Luminosity From Extreme

این مسابقه نیست. یک استمداد است!

روز - خارجی - پارک

دختر و پسر در پارک راه میروند٬ می ایستند . شاید هم روی نیمکت نشسته اند٬ بعد می ایستند. خیلی مهم نیست. مهم این است که از آشناییشان زمان زیادی نگذشته است.

پسر : به من اعتماد داری ؟

دختر بدون اینکه جواب بدهد از آبشار / صخره / سنگ بزرگ وسط پارک بالا می رود. چشمهای پسر کمی با تعجب دنبالش می کنند. خودش را به بالاترین نقطه سنگ می رساند. ارتفاع نسبتن زیاد است. در یک لحظه دخترک خودش را از پشت به پایین پرتاب می کند. پسر در یک عکس العمل سریع زیر دختر شیرجه میرود و بدن سَبُک دختر در دستانش جای میگیرند. پسر خیره٬ ایندفعه با تعجب بیشتری نگاهش می کند.

دختر :‌ آره. فکر کنم می تونم بهت اعتماد کنم.

( کمک : این صحنه مال کدام فیلم بود ؟ )

پ.ن :‌یعنی واقعن کسی این فیلم را ندیده ؟!

پ.ن .۲ : یوهووو! نام فیلم هست «اعتماد» . هال هارتلی- ۱۹۹۰ امریکا !!  پر رنگ ترین صحنه ای که در ذهن من از این فیلم ثبت شده بود دقیقن صحنه ایست که ارتباط مستقیم با نام و مفهوم فیلم داشته . هر چند باید اعتراف کنم صحنه ثبت شده ذهن من کمی متفاوت از صحنه اصلی فیلم بود٬ ولی من فکر میکنم آقای هارتلی یک دست مریزاد کوچک لازم دارد.


پ.ن.۳ : فاطمه عزیز٬ مرسی! نمی دانم چه بلایی سر کامنت دانی ام آمده است .به هر حال بعد از خواندن ایمیلت ( و البته پیدا کردن فیلم و دوره کردنش ) احساس می کنم یک گره در مغزم باز شده است! ممنون .

+ FarNice ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

وهم خاکستری

یک روز سرد دیگر. مثل همه صبح های همدستش ابری و خاکستری است٬ و پر از مه. مه ِ سرد. دیروز در خودِ خودِ یخ راه می رفتم. یخها را فرو می دادم در ریه هایم و صدای چَرق چَرق شان می آمد. قدمهایم سنگین و سرد بود. مثل خودم. مثل لباسهایم.
اصلن آدمها با همه-ی لایه لایه لباسهایشان آنچنان دورند از همدیگر که به زندگی یکنفره شان در یخها ادامه می دهند و ما هم به همچنین.


دیوار روبروی پنجره ام حل شده در خاکستری آسمان و مه ٬ و شیروانی آجری رنگِ معلقی باقی مانده در هوا. همه شهر پر شده از این شیروانی های معلق و لباسهای لایه لایه متحرک. و من هم پشت پنجره وَهم خاکستری موجود را با چشمهای هراسان دنبال می کنم و می ترسم حل شوم در سرمای بیرون.
لباسهای رنگی ام را در می آورم. صورتی ٬ قرمز. خودم را لایه لایه می پیچم در رنگها و آرام در یخها هل میدهم. یادتان باشد اگر جزء تیم نجات دهنده این شهر بودید ٬ من جایی با کاپشن قرمز بین یخها گیر کرده ام ....

+ FarNice ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

مچاله!

نوشتن و پاک کردن هیچ به پای مچاله کردن کاغذهای سفید نمی رسد. دلم می خواهد صفحه مانیتور را مچاله کنم و بیاندازمش پشت سرم. بعد دوباره بنویسم و دوباره مچاله کنم و آنقدر این کار را تکرار کنم که بفهمم چه در مغزم می گذرد.. باید از همه چیز بنویسم و بعد مچاله اش کنم. متاسفانه صفحه مانیتور انقدر سفید نیست که بشود مثل کاغذ با او رفتار کرد. نوشتن در کاغذهای دور و برم هم دردی را دوا نمی کند. باید آنقدر بنویسم و پاک کنم تا ذهنم خالی شود ٬ شاید جا برای چیزهایی شبیه درسهایم باز شود . شاید.

 

+ FarNice ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

وقتی خاطرات تلپی بيرون می افتند ...

خاطره هایتان را که کشیدید بیرون سر هرمس ٬ انگار با خودش خاطرات من را هم کشید بیرون ... خب اصلن چه کسی است که خاطرات بزرگ و کوچک از این جشنواره نداشته باشد ؟

جشنواره مرا بیشتر یاد آن سالهایی می اندازد که کوچک بودم و باور نداشتم که کوچکم. مثل آن روز جمعه که ایستاده بودم در صف سینما فرهنگ برای اولین بار. پدرم دورادور نشسته بود توی ماشین. نگاهم می کرد. دوازده یا سیزده ساله بودم فکر میکنم. بلیطهای فیلم اول تمام شد. اصرار من و مهربانی پدر. دلش نمی آمد ... فیلم دوم هم که تمام شد اینبار دل من بود که سوخت . به فیلم بعدی می رسیدم ولی چهره اش خسته شده بود. بیرون آمدنم هم از صف مثل کشیدن آدامس خرسی های آن موقع بود. انگار چسبیده بودم به فصای نامرئی-ای که حس آن موقع ها بود و من هم بی آنکه فکر کنم برای این حسها کوچکم درکش می کردم ...با رفتنم تعجب پشت سریها و نیشخندشان را یادم نمی رود. باقی روزها را می افتادم روی این برنامه های چهارخانه-چهارخانه بزرگ و فیلمها را در همان جدولشان دنبال می کردم و مجله ای که از همان سالها مشترکش شدم...

همان اولین سال و کوچکترین سال تنها سالی بود که در صف ایستادم ٬ بدون فایده. از سالهای بعد دلسوزیهای مادرانه کار خودش را کرد و هر سال همین موقع ها٬‌یکم عقب تر٬ یک پاکت از توی کیفش در می آورد میگرفت جلوی چشمهای برق زده-ی من که بیا٬ آقای ت. داد گفت بیاورم برای تو . بلیط جشنواره .

امسال نشسته ام مجله فیلم را ورق می زنم . صفحه به صفحه اش را می خوانم و یاد آن جدولهای بزرگ برنامه جشنواره می افتم و فکر میکنم که امسال هم مثل همان سال. چه فرقی می کند ... هنوز هم حتمن فکر می کنم که بزرگ شده ام. آنهم اینهمه ...

+ FarNice ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

می نويسم فقط برای خودم...

سوهانها را قرچ قرچ با دندانهایم خورد می کنم و به صدای خورد شدنشان با لذت گوش می دهم. وزنه کذایی خانه را قرض داده ایم و تا وقتی پس نگیریم می توانم هر بار که از کنار این ظرف فلزی ِتخت جمشید-داری که شبیه ظرفهای نخ و سوزن قدیمی هاست رد شوم ٬ صدای قرچ قرچ سوهانها را با دندانهایم دراورم. یک جورهایی جمع شده ام روی صندلی میز نهار خوری ِچهارنفره-مان و سعی می کنم نسبت عرض به طول ترانزیستور روبرویم را در آورم . ولی بیشتر از آن دلم می خواهد با این ترانزیستورها ی قائم الزاویه٬ خطی٬ نقاشی ای چیزی بکشم . دیشب باز کسی در خوابهایم مُرد. نمی دانم این چندمین نفر است. امروز هم او دعوایم کرد  - نه به شدت همین کلمه-  که بهتر است به جای اینکه همه را نگران کنم به ترانزیستورها فکر کنم. حالا هم فکر می کنم اینکه سوهان بجوم و به صورت مسئله ها نگاه کنم و قهوه ام را داغ داغ بالا بکشم که وقتی به بارانهایی که کج کج میزند به صورت مردم این پایین نگاه می کنم خیلی سردم نشود٬ بهترین کاری است که می شود در راستای جلوگیری از تراژدیهای شبانه انجام داد.

+ FarNice ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢
comment نظرات ()