Luminosity From Extreme

No Title!

با صدای بالهای مگسی که بین کرکره پنجره گیر کرده بود از خواب بیدار می شوم. هوا ابری و شرجی است. موهایم به گردنم چسبیده است. سرم منگ است ٬ کمی هم درد می کند. من کجا هستم ؟ تار می بینم. چشمهایم را و پیشانیم را می مالم٬ دوباره به اتاق نگاه می کنم٬ صدای آمبولانس می آید٬ یادم می آید. من در شهر آمبولانسها هستم. باد خنک خیسی به صورتم می خورد ٬ احساس می کنم از دوست داشتنی ترین بادهای دنیاست . رویم را می کنم به طرف پنجره و باد را می بلعم. کم کم تاری چشمانم بهتر می شود٬ یادم می آید دیروز را٬ من برگشته ام .

هواپیما که نشست ٬ موبایلم را روشن کردم و پیغامهایم را گوش کردم٬ زندگی از همان جا شروع شده بود٬ روسری ام جلوی چشم مهماندار سر خورد٬‌فکر کردم حالا که اینجا زندگی از توی هواپیما شروع شده٬ مهم نیست. خرطومی که تمام شد٬ احساس کردم من بالاخره رسیدم... انگار مدتها دور بودم. انگار این من نبودم که برای رفتن بی تاب شده بودم. انگار یک دروغ گوی بزرگم. دفعه اول با اشک رفتم ٬ با اشک آمدم. این بار بار پنجمی بود که وارد این فرودگاه می شدم٬ حالا رفتن و آمدن برایم مثل بلعیدن هوای خنک شرجی ِسر ِصبح ِ امروز است. حال آدم را جا می آورد.

از بی خوابیهای دو شب گذشته گیج و منگم. دنبال او راه افتاده ام در شهر. صدای ویلن می آید٬ جایی در شهر جشنی است. با صدای موسیقی میروم می چسبم به چوبهای ترق ترق کنان سالن ٬ بعد انگار بالاتر می روم ٬ می چسبم به نوک کلیسای قدیمی سیاه که در این مدت سفید شده است. یک لیوان شراب سفید می دهد دستم. مزه اش انگار حس آشنایی را  به یادم می آورد٬ از بالای کلیسا پرتاب می شوم پایین جلوی دخترکی که با لباس محلی ویلن می زند. سردم شده است٬ ژاکت را به تنم می چسبانم٬ سفیدی شراب انگار در بدنم پخش شده است. صدای ویلن قطع می شود٬ مردم دست می زنند. مردم را  نگاه می کنم. لبخند می زنم. من برگشته ام. باید برگردم در خانه کوچکم و بخوابم. باید برگردم تا صبح با صدای بالهای مگسی که هر روز بین کرکره پنجره گیر می کند  و صدای آمبولانسها بیدار شوم که بدانم زندگی باز شروع شده است.

+ FarNice ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢۱
comment نظرات ()

مهر فوری!

- نیم ساعت از نیمه شب گذشته. تازه رسیده ام از سفرکی معمولی که برای من عجیب می نمود. شهری نه چندان کوچک با دیوارهای بلند دورتا دورش. حصارهای نامرئی. آدمها در شهرک زادگاهشان زندگی می کنند و سرشان را حتی چند درجه بالا نمی گیرند دنیا را کمی بزرگتر از آنچه می دیدند ببینند. این آدمها همه مرا یاد ترومن می اندازند...

- تازه برگشته ام از سفر چهار - پنج روزه ام و یک دنیا برنامه برای چند روز باقی مانده. دلم می خواهد چند قسمت شَوَم و یک قسمتم را حتمن بگذارم اینجا در خانه بماند در همین چند روز. به همین قسمتی که می ماند بگویم بنشیند فکرهایش را مرتب کند و آرامشان کند و اگر لازم شد نوازششان کند که مثل امشب گرفته نباشند.

- بچه که بودم مغازه های «مهر فوری» را مِهر (به کسر میم) می خواندم. فکر می کردم جایی است که خیلی فوری به ملت مهر و محبت می کنند که احساس کمبود نکنند ... حالا فقط فکر میکنم کاش همین الان و به همین فوریت بیدار بودی... 

+ FarNice ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٥
comment نظرات ()

شهر در امن و امان است ...

*فکر می کنم که اینترنت اینجا توی ذوقم زده ٬ یا آنجا بد عادت شده بودم. اینکه هر سایتی را باز می کنم فیلتر است ٬ حتی انگیزه ای برای شنیدن صدای خاطره انگیز کانکشن مودمها هم نگذاشته است.

*مثل هر شب زیر باد کولر بیدارم به کتاب خواندن٬ فکر کردن٬  گوش کردن به صداهای مرموز شب و مثل هر شب فکر می کنم به خانه کوچکم و آدمهایی که اینجا دیده ام و هنوز ندیده ام و ...

*خیلی ارتباطی ندارد ولی فصل آخر کتاب هری پاتر مرا یاد دیدار ۲سال پیش ۷۸ ایهایمان انداخت بعد از ۶ سال. از دیدن همه آنهایی که کودکی و نوجوانی مان را با هم شریک بودیم٬ همه آنهایی که دوست داشتم و دوست نداشتم آنچنان به وجد آمده بودم که احساس می کردم به سالها قبل بازگشته ام٬ همان زمانی که روی آمفی تاتر مدرسه بالا و پایین می پریدم و جیغ جیغ کنان همه را راهنمایی می کردم ٬ مثل همان موقع ها پر انرژی شده بودم. مثل تمام ۷ سالی که در آن مدرسه گذشت. اثر همه این ۷ سال را هنوز می بینم در تمام زندگیم. خوب یا بد٬ گاهی آنچنان مثل هم می شویم همه مان که باور نمی کنم. حالا چرا از این کتاب به همه این افکار رسیدم خودم هم نمی دانم. آنچه می دانم این است که تمام سرنوشت من از آن مدرسه می آید و آن آجرهای نارنجی و آن حیاط بی قواره دوست داشتنی ...

*هنوز خیلی ها را ندیده ام. انگار لیست نانوشته ایست که حتی با دیدن آدمها هم خط نمی خورد٬ انگار باید همه را بارها ببینم تا خیالم راحت شود که همه چیز همان طور است که باید باشد...

* بعضی موقعها مهربانی ِ آدمها بغض می شود گیر می کند در گلویم. نه پایین می رود٬ نه اشک می شود. شاید باید نگهش دارم ٬ باید کم کم هضمشان کنم . مثل یک هجوم گرم می ماند که هنوز هم مانده باشد بین راه ...  

+ FarNice ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
comment نظرات ()