Luminosity From Extreme

وطن٬ پرنده پر در خون...

گوش می دهم٬ می خواند : همراه شو عزیز ... پرتابم می کند به سالهای دبیرستان. همراه بودیم. مگر نه ؟ کداممان فکر میکردیم در سرتاسر دنیا پرتابمان کنند ؟ از خواستن حرف نمیزنم. ولی هیچ کداممان فکر نمی کردیم روزی همه این صحنه ها با آهنگی از جلوی چشممان رد شود و خاطره ای که ازش باقی بماند از آن «درد مشترک»ی بسازد ...

همین هفته پیش بود که نصفی از فامیل ِنه چندان بزرگمان در آن شهر پرخاطره٬ اینجا بودند. در خانه ای نسبتن آشنا دور هم بودیم٬ با آهنگهای آشنا و غذاهای آشنا .با زبان آشنا٬ خاطرات مشترک٬ آدمهای آشنا... و فکر می کردیم که شاید هیچ وقت احتیاجی به آن خاطرات «وطن اندود» کذایی نداشته باشیم...

چیزی که در همه-مان مشهود است این است که خو گرفته ایم به این سرزمین جدید با قوانین جدیدش. خو گرفته ایم به زبان عجیب غریبشان. خو گرفته ایم به زندگی بین همه نا آشناهایی که برایمان کم کم جا می افتد٬ ولی باور من این است که هنوز جایی در دنیا هست که من با خاطراتش آمیخته ام و همه-ی آنچه با آن بزرگ شده ام مفهومی را برایم می سازند که نمی دانم چگونه می توان با  کلمات توضیحش داد. ولی در همان شهر دوست نداشتنی ِ امروز٬ در همان اوضاعی که چشم اندازش امیدوار کننده نیست٬ چیزهایی نهفته است که نه تنها با خاطرات من ٬ بلکه با افکار روزمره-ی امروزم نیز اجین شده است. من تمام این حسها را٬ تمام «دردهای مشترک» را٬ تمام اشکهایی که هر از گاهی از سر دلتنگی و نگرانی میریزیم٬ همه آنچه آنجا جا گذاشته ایم را وطن می نامم. تمام گذشته ای که به آینده ام نیز گره خورده است...

پ.ن :تیتر٫ اولین جمله ای بود که بعد از دعوت نازی عزیز به ذهنم رسید ....

 

 

+ FarNice ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٧
comment نظرات ()

برای تو و هزارتوی سبزت.

روز اولی که در زندگی ام پیدا شدی را خوب یادم است. یک خط بودی. یک نوشته . چند تا کلمه. و یک اسم. اسمی که تصویر دیگری داشت از چیزی که امروز دارد. اسمی که هنوز هم اگر همانجا ببینمش تصویرت همان است و نه اینی که گاهی در دو سانتی متری چشمهایم قرار می گیرد. طول کشید به تصویر جدیدت عادت کنم. می دانستی ؟

حالا با همان خطها دفاع می کنم از خودم و از تو. با همان خطها شمشیر را برای زندگی از رو بسته ام. با همان کلمات . و تو در دفترت می نشینی و یک لیوان شیر بزرگ می گذاری جلویت و رویش قهوه میپاشی و با برنامه ات کار می کنی و برایم با حروف بزرگِ برنامه ات می نویسی که عزیزم الان کار دارم. و من مطیعانه میگویم باشد و قطع می کنم ٬ به دیوار روبرویم خیره می شوم و  در ذهنم با همه-ی حرفها و کلمات و آدمها می جنگم برای همان تصویر. تا تصویرت را همان گونه که هست رسم کنم.

مدتی است زندگی با من در افتاده است. مدت زیادی نیست. ولی در افتاده. از سایه خودم هم می ترسم چه برسد به کلمات. مدتی است همه چیز به ظاهر خوب و آرام است و همه چیز طبق برنامه پیش می رود. و من حالا می دانم دلیل همه-ی تفاوتی که ذهن من با ظاهر زندگی دارد فقط تو هستی. ذهنم در یک هزارتو گیر کرده است. در یک هزارتویی که از شمشادهای بلند درست شده است. یک هزارتوی سبز. حالا میفهمم که این هزارتو با نبود تو حذف می شود و دشت برهنه ای ازش باقی می ماند. من فکر می کنم تو ارزش همه این پیچ و خمها را داری. نمی دانم چرا اینجا اینها را برایت نوشتم. ولی فکر می کنم هزارتویمان به زودی حل شود. می دانی که٬ وسط این هزارتو برج بلندی وجود دارد از تنه درختان. راه را که پیدا کنم٬ آن بالا می ایستم و از بالا به همه مسیر نگاه می کنم. بعد که پایین امدم میتوانم همه راه را سریع برگردم. فقط باید برجک درخت مانند را پیدا کنم و فکر می کنم خیلی نزدیکم. می بینمش.

لعنت بر آن کسی که در طالع من چیزی دید که نباید می دید. یعنی ثابت کردن اینکه اشتباه کرده است انقدر سخت است ؟

+ FarNice ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢۱
comment نظرات ()

باران در اسپین٬ می بارد فراوان .

۱.دو روز است باران می بارد. فردا هم. پاییز با تمام وجودش در خانه مان دور می زند. هنوز حسش جدید است. هنوز طبیعت غافلگیرمان می کند... فرستادمشان خرید. نشسته ام کنار پنجره. در فکر قهوه ام و سوپی که قل قل می کند.دانه ها را با چشمهایم دنبال می کنم. چشمهایم می خورد به چترهای رنگارنگی که از بالا می بینم. آدمهایی که خودشان را جمع کرده اند و میدوند و صدای ماشینها روی زمین خیس. خوشحالم از باران. خوشحالم از  باد سرد و سوپ داغ و نشستن در خانه .

۲.فصل که عوض می شود مرا یاد گذشته ها می اندازد. یاد خودم می افتم و دانشگاهِ آن زمان و روزهای بارانی. یاد ضربه های باران روی شیشه ماشینم. فصل که عوض می شود خوشحالم. فصل که عوض می شود انگار همه چیز از روزمرگی اش در می آید. انگار می توانم بهتر فکر کنم. انگار این باران به موقع باریده است. خیلی به موقع.

۳.هدیه-ی عجیبی گرفتم از دوست اتریشی عجیب تری. حالا مهمان کوچکم می نوازد با این هدیه دوست داشتنی ام. می نوازد و صدایش می پیچد در خانه کوچکمان. شاید نام هدیه ام را گذاشتم نامهربانی ِ غیر منتظره یا یک چیزی در مایه های همان دورها آوایی است!

۴.نمی دانم خوانده اید داستان رومن گاری را : آن مردکی که از آن بلیطهایی داشت که هر قدر می خواهی می توانی در اروپا سوار قطار شوی و برای استفاده از بلیطش همه قطارها را پشت سرهم عوض می کرد ؟ بی هدف؟

اروپا بلایی سر آدم می آورد که در همین حد هراس انگیز است. مجبورت می کنند از کالاهایشان٬ سرویسهایشان آنقدر استفاده کنی که مخت معیوب شود. بعد عادت کنی به خریدهای  عجیب غریب. عادت کنی تمام پیشنهادها را بدون فکر انجام دهی . شاید ما را هم روزی مانند آن مردک ببندند به تخت که فریاد بزنیم از قطار عقب می مانیم و بلیطمان حرام می شود. شش ماه به پایان استفاده از حقوق زیر ۲۶ سالم باقی مانده ...

۵. خالی شده ام. از نوشته. دلیلش را نمی دانم. فصلی است یا هر چه که هست در تلاشم با خودم.

۶. به دلیل نوستالژی-ای که تیتر برایم دارد ٬ اِسپین٬ اسپانیا٬ را به اتریش ٬ آستریا٬ تغییر نخواهم داد! **

** برگرفته از دوبله بانوی زیبای من- ۱۹۶۴

+ FarNice ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٥
comment نظرات ()

بدون عنوان!

عکسی دیدم از یک سلول سرطانی که مثل جانوران عجیب فیلمهای ترسناک در داخل حفره ای نفوذ کرده بود. مثل یک جانور چند پا. از آن موقع تصویر مرد بزرگ متجاوزی در ذهنم حرکت می کند. از صبح. مرد بزرگ برهنه ای. تصویرش با تصویر سلول چند پا جایگزین می شود. حالت تهوع می گیرم. سرم را تکان می دهم. افکارم را از سرم می رانم. سرم که ثابت می شود٬ دوباره برمی گردند.

در آینه٬ خودم به من نگاه می کند. ابروهایم تا به تا شده. چشمهایم هم. در آینه دوباره همه چیز جان میگیرد. چند روز است اخبار عجیبی می شنوم. به غیر از آن همه چیز مثل سابق است. مهمان داریم و لبخندهای گنده گنده می زنیم. مهمانهایمان را بیرون می بریم و فکر می کنیم که چقدر خوشحالیم. خبرها هم ته ذهنم می ماند و از همان پشت یا خودش می افتد بیرون٬ یا فرار می کند. بعد انگار که به بومرنگی چیزی چسبیده باشد دوباره بر می گردد و مجبورم می کند تنها بیایم توی اتاق و به آینه نگاه کنم و سرم را تکان دهم که حداقل به مرد برهنه بزرگ که افتاده است روی سلول خاکستریِ دست و پا دار و همه جا را میگیرد ٬ فکر نکنم. بعد سعی می کنیم که باز خوشحال باشیم و دائمن برنامه های مفرح بچینیم تا مهمانهایمان از این همه شادی که در زندگی ما هست لذت ببرند. و اخبار عجیب و غریب را هم بهشان نمی گوییم.

همه چیز مثل سابق است. فقط همه ترسهای زندگیم دائم جلوی ذهنم هستند.

+ FarNice ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٩
comment نظرات ()

اينجا ولی مرگ پايان کبوتر است انگار!

صدایش ضعیف است. بی حال و بی رمق. انگار از توی خواب حرف می زند. انگار با من نیست. می گوید مگر من تا بحال مجلس ختم برای کسی گرفته ام ؟‌مگر می دانم در مملکتی که مال خودمان نیست چگونه باید کارهایش را انجام دهم؟ گلویم فشرده شده٬ بغض کرده ام و گوش می کنم. از برادر کوچکش می گوید که یک دفعه رفت. بیشتر با خودش حرف می زند. آرام اشک می ریزم. بلد نیستم حرفی بزنم. می گویم کاری از من برنمی آید ؟ جواب نمی دهد. خودم از خودم می پرسم چه کاری ؟ من حتی بلد نیستم حرفی بزنم. جرفهایم خشک شده اند و او فقط حرف می زند. از عالم هپروت.

قوانین اینجا برای این مسائل خیلی غیر انسانی و بی عاطفه است. از این همه قانون حالم به هم می خورَد. از همه انسانهایی که نمی فهمند از دست دادن کسی این سر دنیا چه معنی ای دارد. از قوانین خاک که می گوید حالم بد می شود اینجا حتی مردن هم متفاوت است. تمام بدنم می لرزد. بغضم گیر می کند در گلو. شوکه شده ام. می ترسم. از ازدست دادن کسی اینجا می ترسم. از مردن در اینجا می ترسم. دلم میخواهد برگردم . دلم می خواهد این حرفها را نشنوم. حالا من هم در عالم هپروتم. نمی دانم چه گفتیم تا تلفن را قطع کردیم٬ ولی فکر می کنم او همچنان از برادرش می گوید و من با چشمان هراسان و بغض دردناکی به روبرویم خیره شده ام.

+ FarNice ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۸
comment نظرات ()

وين از خرگوش خاکستری تا امروز!

به یُمن مهمانهایمان راه افتاده ایم در سطح شهر و برای بار چندم در کلیساها و بناها سرک می کشیم و من برای بار هزارم متعجبم از آدمهایی که کلیسایشان برای شان به معنی بنایی است که با به به و چه چه دَرَش راه می روند و چرق چرق عکس می اندازند و نه ابهت سقف بلند و ارگهای عجیب غریبش را می بینند نه تمام فرشته هایی که به بلندای سقف چسبیده اند.  آدمهای تاپ پوش و کلاه به سری که بازتاب فلاش دوربینهایشان از تمام مجسمه های طلایی روی کلیسا پخش می شود ... این عکس را من گرفته ام. بدون فلاش.سعی کردم آرام باشم٬ سعی کردم دور از همهمه-ی آدمها عکس آرامی بگیرم که یادم بماند بزرگترین کلیسای شهر٬ بدور از همه این آدمها می تواند یکی از آرامش بخش ترین نقاط زندگی من باشد.

بالای تپه سلطنتی ایستاده ام و به شیروانی های نارنجی و بنفش شهر نگاه می کنم. روزی که وارد این شهر شدم همه جا یکدست سفید بود و اولین صحنه ای که دیدم خرگوش خاکستری-ای بود که روی سفیدی برف باند فرودگاه می دوید... حالا شهر با تمام زیباییش زیر پای من است و می توانم هر روز تا همین بالا بدوم٬ روی چمنها دراز بکشم و به خرگوش خاکستری فکر کنم. احساس می کنم خیلی از آن زمان می گذرد... هرچه هست از همین بالا انگار همه زندگیم را در این مدت می بینم. از زمان همان خرگوش خاکستری.

+ FarNice ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱
comment نظرات ()