Luminosity From Extreme

درس خواندن کنار دانوب

+ FarNice ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٢
comment نظرات ()

Just Another Vague Acronym!

*بعضی موقعها که بعضی آدمها خودشان را٬ یاد حداقل همین «رو»ای که از خودشان ساخته‌اند را میفرستند برای چند لحظه جای دیگری و یک خود ِدیگری - شاید اصلی تر - مینشیند جایشان٬ تازه می‌بینی که پشت همه‌ی آدمها هزارتا خود ِدیگر وجود دارد که چرا قایمش می‌کنند خود داستانیست. فقط همین که گاهی می‌آید رو می‌شود ٬می‌نشیند صاف سر جایی که باید٬ مزه میدهد.

* درسی دارم به نام مهندسی نرم افزار پیشرفته که موضوعش تِست سیستم و نرم‌افزار است. روز اول فلسفه‌ی درس را برایمان اینگونه بر دیوار انداختند : «اثبات عدم وجود ِچیزی آنقدر دشوار است که انجامش هنر و استعداد خاص و زیادی میخواهد. اینکه ثابت کنیم چیزی وجود ندارد آنقدر سخت است که گاهی اصلن ممکن نیست! »
به هر حال درسهای ما هم میتوانند جالب باشند٬ والبته مایوس کننده.

* همه‌ی اعترافات پست پایین یعنی چیزی برای گفتن/نوشتن ندارم. حداقل فعلن ندارم. یعنی تا موقعی که چیزی برای گفتن نداشته باشم٬ ندارم. 

 * عنوان پست را می‌شناسید؟ اگر نمی‌شناسید حروف اول کلمات را به هم بچسبانید می‌شود همان چیزی که شبانه روز را از بنده گرفته است. به هر حال طنزی که در این نام وجود دارد آنرا به اندازه لوگویش دوست داشتنی میکند. ولی فعلن فقط در حد نام و لوگو دوست داشتنی است. مرا مجبور کرده فنجان‌های قهوه را جلوی خودم ردیف کنم و سعی کنم با او کنار بیایم.

+ FarNice ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۱
comment نظرات ()

اعترافاتی که ممکن است پاک شوند.

می نویسم پاک میکنم. دست خودم نیست. مینویسم ٬ بعد می خوانم به خودم لعنت میفرستم پاک میکنم. از چه بنویسم ؟ از روزهایی که دیگر از دستشان خسته شده‌ام ؟ ‌یا از روزهایی که قرار است بیایند٬ قرار است خوب باشند و میترسم ازشان ؟
از چه بنویسم ؟ از ترس پنهانم ؟ همین ها که مینویسم٬ همین اعترافات که میخورد روحم را هم پاک خواهم کرد. سرم را کرده‌ام در لاک خودم و انقدر فرو رفته ام که دیگر میترسم از دنیای اطراف. از همه‌ی خوشی ها و ناخوشی ها! زندگی‌ام هم شده است مثل همین باران نامرئی که گاهی ردی بر شیشه‌ام میگذارد ٬ دیدنی نیست فقط خیس میکند سر تا پای آدم را. حالا مجبورم میکنند برای اتفاقات مهم برنامه ریزی کنم. اتفاقاتی که نامرئی اند. مگر نه اینکه زندگی ام شده پایان نامه مهمی که سخت است و نفس مرا گرفته است ؟‌مگر نه اینکه زندگی ام شده زندگی مداوم با کامپیوترم و مبایلی که هر از گاهی صدای او را برایم میاورد که بدانم او هست و منتظر من است ؟‌پس برای چه از من میخواهید برای جشنی که نمی‌بینمش برنامه ریزی کنم ؟‌ برای یک سری تعاریفی که مبهمند تصمیم بگیرم ؟ چگونه برایتان نظر بدهم که کدام رنگ قشنگ تر است منی که تا گردن در مانیتورم فرو رفته ام ؟‌ بعد نگاه میکنم به افکارم که خالی اند. و به زندگی ام که ثابت شده است و هیچ تصویری را نمی تواند به متن بکشد.
حقیقتش این است که هیچ تصویری از خودم ندارم. من از بی تصویر بودن زندگی ام میترسم. من از تصور کردن خودم در زندگی جدید هم میترسم. من از رفتن از اینجا٬ از دوباره شروع کردن بین غریبه ها میترسم. من خودم را در چهارچوب اتاق کوچکتر آپارتمان کوچکمان حبس کرده ام  و انقدر مانده‌ام که نه حرفی برای گفتن دارم نه چیزی برای نوشتن.
من از این همه تنها ماندن بی حس شده‌ام. من نه شادی پدر و مادرم را از پشت خطوط بی احساس تلفن حس میکنم نه تلاششان را برای جشنمان میبینم. تنها چیزی که می بینم دختری است که در مانیتورش و کتابهایش فرو رفته است. که حتی نمی تواند خودش را در هیچ شرایط دیگری غیر از این تصور کند.
اینها را مینویسم چون دیگر جایشان را در مغزم نداشتم. شاید که دوباره پاکشان کنم. شاید هم بماند برای روزهایی که این روزها گذشته باشد. برای روزهایی که فعلن سفیدند و بی تصویر.

 

+ FarNice ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٥
comment نظرات ()

خواب

خواب می‌بینم. خواب او را. خواب لباس سفیدم را. خواب زندگی جدیدم را. خواب گذشته را. خواب آینده را. معلقم بین تصاویر واقعی و خیالی. معلقم بین خوشیها و ناخوشیها. داد میزنم. میخندم . گریه میکنم. میرقصم. همه سالهای زندگیم دوباره اتفاق می‌افتند. با سرعت. میرسد به حال. خودم را میبینم که خوابیده‌ام. ملافه سبز آبی ـ پتویم را میبینم و چشمهای بسته ام را. از خودم رد می‌شوم. وارد آینده شده‌ام. همه چیز دوبار اتفاق می افتد. به دو مدل متفاوت. نمیفهمم کدامش واقعی تر است. خوابم را در دست میگیرم و همانطور می بینم که می خواستم. صفحه خالی می‌شود از آینده و من تنها می‌مانم با تصاویر مبهم. عرق کرده ام . به ملافه سبز آبی ام چنگ میزنم. بیدار می‌شوم .چشمانم را باز نمیکنم. در  تاریکی ِچشمانم دستانم را در هوا حرکت میدهم. با خودم جمله ای را تکرار میکنم. جمله در نفسهایم فِید می‌شود. دوباره می‌خوابم. صبح همه چیز عادی است. ملافه سبز آبی را عقب میزنم. چشمانم را باز میکنم. جمله را به خاطر می آورم. « مرا اینجا فراموش کرده‌اید » . هنوز دلیلش را نمی دانم .  

 

+ FarNice ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٤
comment نظرات ()

پذیرش

این سایت پذیرش را اگر ندیده اید٬ ببینید. توضیحاتش را هم انار عزیز داده است.
کلن دست ٍ دست‌اندرکارانش درد نکند .
نمی دانم چند درصد از آدمها به آمدن به اتریش فکر میکنند. به هر حال اگر سوالی بود, ایمیل من آن گوشه است. در زمینه پذیرش بی تجربه نیستیم ٬ هرچه باشد اینجا گـَنگی راه انداخته ایم از افراد فامیل ...

+ FarNice ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٦
comment نظرات ()

Burnout

من دقیقن نمی دانم نشانه های این بیماری ( اگر اسمش را بشود گذاشت بیماری ) چیست. ولی خوب میدانم که در بدن من دارد چه اتفاقی می افتد.
صفحه های تقویمم پُرَند از تمام کارهایی که باید انجام بدهم. صفحه های تقویمم/روزهایش و ساعتهایش کم آورده اند. منطقی‌اش این است که ۲۴ ساعت جواب همه‌ی هندوانه‌ها را با هم نمیدهد. دقیقن در لحظه ای که ایمان آورده‌ام  به همه‌ی کارها با هم نمیرسم٬ دقیقن لحظه ای که این سندروم کذایی برن اوت دارد اتفاق می افتد٬ سوت زنان وبلاگستان را میجورم. لیوان چایی را میگذارم جلویم با مقدار متنابهی شکلات٬ می نشینم عقب و هیچ کاری نمیکنم. دقیقن و تحقیقن تمام روز را به «هیچ کاری» کردن میگذرانم. گاهی فوران این سندروم عزیز باعث میشود که این وبلاگ ناتنی را هم آپدیت کنم٬ آدرسش را هم بگذارم اینجا که در رودربایستی ِ بعضی آلمانی-دانها ( سلام نازلی! هستی؟) مجبور شوم بیشتر آپدیتش کنم.
بعد هم لابد یکی پیدا میشود که به جای من تا چهارشنبه یک زبان برنامه نویسی جدید یاد بگیرد و یکی دیگر هم امتحان دوشنبه را بدهد بقیه کارها هم فعلن در صف می مانند. فعلن ترکیب تکیه دادن و شکلات ٬ ترکیب مهمتری است.  
+ FarNice ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۳
comment نظرات ()