Luminosity From Extreme

اینجا تهرانه یعنی شهری که ...

چقدر عوض شده‌اید! اصلن خودتان متوجه می‌شوید که انقدر عوض شده‌اید؟ مثل آدمی که بعد از ۶ ماه می‌بینمش و یکدفعه پیر شده باشد. اصلن شکسته شده است. انگار رنج کشیده است در این شش ماه. این را در خیابانهایش هم می بینم, در صورت تک تک آدمهایش. حتی آقای خشک شویی ِسر کوچه هم که تابحال ندیده بودمش پیرتر شده است. اینرا از دستهایش تشخیص میدهم. حتی صدایتان هم خسته است. بغضم میگیرد. از لحظه اول بغض داشتم, هنوز هم دارم. نمیدانم من رسیدم به جایی که باید میرسیدم یا اینجا رسیده به جایی که نباید ولی  چیزی را در این شهر میبنم که قبلن کمرنگ تر بود.چیزی که در همین ۶ ماه , بیشتر  رنگ گرفته است. یک جور پیری زود رس. یک رنگِ نه چندان روشن. خودتان هم می‌بینیدش؟

 

+ FarNice ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٤
comment نظرات ()

wakeful!

ساعت تازه ٨ صبح است. چهار ساعتی میشود که بیدارم. یک هفته  است که اوضاع خوابیدنم همین است. بعد این ساعتهای مرده را مینشینم گاهی کتاب میخوانم . گاهی فیلم میبینم. فکر میکنم. فیلمهای ایرانی تلنبار شده در هارد دیسکم را درمی آورم. گردگیری میکنم, بعد دکمه مثلثش را میزنم. بعضی موقعها فکر میکنم نقد این فیلم را ماه ها پیش خوانده بودم در مجله فیلمی , سایتی ... یادم نمی آید کجا بود و چه بود. جا مانده ام مثل خیلی چیزهای دیگر. هرچقدر هم بدوی بهر حال یا از زندگی اینجا جا می مانی یا آنجا. بعد خیلی چیزها هم بی مفهوم میشوند. شاید اگر این فیلم را موقعی میدیدم که ایران بودم بیشتر میفهمیدمش. گاهی هر چه بیشتر دست و پا میزنم انگار نمیرسم به جایی که بقیه بی دست و پا زدن  ایستاده اند. گاهی هم برعکسش. بعد نگاه میکنم به پشت سرم میبنم تمام یکسال اخیر را دویده ام . گاهی هم بیش از بیست و چهار ساعت زندگی کرده ام. بعد نتیجه اش را میبینم لبخند محوی روی صورتم که از زور خواب کش می آید مینشیند. حداقلش اینست که از پس فردا باز میتوانم در اتاقک رو به کوههای نیاوران پشت به پنجره ای که دیگر منظره هایش پُرند از ساختمانهای نیمه ساز و تازه ساز, بنشینم و کمی ,فقط کمی بار ِافکار گیر کرده بین اینجا و آنجا را با خودم نکشم و دست و پای خاصی نزنم. شاید آنجا خوابیدم. شاید.

 

پ.ن : بعله ,عنوان هم از خودمان است. کپی رایتش قبلن پرداخت شده.

+ FarNice ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۱
comment نظرات ()

سوئیس

سوئیس مثل قصه ها بود. مثل کارتونها . نوستالژی داشت با اینکه بار اول بود. آدم را به هوس می انداخت بنشیند ساعتها به آنت و لوسین و هایدی و بقیه فکر کند. بعد یادش بیفتد که چقدر بزرگ شده است. شاید این بهترین عکسی نیست که میتوانستم از آنهمه تصویر آشنا بگیرم. نمیدانم. ولی ترکیب مه و سکوت بود که مرا یاد قصه ها انداخت. شاید باید این را بچسبانم به تصویر گاوهای ابلق کنار جاده  و مغازه دارهای پیر بین راه.

سوئیس را دوست داشتم سفت در آغوش بگیرم و بگویم که تو از همه-ی این بیگانه ها که دیگر خو گرفته ایم بهشان آشناتری. بگویم اصلن تو خود ِ خود همان تصویری هستی که سالها بین دیوارهای بلند شهرم برای خودم در ذهنم داشتم که بعله اروپا این شکلی است. با همه-ی این سبزیها و دریاچه ها و حتی دامنهای آبی بلند و پیشبند سفید. ترکیب همه-ی تصویرهای قدیمی و زبانهایی که بلدیم و بلد نیستیم.

سوئیس را دوست داشتی کلن سفت فشار بدهی و بگویی که مطمئن نیستم که باز بیایم ولی مطمئنم که هر بار بیایم باز هم میگویم بعله.اصلن از اولش هم فقط اینجا شکل "اروپا "بود.

 پ.ن.همینطوری: پنج دقیقه قبل از رگبار:

+ FarNice ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٩
comment نظرات ()

نودیتی!

دقیقن روبروی ساختمان کتابخانه دانشکده-ی ما یک دیوار بزرگ است که به تازگی پوسترهایی از یک هنرمند آمریکایی را رویش نصب کرده اند. این آقا , اسپنسر تونیک تخصصش استفاده از بدنهای برهنه است برای کارهایش و معتقد است که بدن انسان یک متریال خالص است که از آن کمتر در هنر استفاده میشود. جدیدترین کارش  قبل از شروع بازیهای جام ملتهای اروپا  در ورزشگاه وین بود که ظاهرن بزرگترین گردهمایی آدمهای برهنه بوده است. برای دیدن کارهایش کافی است Spencer Tunick  را در گوگل سرچ کنید و عکسها را ببینید. آنقدر زیاد است که دقیقن نمیدانم چه لینکی را بگذارم.

 

+ FarNice ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
comment نظرات ()