Luminosity From Extreme

یکی از همین روزها, شاید.

اینجا هنوز بهار نیامده.  هیچ وقت به زور عید را هل ندادم توی خانه. بخواهد خودش می آید. سه سال است که عید با بوی وایتکس و خانه ای که یکروز پرده ندارد ارتباطی ندارد. سه سال است که عید در یک لحظه خاص٬ لحظه ای که نمی شود از قبل پیش بینی اش کرد ٬ خودش می آید و مینشیند روی مبل خاکستری اتاقمان و نگاهمان می کند که سین ها را با تلاش چطوری پیدا میکنیم و کانالهای آنلاین را میگردیم برای شنیدن صدای شیپور کذایی بعد از سال تحویل.

امسال سال چهارم است. چهارمین عیدی که هیچ چیزش بوی عادت نمی دهد. هیچ کجایش بوی تکراریهای نوی سال جدید را نمی دهد. همه چیز در یک بیگانگی خاص اتفاق می افتد. در یک حس کمرنگ. انگار حسهای قدیمی را بکشیم بیرون ٬ گرد و غبارش را بتکانیم٬ جا بدهیمش در جایی از روحمان و ببینیم که از سه سال پیش تا بحال بزرگتر و تازه تر نشده . ببینیم که به کهنگی همان سه سال پیش است و این همان چیزی است که اینجا گریبانگیر همه-مان است٬ حسی که نو نمی شود. ساعتش٬ جایی از زمان می ایستد و عقربه هایش ثابت میشوند. عقریه های من روی عید ۸۳ گیر کرده اند.
اینجا هنوز نه عید آمده نه بهار. فکر میکنم منتظر نشسته تا بغض هایم یکی یکی بترکند و بریزند و خالی شوند تا جایی باشد برای آمدنش. بهانه ها٬‌می خواهد بهاریه ای  باشد٬ می خواهد آهنگی سیاه و سفید٬ می خواهد واقعیتی تلخ؛ می آیند می نشینند روی گلویم و چشمهایم و روحم را خالی میکنند برای حس ۲۳ ساله ای که قرار است همین روزها بیاید...شاید.

 

+ FarNice ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

این نوعی نامه اسکاتلندی است, به دل نگیرید!

من یک آدم مهمم. از وقتی کلید انستیتو را گرفتم یک آدم مهم شدم. از وقتی موضوع پایان نامه ام قلقلکم می دهد و استادم نگاهی به سر تا پایم می اندازد و می گوید بعد از «رُزی» تو تنها دختری هستی که اینجا می بینم٬ من یک آدم مهمم. وقتی «اندی» در می آید که چقدر آلمانیت خوب شده است و سر کلاس فرانسه داستان فیلم پرسپولیس را دست و پا شکسته برای کلاس تعریف میکنم٬ آدم مهمی هستم .

از وقتی سبزه ام جوانه زده و می خواهم به مناسبت بودن تو هفت سین زیبایی بچینم ٬ از وقتی میدانم تو ٬فضاهای تنهایی ِخانه مان را پر می کنی و اولین عید مشترکمان را با همیم و تولدم را با هم جشن می گیریم ٬ یک آدم مهمم.
حتی گرمای هوا هم روی مهم بودن من تاثیر می گذارد. چون می توانم از زیر لایه لایه هایی که تمام این مدت می پوشیدیم بیرون بیایم و کفشهای سبکتری بپوشم که برعکس آن چکمه های بلند که پاهای مرا انگار که به زنجیر بسته باشند روی زمین دنبال من می کشید٬ احساس کنم به فاصله کمی از زمین پرواز می کنم.

از وقتی فکر میکنم به همه آنچه قرار است در آینده نزدیک اتفاق بیفتد ٬ آدم مهمی هستم. گیرم که روزهایم پر باشد از تنش ترم آخر و پایان نامه و استرسهای جور کردن برنامه های تابستان. گیرم که دلم عیدهای ایران را بخواهد. گیرم که خسته باشم از فشار همه کارهایی که باید تنهایی از پسشان بر بیآیم. گیرم که بودن «تو» فقط همان مدت عید اصلن کافی نباشد و تابستان به اندازه سالها دور به نظر برسد... به هر حال من یک آدم مهمم و این مهم بودن مهمترین کاری است که اینروزها بر عهده دارم.

 

پ.ن : اصطلاح فوق هیچ ارتباطی به ش.ک ندارد!

+ FarNice ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

اندر حکایت تکیلا سان شاین...

شنبه٬ نصفه شب است و خیابانها مانند روز شلوغ. در اتوبوس شب می نشینم و نگاه می کنم آدمها را که پیاده و سوار می شوند و دنیایشان را که همراه خودشان برای لحظه ای وارد اتوبوس می کنند. دنیای آدمها با هم قاتی می شود و سر و صدایش اتوبوس را برمی دارد .من پیاده می شوم.
به «او» زنگ میزنم . آنجا هم دنیای آدمها با هم قاتی شده است و سر و صدای عجیبی در گوشیِ من می پیچد. بعد صدای خنده می آید و من ٬ که با لبخندی قطع می کنم. فکر می کنم به حکایت تمام تکیلا ساین شاین ها و مارگرت سترابری-هایی که امشب به سمع و نظر و نوشِ این جماعت بی خواب رسیده. فکر می کنم که خوشحالم از اینکه صدای خنده در گوشی ام پیچیده بود٬‌آنقدر که صدا نمی آمد و فکر می کنم که زندگیِ آدمهایی که در اتوبوس شب می نشینند برای همان لحظه فقط پُر است از تمام سر خوشی های لحظه ای دنیا که گهگاهی با اصرار صاحبانش طولانی تر هم می شود. انگار روح عمیقی از زندگی را در آن ساعت شب دمیده باشند در خیابان و آدمهایش. و من روی همین روح سُر می خورم تا خانه ٬ خودم را جلوی آینه آسانسور ورانداز می کنم ٬ تمام طول راهرو را پر می کنم با تق تق کفشهایم و پرتاب میشوم درون آرامش خانه. روح کذایی آنقدر با من می ماند تا خوابم ببرد. فکر می کنم وقتی بین دیوارهای چرخان اتاق خوابم ببرد٬‌ میرود سراغ بقیه. تا خودِ صبح کم کم همه چیز مثل سابق است. مثل هر روز.

 

+ FarNice ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

خانمها و آقایان فیلمساز٬ من شکایت دارم!

 در راستای "ختم اسکار" و دیدن فیلمها از بالا تا پایین ٬چیزی ذهنم را آزار می دهد. نمی دانم این چه رسمی است که اینهمه خشونت را به سادگی و حتی موزیکال به تصویر می کشید ؟ این چه حکایتی است که فیلمتان باید با صحنه های فجیع ٬ قتل و خون شروع شود ( ر.ش . وعده های شرقی, پیرمردها کشوری ندارند) یا مثل این موزیکال سیاه و وحشتناک سوینی تاد اینگونه تمام شود. نمی فهمم این همه اصرار را برای به تصویر کشیدن جزئیات سیاهی ها . که فهمیدنش هم دردی را دوا نمی کند. گیرم که قصد و هدفتان اصلن همین است٬ به تصویر کشیدن سیاهی . با این حال من شَستهایم را فقط برای جونو و پرسپولیس و کفاره(تاوان؟) فشار می دهم *و فقط همین. این همه خشونت درون فیلمهایتان برای خیلیها آزار دهنده شده است. باور کنید.

* یک اصطلاح آلمانی به معنای آرزوی شانس و موفقیت کردن.

+ FarNice ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٥
comment نظرات ()

صبح-مره

جزو اولین کسانی هستم که وارد کتابخانه شده ام. هوا دارد کم کم باز می شود. آنقدر آرام که خورشید شوکه-مان نکند. هر چند اگر کسی مثل من بیست بار تمام سایتهای هواشناسی را دوره کرده باشد میداند که امروز و فردا آفتاب در می آید. این شمردن رفت و آمدهای آفتاب هم از آن چیزهایی است که مخصوص اینجاست و قبلن نبود . اینجا هر یک درجه٬ هر یک کیلومتر سرعت باد ٬ آمد و رفت ابرها و خورشید را می شمرم. هر روز.
وسایلم را پهن می کنم و میروم سراغ دستگاه اتومات قهوه. سکه ها را یکی یکی می اندازم. صدای روی هم افتادنشان را دوست دارم. لیوان پلاستیکی زیر نگاه من سر می خورد پایین و پُر می شود. مثل هر روز. انگار باید همیشه نگاهش کنم تا پایین بیفتد. لیوان را بر می دارم و میگذارم روی میز . روی صندلی لیز می خورم و خیره میشوم به روبرویم...
ویزایمان که تمدید می شود انگار زندگیمان را برای یکسال دیگر تمدید کرده ایم. انگار دستگاه اتومات قهوه را٬ سکوت سر صبح کتابخانه را٬ روزهایی که کش می آیند تا به بهار برسند را برای  یکسال تمدید می کنیم. همه-ی روزمره های مثل هم را. همه چیز را برای یکسال. و تمام این یکسال را تلاش می کنیم برای سال بعد که زندگیمان را عینن یکسال دیگر کپی کنیم . خوبیش این است که این تمدید کردنها تا ابد ادامه ندارد. یکجایی تمام می شود و تکلیفمان را با خودمان روشن می کند.
قهوه را یک نفس سر می کشم . انتهای لیوان٬ حجم غلیظِ قهوه و شکر ِمانده را نگاه میکنم و بعد لیوان را از همان جا توی سطل پرتاب می کنم ... برای من٬ این پایان نزدیک شده٬ خیلی نزدیک.
+ FarNice ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٤
comment نظرات ()