Luminosity From Extreme

 

.

تا اطلاع ثانوی/نمیدانم دقیقن چقدر/شاید کوتاه٬شاید بلند٬چیزی نمی نویسم. همین

.

+ FarNice ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٥
comment نظرات ()

To Marji, With Love!

اولین بار که در سینما گریه کرده اید را یادتان می آید ؟ اولین بار که سرتاسر فیلمی را اشک ریخته باشید.... من خوب می دانم اولین باری که تمام مدت فیلم را هق هق های بی صدا می زدم کِی بوده است ... امروز ٬ ساعت ۶ بعد از ظهر. جشنواره فیلم وین. «پرسپولیس».

نمی دانم آژیر قرمز جنگ بود که بغضم را شکست یا صحنه دیگری ولی می دانم که به اندازه کافی دلیل داشتم برای آنکه بی واهمه از تمام آدمهای اطرافم اشکهایم را در تاریکی رها کنم. می دانم که «پرسپولیس» حرفهای گفته و ناگفته-ی اکثرمان است. اما نمی توانم نگویم که تجربه نکرده اید روزهای اول ورود به وین را. خوابگاه هایش را. سالن تلویزیونش را. پرواز کردن با چرخ دستی در فروشگاه هایش را ...

به گفته آقای سکوت سنگین ٬  - «پرسپولیس» مثل نوشيدن اسپرسوی داغ است، تلخ ولی لذت‌بخش. -  و من این فیلم را دوست داشتم نه فقط به دلیل همه همذات پنداری هایی که با فیلم داشتم ( که شاید دلیل بزرگترش باشد ) بلکه به همه دلایلی که می توان یک فیلم را دوست داشت و تمام نکات ریزی که آرام آرام آدم را می لرزانَد . نکاتی به نرمی پُک زدنهای فوق العاده آرام بخش ِسیگار  ِشخصیتهای داستان٬ طوری که نگاهش میکردم تا خاکسترش را بتکاند و منتظر می ماندم تا داستانش را ادامه دهد...

شاید اگر اینجا را روزی به هر دلیلی بخواند برایش بنویسم که : خانم ساتراپی عزیز! برای به تصویر کشیدن همه لحظه هایم ازت ممنونم. نمی دانم چند بار از این تشکر ها دریافت می کنی که می دانم که بیشتر لحظه های فیلمت بین همه مان مشترک است.  فیلم دلنشین و صادقانه ات  را دوست داشتم حتی اگر تمام فیلم را گریه کرده باشم. شاید هیچ وقت یادم نرود اولین و شاید تنها فیلمی را که نمی توانستم اشکهایم را پشت چشمهایم نگه دارم.

+ FarNice ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱
comment نظرات ()