Luminosity From Extreme

حجم ٍ سفید

همه اش را در یک خلسه بودم. تمام این یک ماه را. آنروز را بیشتر. تا آرایشگاه و باغ و اینها را خوب یادم میاید. بعدش انگار مرا بلند کردند گفتند از بالا خودت را تماشا کن. من هم از بالا خودم را تماشا میکردم. انگار حضورم کامل نبود. نصفه بود. گاهی هم فکر میکردم این هم یکی دیگر از سری خوابهایی است که این مدت می دیدم. راستش تا چند روز بعدش هم فکر میکردم که من فقط خواب دیدم و هنوز چند روزی به روز عروسی مانده. بعد به عکس کوچک کنار آینه نگاه میکردم و فکر میکردم یعنی واقعن تمام شد ؟‌ چرا درست چیزی یادم نمی آید ؟‌

حواشی اش را خوب یادم است. باغ را , عکاسی را. اینکه دو بار در آنروز برق رفت و من کاملن از این موضوع استقبال کردم که میتوانستم کمی فرود بیایم ,خودم را نگاه کنم و او را. اینکه تا بحال ندیده بودم استرس و تب و تاب ده دوازده دختر سفید پوش را در یک آرایشگاه با هم. بقیه اش را گنگ و تک و توک یادم میآید. انگار صدای خودم را شنیدم که در سکوت چیزی گفت و سکوت را هم‌همه‌ی شادی شکست .چند صحنه هم یادم می آید که من بودم و  تاریکی و رقص نور و صدا و گرما و بقیه. همه. خیلی ها.

بقیه اش را در یک خلسه بودم. روزهای  بعدترش چندبار فکر کردم که کاش هنوز مانده بود. یا کاش یک جشن دیگر هم در کار بود تا اینبار همه-ی حواسم را به کار بگیرم که باشم . که تک تک آدمها را یادم باشد و تک تک لحظه ها را. حالا روزی هزار بار عکسها را اصلی نیستند و کَمَند و گاهی ناخوانا , نگاه میکنم و با خودم تکرار میکنم که این منم و این لباس سفیدم است و این اوست و این جشن عروسی ماست, تا به خودم بقبولانم که تمام شد. شاید هم روزی که در نقطه ای ثابت از این کره خاکی قاب بزرگمان را به دیوار خانه-مان زدیم از خلسه بیایم بیرون  که این دخترک سفید پوش که دستان او را گرفته و لبخند میزند خودِ منم.

+ FarNice ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٧
comment نظرات ()