Luminosity From Extreme

وقتی موسيقی دنيا را در گوش هايم فرو می کند ...

نشسته ام به آدمها نگاه می کنم. آدمهایی که هر کدامشان با قصه متفاوتی از جلویم رد می شوند. قصه هایی که سعی می کنم در صورتشان و راه رفتنشان و لباسهایشان پیدایش کنم. پایم را روی پایم می اندازم و هدفن را در گوشم فشار می دهم . آدمها حرکتشان کند می شود ٬ صحنه عوض می شود. موسیقی تمام صحنه را پر می کند ٬ همه شان تبدیل می شوند به آدمهای قصه من. با ضرب آهنگ حرکت می کنند و راه می روند .موسیقی دنیا را ازجلوی چشمانم عبور می دهد و مرا جایی پرتاب می کند مثل یک حباب شیشه ای. 

...

صحنه پر است از سوت و صدای سه تار. پسربچه-ی کوچکی بازی می کند. از جلوی من رد می شود و با خودش حرف می زند. صدایش را نمی شنوم. صدای سه تار است و سوت .تا کنار میز پدر مادرش لیز می خورد٬ موسیقی فریاد می زند : تا ننهم سر در کوه ... مادرش فریاد می زند٬ پدرش سرش را در دستانش می گیرد٬ پسر بچه دستهایش را هواپیما کرده و بین مردم می دَوَد. صدای سه تار ریز می شود ٬ پدر دستش را به نشانه تهدید بلند می کند ٬ موسیقی می خواند : تا ندهی بر بادم ٬ بر بادم٬ بر بادم ... داد می زند. مادر بغض می کند. آواز روی صدای سه تار می نشیند ٬ آرام آرام ریتم کند می شود. مادر را دیگر سر میز نمی بینم. پسر بچه دستهای هواپیما شده اش روی هوا خشک شده است. میز خالی را نگاه می کند. موسیقی فید می شود : تک نت. تصویر ثابت می ماند.

...

دنیا را چپانده ام در گوشم. زیر برف راه می روم و  کلاهم را تا روی هدفون پایین می کشم.

+ FarNice ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٤
comment نظرات ()

اینروزها پُرم از همين چند دقيقه های متضاد روزمره...

به ماهیتابه و مایه تویش خیره شده ام. افکارم با هر حبابی که بین گوشتها بالا می آید غرق تر می شود . انگار کف ماهیتابه باشم٬ کم کم سَرم تیر می کشد. فکر می کنم به دو سه هفته دیگر. می لرزم . کف گیر با تمام روغنهایش روی پایم می افتد. نگاهش می کنم. هنوز افکارم برنگشته اند ٬ هنوز ته ماهیتابه ام. پایم که می سوزد فوری بر میگردم پشت گاز ٬ تازه می فهمم کجا بودم. با کف گیر روی مبل می نشینم. هنوز روغن می چکد. دلم نمی خواهد بروم. می خواهم بمانم همین جا در همین خانه . و بعد فکر می کنم ماندن تنها چیزی است که نمی خواهم...

بر می گردم همه جا را تمیز می کنم. دوباره می ایستم به قل قل مایه لازانیا خیره می شوم. برای تولد برادرم کلی مهمان دارم. باز یاد مهمانها می افتم. یاد مهمانی ٬ یاد آن لباسی که گوشه کمد آویزان است. دوباره می لرزم. نه. من نمی آیم. همین جا می مانم... دوباره مایه قل می زند... دوباره یادم می افتد که این همان چیزی است که مدتها منتظرش بودم.مایه را به شدت هم می زنم. انگار با هر یک دور افکارم را پخش میکنم در مغزم. انگار به همشان میزنم تا باز مرا ته ماهیتابه پرتاب نکنند. انگار هرچه محکم تر کفگیر را بچرخانم ٬ بیشتر یادم می افتد که باید بروم . 

همه چیز را نصفه رها می کنم و فرو می روم در تخت. چانه ام را می گذارم روی دو زانویم و خیره می شوم به کرکره های طوسی و آسمان گرفته بعد از ظهر. از فکر هر مهمانی ای می ترسم... نگاهم می افتد به آینه رو برویم. انگار مدتهاست خودم را ندیده ام. سعی می کنم آرامش کنم. نگاهش می کنم. مستقیم٬ بدون پلک. دوباره غرق می شوم در آینده ...

یک چیزی سَر می رود٬ صدای جلز و ولزش خانه را پر می کند از روی تخت به سمت آشپزخانه می دوم...

+ FarNice ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٧
comment نظرات ()

It's only words...

۱.روشنی اینجا چشمم را می زند ٬ وسوسه ام می کند... مثل صفحه اول یک دفتر چهل برگ نو. به همان وسوسه کنندگی ِ کلمه اول روی ورق های فرد دفتر.

۲.مدتی است که چشمهایم در خیال زندگی می کنند و افکارم فقط یک چیز را می بینند و این دقیقن همانی است که نمی خواهم در موردش حرفی بزنم. همین است که کم می آورم. وقتی دور میزهای چوبی پایین کتابخانه می نشینیم با لیوانهای پلاستیکی قهوه٬ نه نگاهم دور میز نشسته است. نه گوشهایم. آنها هم حرفهایشان را شمرده تر تکرار می کنند. و من حتی نمی توانم بهشان بگویم که ایراد از گیرنده هم نیست. من خیلی وقت است که اینجا نیستم.

۳. فکر می کنم همه چیز از آنجا شروع شد که خودم را در آن لباس کذایی تصور کردم و همه افکارم به هم ریخت. ساعتهای بیداریم به ۲۴ ساعت نزدیک می شوند  و خوابهایم به کل از کنترل خارج شده اند. با این همه ٬ خوبم و آرام . صورتم از هر گونه حس اغراق آمیزی خالی است. هیچ چیز شدت ندارد٬ همه چیز در یک تعادل پایدار در اطرافم پخش شده است.

۴.یعنی نمی شود زمان را  وایساند دقیقن همانجایی که احساس خوشبختی می کنیم ؟

۵. روزها به همان سردی که باید باشند می آیند و می روند و من نشسته ام منتظر. او مثل همیشه روی تختش می نشیند و گیتار می زند. نمی دانم ضربه دست های اوست که مرا از خود بیخود می کند یا صدای تارهای این ساز است همیشه . با ضرب دستش سرگردان می چرخم در خانه . فکر می کنم خانه را که مرتب کنم شاید روزها زودتر بگذرند. او هم فکر می کند هر چه بیشتر بنوازد سال جدید زودتر می آید و به سفر دوست داشتنی اش می رود. اینجا سال دارد نو می شود و ما هر دویمان منتظر سفریم ...

۶. از آخرین باری که نوشتم موهایم خیلی بلند تر شده ... باید بنویسم انگار ... نامنظمی افکارم را ببخشید . از نو شدن اینجا خوشحالم.

+ FarNice ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٤
comment نظرات ()