بگوید نترس از رنگها. و من سعی می کردم به قیمت خراب شدن نقاشی ام نترسم از رنگها. اصلن آخرین باری که در توالی نور و رنگِ چیزی غرق شدم کِی بود ؟ آخرین باری که رنگی را روی صفحه ای می ریختم ؟

*

 از وقتی برگشتم زمان انگار تندتر می دَوَد. پا به پایش هم باید دوید. شاید برای همین چیزهاست که روحم جا می ماند.  

+ FarNice ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

کوتاه از لحظه ای که سال نو نمی شود.

بعضی وقتها این موقع ها سال نو می شود٬ بعضی وقتها نمی شود. مثل امسال که پتو را تا روی سرم بالا می کشم و می چسبم به گرمای رادیاتور. بیرون را نمی بینم ولی می دانم برف می آید. بعد فکر می کنم به شلوغی خیابان و آدمهای مست و همه-ی هَمهَمه-ی معروف آنجا و بعد گوش می کنم به سکوت شب و خودم را فرو می کنم در رختخواب و فکر می کنم که خیلی هم برایم مهم نیست که سال نو شده باشد. وقتی برگردم همه چیز مثل سابق است و تنها چیزی که عوض شده من هستم که با مقدار زیادی خاطره-ی  فشرده شده بر می گردم. بعد این خاطره ها را می چینم روبرویم و نگاهشان می کنم و دلتنگی می کنم و دائم زمان را می شمرم تا انگار زندگی از یک جایی بَعد از زمانِ حال شروع شود و ما هم هِی خاطره شویم  و خاطره بسازیم و خودمان را بچپانیم در قاب عکسهای مختلف و همه را بچینیم دور خودمان و بگوییم زندگی همین است دیگر .

پ.ن : تعبیر مریم را دوست داشتم از این سالهای نوی گم شده. راست می گوید .

+ FarNice ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

 

همچین آرام خودم را در زندگی هل می دهم که هیچ ضربه ای به افکارم وارد نشود. مثل نشستن آرام ِ هواپیما . انگار این بار در یک خلسه-ی معلق وارد ایران شده ام. خودم را می بینم که نگران است. می خندد. جلوی آینه آرایش می کند و حیران نگاهم می کند. چند وقت است که نقش ناظر بیرونی را در زندگی ام دارم٬‌انگار این من نیستم که در موردش صحبت می کنند. اینروزها مخصوصن خیلی خودم را از دور نگاه می کنم. با یک لبخند محو ...

*

سخت است وقتی چیزی مثل شادی از دست و پای آدم بالا می رود و به صورتش می رسد٬ عکس یا نامی از تنها کسی که نیست همه چیز را در یک لحظه درد آور کند ... انگار همه آن شادی گوله می شود در گلوی آدم. از برادر کوچکم حرف می زنم که جایش خالی است و جای خالی اش این بار بدجوری در خانه راه می رود. جای خالی اش در خانه همه جا سرک میکشد٬ حرف می زند ٬ نگاهمان می کند و حتی با همه-مان قهر است ...

*

هنوز نفهمیدم کِی آمدم و چه گذشته در این یک هفته. همه چیز دارد می دَوَد و من هم به گـَردَش نمی رسم. می ترسم این بار اصلن نفهمم کِی آمدم و کِی رفتم ٬ به خودم که بیایم ببینم در فرودگاه وین ایستاده ام و نمی دانم باید برگردم یا بروم. مثل یک زمان معلق. فکر می کنم این بار برای زندگی کردن در تهران فرصت کمتر است. باید شبها و روزها را بیشتر به هم متصل کنم. این بار زندگی کردن با وجود این ناظر ِبیرونی ِوجودم  سخت تر ٬ شاید جالب تر و سریع تر شده است...

+ FarNice ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢
comment نظرات ()