Luminosity From Extreme

چيزی شبيه زندگی ...

*- بعضی حسها کار حرف و چت نیست. بعضی حرفها خودشان انگار میریزند روی سر و کولت وقتی آرام سُر می خورم طرفت. مثل آنشب توی جاده که حتی وقتی سرم را به شیشه ماشین می چسباندم به خیال اینکه خوابی٬ اشکهایم را از پشت پلک بسته ات هم می دیدی. بعضی حسها با هر پهنای باندی هم منتقل نمی شوند که نمی شوند. بعد خسته می شوم از این لوپ ِبی مزه-ی انتظار. از این بلیطهای مسخره دیجیتالی ِ بی روح و از ورق زدن بی پایان تقویم به دنبال نوشته ای قرمز.شاید انتظار تنها چیزی است که عادت سرش نمی شود.  

*- دو سه شب است دائم خواب می بینم. یک نفس تا خود صبح. خواب تمام آدمهای زندگی ام را. از روزی که یادم می آید. وارونه و تک به تک . برای همین است که طول کشیده است چند شب. گاهی هم سراسیمه و نفس نفس زنان چشمهایم باز می شوند و خیره میشوم به تاریکی ِدیوارها و نورهای رقصانی که از خیابان هر از گاهی می آید و گاهی هم تاریک مطلق است و سکوت. و تصویر همه  آنهایی را که نمی خواهم و می بینم در تاریکی معلق می ماند. این روزها دیگر برای خوابیدن هیچ اشتیاقی ندارم.

*- تراموا که ایستاد بی اختیار پیاده شدم. چند وقت بود اینجا نیامده بودم. اینجا مرا یاد آیدا می اندازد. تازه آمده بودیم. آیدا نه مثل ما از بزرگی ِتصمیم ِ مهاجرت اشکالود بود نه دلتنگ چیزی. برای همین خوب یادم می آیدش. پیراهن طوسی و موهای کوتاهش را هم. نمی دانم آشناییمان چقدر طول کشید ولی خیلی کوتاه بود... خاطره اش مثل همه خاطره های از این دست با لبخند تصویر می شود. همینجا٬ جلوی همین پله ها. انگار بهش گفته باشند با همان لباسها در ذهن من بایستد و لبخند گنده بزند تا همان چند ثانیه را هزاران بار با رد شدن از اینجا در ذهنم پخش کنند.  اینجا را دوست ندارم. حتی گاهی فکر می کنم هنوز کنار دستگاه اتومات قهوه ایستاده و نگاهمان می کند. فکر می کنم هنوز هم روی همان پله ها می شود پیدایش کنی٬ با همان پیراهن کوتاه طوسی...

*- کلاس چهار ساعته  که به اواسطش می رسد٬ زمانی می رسد که کلمات استاد در مغزم طوری به هم می آمیزند که دیگر به هیچ زبانی شبیه نیستند و هیچ معنی ای ندارند٬ آن وقت است که بعد از صفحه های سیاه تقویم که پُرند از کارهایی که باید انجام شوند ٬ چندین صفحه جلوتر٬ جایی که هنوز سفید است٬ جمله ننوشته ای لبخند دلهره آمیزی بر مغزم می نشاند: شنبه٬ فرودگاه امام.

+ FarNice ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٦
comment نظرات ()

روزمره!!

تا کمر خم شده ام زیر سینک ظرف شویی و پیچ های لوله را باز میکنم. حجم چربناکی از آب و سبزی و تفاله چایی روی دستم میریزد. به زندگی که به همین چربناکی و درهم امیختگی است لعنت می فرستم. با خودم می گویم اجزائش که چیز بدی نیست. غذا است. مثل همه روزها. تک تکشان را که نگاه کنی معمولیند. فشار آب تمام کثیفی های لوله را روی زمین میریزد. ترکیب همه روزمرگیها٬ مایع کثیف لزجی است ... .  راه لوله گرفته است. راه گلوی من هم. مستأصل پهن شده ام کف آشپزخانه. همه چیز کثیف و چرب شده. یک لوله بیریخت پیچ در پیچ در دستانم با حجم وسیعی از ظرفها و قابلمه های کثیف و حوله های خیس ِسنگینی که دیدنشان روی بغض گلویم هم سنگینی میکنند. دلم نمی خواهد تسلیم شوم که نمی توانم. که همین لوله بی قواره منحنی همه چیز را بهم ریخته. دلم نمی خواهد بگویم که دلم می خواهد از اتاق بغلی  - که خانه نیم وجبی ما همه اش همان اتاق بغلی است - کسی را صدا بزنم و همه چیز را دستش بسپرم و سوت زنان سراغ امتحان پس فردا بروم. بدون هیچ دغدغه ای. دلم نمی خواهد اعتراف کنم که دلم تنهاییم را نمی خواهد. که حتی بگویم این لوله لعنتی فقط یک بهانه است برای موقع هایی که کم می آورم. پیچهای لوله را می بندم و از زیر سینک بیرون می آیم. کتابهایم را باز می کنم که درس بخوانم. یک جایی نرسیده به دیوار نشتی دارد. کتابهایم قطره قطره خیس می شوند ...

+ FarNice ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۱
comment نظرات ()

به خاطر اين کفشها...

نشسته ام که بنویسم. افکارم از دستم فرار می کنند. داداشکم می گوید که امروز سالگرد ورودش است. باورم نمی شود ٬ همه این اتفاقات ٬ فقط یکسال ؟ احساس می کنم سالها اینجا بوده. بعد به سال آینده فکر می کنم که قطعن همه چیز عوض خواهد شد. سال آینده نه من به این آرامی اینجا نشسته ام که در فکر امتحان هفته آینده باشم٬ که دیگر امتحانی نمی ماند ٬ نه او برای خودش روی تخت دراز می کشد و فیلم می بیند. سال آینده همه مان به اندازه چند سال بیشتر از سالی که گذشت بزرگ خواهیم شد.

با دیدن این عکس یاد پدرم افتادم و سالهای کودکی. همان مواقعی که همین گونه روی پاهایش می ایستادم و دوتایی راه می رفتیم. همان موقع که برایش کوچکترین و ارزشمندترین بودم. یاد همان زمانهایی که می گفت هیچ وقت نمی گذارد هیچ کجا بروم. نمی دانم چقدر گذشت که خودش همه کارها را کرد تا من الان اینجا باشم. حالا نمی دانم وقتی گفتم که تصمیم بزرگتری دارم چه حالی داشته است. حالا هم خودش همه کارهایم را می کند تا سرنوشتم را همان گونه که می خواهم بسازم.

نمی دانم که چقدر سنگینم برای اینکه یکبار دیگر روی پاهایش بایستم٬ ولی می دانم که هنوز برایم به طرز کودکانه و عمیقی خوشایند است .

+ FarNice ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٥
comment نظرات ()

قلعه نمک **

سالتسبورگ هم از آن شهرهای رویایی است که می توانی هزار جور قصه از کنارش در آوری. مثل همه شهرهای قدیمی به همه جایش خاطره های عجیب و غریب آویزان است.  آنقدر کوچک است که همه شهر همینی است که در عکس پایین است. انگار شهر از آثار خاطره-دار  ِ هویت-دار ساخته شده است. انگار یک سری برج و بارو و کلیسای قدیمی را پرتاب کرده باشند بین تپه های پوشیده از کاج و یک سری هتل پایینش ساخته باشند. و به برج و باروها هم مقداری قصه و داستان آویزان کرده باشند. مردم هم مثل قصه ها بودند٬ با لباسهای محلی  در شهر راه می رفتند٬ خودشان را آراسته بودند برای جماعت توریست که بگویند ببینید ما هم مثل شهرمان هستیم. طوری که نمی شد فهمید باید باورشان کرد یا نه. با همه این حرفها شهر چیزی داشت که جذبمان می کرد. زیبایی طبیعتش بود یا هویت موسیقیاییش را نمی دانم. به هر حال زیبا بود.

** کلمه Salzburg در لغت به معنای قلعه نمک است.

+ FarNice ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۸
comment نظرات ()