Luminosity From Extreme

سایه...

** این متن در مورد مرگ است. اگر فکر میکنید دوست ندارید چیز تلخی بخوانید٬ نخوانیدش
 
نشسته ام روی صندلی آرایشگاه. باد سشوار مغز سرم را داغ میکند. امشب نامزدی من است. خوشحال و هیجان زده ام. برس روی موهایم میلغزد و گاهی هم گیر میکند٬ از آن طرف آرایشگاه صدای هق هق می آید. با نگاه هراسان و کنجکاو دختر آرایشگر را در آینه نگاه میکنم. سیم سشوار را دور گردنش انداخته و سرم را محکم عقب میکشد و می گوید : « پسر ِ خانم و دوستاش تو جاده شمال تصادف کردن٬ پسر ِخانم زنده‌س. ولی مثکه دوستش مرده . پسر ِ بیس ساله » ته ِدلم نا خوداگاه میلرزد. یادم میرود آنجا چه میکنم. دختر سشوار-دار موهای مرا تا جایی که می تواند می‌کِشد و به نشانه اینکه کارش تمام شده فوت میکند : « برو اونور» . آنطرف می‌نشینم زیر دست آرایشگر دیگری. نمیدانم تصادف صبح بوده یا دیشب٬ خبرها یکی یکی میرسند. ساعت یک بعد از ظهر است. تمام عروسهای توی نوبت نگرانند. آرایشگر یکبار کار یکیشان را رها میکند و مینشیند گوشه ای به هق هق. همه مان مات و مبهوتیم. فقط دلم میخواهد از این آرایشگاه بروم بیرون. کسی حتی دلش نمی آید به دختران سفیدپوش آنجا که زیبا شده اند و می درخشند تبریک بگوید. فضای آرایشگاه سیاه است٬ سفیدی لباسها هم جبرانش نمیکند...
در ماشین نشسته ام ٬ هنوز مبهوتم. بدنم یخ کرده است. وارد آتلیه که میشویم کم‌کم آرایشگاه را فراموش میکنم و یادم می آید من آنجا چه میکنم ...
 
پشت فرمان ماشین نشسته ام و افسر راهنمایی رانندگی اتریش کنارم نشسته است. میگوید «روشن کن». این امتحان برایم خیلی مهم بود٬ رد شدن برای بار اول در این امتحان خیلی مرسوم است و قبول شدنش برایم مهم بود تا یک ساعت پیش. خم شده بودم جلوی آینه و آماده می‌شدم برای رفتن. وسط خوشحالی و هیجاناتم تلفن زنگ زد و خبر سیاهی از تویش خشکم کرد. پدر یکی از بهترین دوستانم امروز صبح رفته بود. اول خشک شدم بعد ترکیدم. هیچ راهی برای نرفتن به امتحان وجود نداشت. قانون اینجا پدر دوست آدم را نمی‌شناسد. رفتم که فقط این یک ساعت تمام شود. «روشن کن٬ راه بیفت همین خیابان را مستقیم برو» سعی میکردم تمرکز کنم. میآمد جلوی چشمم. میخواستم پیشش باشم که امشب راهی ایران بود. نفهمیدم چقدر گذشت و چه شد : « بزن کنار٬ قبولی ..»
سوار مترو بودم به سمت او که زجه میزد و نمی دانستم باید چه بگویم و چگونه آرامش کنم. بین سرازیر شدن اشکهایم مبایلم لرزش اس‌ام‌اس-وار خفیفی کرد. علی بود که از دفاعش نوشته بود و اینکه دکتر شده! اشکهایم با لبخند قاطی شده یود. برایش خیلی خوشحال بودم. برای خودم چه؟ دیگر نه٬ فعلن نه... و برای او ؟ از مترو پیاده شدم و فکر کردم تنها چیزی که لازم دارم یک فیوز است که موقتن بپرد ...

 

+ FarNice ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۳٠
comment نظرات ()

Wir lachen nicht weil wir gluecklich sind.Wir sind gluecklich weil wir lachen

توجه و علاقه غریزی -ذاتی من به بچه ها ٬ چیزی است که گاهی خودم را هم متعجب میکند. اینکه کودکی میتواند دقیقن در لحظه ای که باید٬ دستش را بگذارد در اعماق وجودم - که گاهی خیلی سرحال نیست یا آشفته است - و همان جا را جوری قلقلک بدهد که خالی شوم و انرژی بگیرم.
این ویدیو را به خودم هدیه میدهم که این دخترک اصلن نمیداند چه میکند که آرامم میکند بین همه شکایتهایی که دارم از درس های ترم آخر - که رسمن مجبور میکنند آدم را که سر بگذارد به بیابان یا نهایتن همین جنگلهای وین خودمان - و از آدمها و کلن اینکه روح آدم را شاد میکند با آن اَسک گفتنش!

+ FarNice ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢۸
comment نظرات ()

شمال

بوی شمال می آید. چشمهایم را میبندم و فاصله سوپر مارکت تا خانه را از زیر گذر دریابیشه رد میشوم به سمت ویلا . می پیچم در خیابان خرداد و دستم را از لای میله های در ِویلا میچرخانم تو و در با صدای قیژژژژ باز میشود . مواظب گلهایی که از باغچه درااااااز شده اند تا کف حیاط هستم. مواظب حلزون ها هم . از پله های گرد جلوی در ِویلا بالا میروم. سرم را میچسبانم به شیشه پنجره‌ای که پرده هایش کنار است و همه را نگاه میکنم و میزنم به شیشه که کسی مرا ببیند و در را باز کند. در که باز میشود چشمهایم را بازمیکنم. آپارتمان کوچک شماره ۴۶ خیابان بروی-گاسه با هوای دم کرده و راهروی تاریکش به من نیشخند تلخی میزند.

 

 

+ FarNice ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٤
comment نظرات ()

صفحه خالی فلش بک

میخواستم بنویسم چه خوب که مزه‌مزه کردن خاطرات را بلدی که ناخوداگاه ِنگاهم چرخید و دیدم ما اینجا تازگیها غرق شده‌ایم. نمیدانم در روزها غرق شده‌ایم یا در خیابانها٬ متروها٬ عجله‌ کردن‌ها. یا در شهر بین دیوارهای آپارتمانهای هم اندازه‌ی کوچه های تنگ. نمیدانم کِی غرق شدیم و کجا ولی صدای خودم را می‌شنوم که از قهقرا می آید . از دور دست. برمیگردم به چند روز گذشته ٬چیزی یادم نمی آید. دنبال بهانه میگردم برای سرشلوغی هایم. هیچ چیز نیست. چکار میکردم تمام این مدت را. امروز را... سررسید قرمز رنگم را پر کرده‌ام از قرار ها٬ برنامه ها و کارهایی که باید انجام دهم. تمام صفحاتش سیاه است تا خود تابستان. بعد به عقب که برمیگردم انقدر غرق شده‌ام که یادم نمی آید چکار کرده‌ام تمام این مدت را که نبوده‌ام در زندگی ام. دیشب بین همه بادهایی که می‌آمد دوچرخه را برداشتم رکاب زدم در همان عمق ِسنگین ِسیاه‌ که دَرَش گم شده‌ام. فکر کردم شاید اثری بماند از بودنم در شب. امروز پاهایم از کشمکش ِمن و دوچرخه با باد خبر میداد و چیز دیگری یادم نمی‌آمد. روزها اثر مرا پاک میکنند. شب ها هم در بی‌هوشی و گاهی بی‌حوصلگی ِروزها به صبح میرسد و نگاه که می کنم خالیِ خالی‌ام . تنها چیزی که مانده سیاه مشق های تقویم است و عکسهای سفیدی که حافظه‌ی غرق شده‌ی من توان بازیابی‌اش را ندارد... 
می‌خواستم بنویسم چه خوب که مزه‌مزه کردن خاطرات را بلدی مکین.

 

+ FarNice ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱۸
comment نظرات ()

عیدمره !

۱ـ هفته اول سال ٬ مثل یک موج آمد و رَد شد و رفت و همه‌ی تعطیلات با  هم یکدفعه تمام شدند.او را که بدرقه کردم٬ سَرم را کردم توی بالش و خودم و دلتنگی‌ام را که یکدفعه با سکوت خانه بر سرم هوار شده بود ٬ پناه دادم زیر پتو که باور نکنم از فردا همه چیز دوباره مثل سابق است.

۲ـ اینجا هنوز برف می آید. می‌نشینم لعنت میفرستم به این زمستان بیمزه‌ی طولانی و فکر میکنم چگونه می خواهم سال آینده شمال این کره زمین زندگی کنم.

۳ ـ ۲۶ سال به همین سرعت تمام شد. هنوز آن تولدهای عیدهای شمال را یادم نمیرود. همانهایی که کیک نداشتیم و شمع های بی ربط و نا همگون را در کلوچه های شمالی میچپاندیم. هنوز یادم نمیرود تولد ۱۵ و ۲۰ و ۲۵ سالگیم را که برایم به مناسبت عددشان مهم بودند. حالا امسال با چشمهای بسته آرزو میکردم و عدد شش را خاموش میکردم و فکر میکردم تا مدتی دیگر هیچ عددی برایم مهم نخواهد بود. شاید از اثرات نیمه دوم قرن است که همه چیز تعدیل می شود در یک لبخند ملایم ِعمیق. لبخندی که مداوم تر است و هیجانش نیز کمتر.

۴ـ در این خاکی که از همان روزهای اول هم از آنِ ما نبود داریم رشد میکنیم. ریشه ندوانده ایم هنوز که همه مان معتقدیم اینجا جای ریشه دواندن نیست. ولی عید امسال خانواده‌مان در این سرزمین به ده نفر رسیده بود. عید امسال ما غریبه نبودیم. هیچ کداممان.  عید امسال مثل آنروزهای مادرم صبح بین درها و اتاقها با سرعت راه میرفتم و صدایشان میکردم و هردویشان به اضطرابم می‌خندیدند. عید امسال آرام آمد و همه‌ی ما ده نفر رشد کردنمان را می‌دیدیم و به هم می‌بالیدیم.

۵- نمی دانم امسال همه چیز دارد سریع می گذرد یا من سرعت گرفته ام. دیگر زمان برایم کِش نمی آید. شاید خاصیت همان شمع کذایی باشد که فکر میکنم این کِش آمدن روزها و ساعت ها یکی از مشخصه‌های کودکی است. تنها چیزی که این روزها کش می آید و روح آدم را در این شتابِ روزها خسته تر میکند٬ سرما است ... بهار-لازم شده ایم....
+ FarNice ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٧
comment نظرات ()