Luminosity From Extreme

این بوم نیست جانم!

*من احتمالن باید نقاش می شدم. وقتی پایان نامه ام  را مینویسم , بعد از هر پاراگراف صندلی را روی چرخهایش میرانم عقب و به صفحه word از دور خیره میشوم. بعد دوباره میرانمش جلو و شروع میکنم به نوشتن. انقدر این حرکت را نا خوداگاه انجام میدهم که گاهی می مانم که این ور ِ مهندسی ِ وجودم ( سلام خانم پیرزاد فکر کنم) چه شد که انقدر پررنگ از آب درامد. 

*ور ِ هنری ِ وجودم را به همین دلیل آخر هفته بردم موزه که کمتر صفحه دیجیتال پایان نامه را با بوم اشتباه بگیرد. نمایشگاه نقاشی-ای در موزه هنر ِمدرنِ وین هست به نام Bad painting, Good Art. دقیقن با وارد شدن به سالن موزه همین احساس دوگانه به آدم دست میدهد. Bad Painting دقیقن به معنای "بد" است. هر صفت بدی را که بتوانید تصور کنید, از بی ریخت, مستهجن, گاهی حال به هم زن! فلسفه اش هم معمولن اعتراض است , اعتراض به وسیله-ی هر چیز نازیبا. نقاشان "بد" کلن معتقدند که هیچ دلیلی ندارد نقاشی, چشم نواز باشد و در عین حال خوب نباشد. و الحق کاری کردند که گاهی همان ور ِ مذکور با ابروهای در هم رفته و دهان ِکج, چشمهای تنگ شده, تابلو ها را نگاه میکرد و با حس چندش ناک آمیخته با تحسین در نمایشگاه می چرخید.

* یک ور ِ دیگرم هم داشت سر بلند میکرد که بنشیند نویسندگان "بد" را هم به همین معنی پیدا کند و برای خودش دسته بندی کند. بعد یادش افتاد فعلن ور ِ مهندسی اش بدجوری گرفتار است, صندلی را روی چرخهای نه چندان لغزانش هل داد جلو و دوباره خیره شد به صفحه-ی دیجیتالی روبرویش.

 

+ FarNice ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٧
comment نظرات ()

شعری که از خاطرات دور می آید...

سیزده سال پیش , چنین روزهایی روزهای آشناییهایی بود که خیلی هایش تا همین روزها هم گره خورده است. نمیدانم چه بودیم و چه شد , ولی هنوز بعد از این همه سال همدیگر را خوب میفهمیم. سیزده سال پیش , همین وقت سال بود که جدی‌ترین دوران زندگیمان را شروع کردیم. هر چه شدیم , آغازش مال همان سالهاست. سال شروع دبیرستان. این که خودمان شدیم. یا شاید خود-‌ترمان شدیم.

دبیرستان که تمام شد, ما که  همه-مان برای زندگی در دنیای واقعی, برای دنیایی خارج از قلعه-ی کذاییمان خیز برداشته بودیم , با شتاب زیادی در دنیا پخش و گاهی گم شدیم. الان که از آن سالها آنقدر میگذرد, که حل شده ایم در همان دنیایی که برایش نقشه ها کشیده بودیم, انگار پیدا کردن همدیگر برایمان آسان‌تر شده است. به هر حال یا دست ما به دنیایی که دنبالش می دویدیم رسیده است, یا دست دنیا به ما. الان از آن روزها حرف زدن آسان‌تر است.

اینها همه مقدمه چینی-ای بود برای یک فراخوانِ حدس میزنم بیفایده. چندی پیش به مرهمت همین وبلاگستان خودمان یکی دیگر از آدمهای خاطراتِ من , آرام پایش را از دنیای مجازی گذاشت روی "اکنون"ِ زندگی. ما صدایش میکردیم مریم گلی. زمستان همان سیزده سال پیش مریم شعری گفت برای همان بچه هایی که جدیت ِزندگیشان را با هم شروع کرده بودند. شعر مریم را میگذارم اینجا. نمی دانم چقدر احتمال دارد از اهالی شعر ِاو  از اینجا عبور کنند. اما اگر گذارتان از این طرفها افتاد خبرش را بدهید.

آشنایی کوچک است

آن قدر کوچک که دستان من و تو پر از اوست.

دوستی کوچکتر است

دوستی یک لحظه خشم نرگس است.

دوستی زندگی با درد آزاده, سلام مرمر است.

دوستی چیزی نیست,

جز نگاه آفتاب

آن زمان که دو چشم شیشه ای در دست اوست.

دوستی لطف شراره است

لحظه ای که دفتر پاک چو قلب نازنین را پیش رویش میگذاری ,

او به جای پاکی دفتر, تکالیف تو را حس میکند.

دوستی لبخندهای کوچک مهرآفرین است.

دوستی آرامش سارا, جنب و جوش آن یکی ساراست.

دوستی احوال پرسیهای داغِ داغ شِیماست.

دوستی دست رشته بازی کردن

مهنوش و بنفشه است.

دوستی خرگوش فرناز است,

آنکه دوستش دارد و خواهد داشت.

دوستی ایرادهای شانی است,

از لباس و کیف و کفش و مقنعه.

دوستی دیدن خورشید است با عطیه.

دوستی بخشیدن آرامش نسبی

به چشمان بهاره است.

دوستی لحظه شماری پگاه است,

آن زمان که زنگ شیمی را به امید یکی دو شعر نو

در حضورت مثل یک لحظه کند.

دوستی معرکه گیریهای گرم نازنین است.

دوستی نشستن زهرا روی میز آخر است,

با تمام کوچکی.

دوستی درخواستهای ممتد گلاره است,

آن زمان که یک کتاب داستان ندارد.

دوستی پرسیدن شیمی به دست نسترن,

دوستی رفتارهای گرم و پرمهر نسیم است.

دوستی مریم گلی است.

۴.دی. ۷۴

 

پ.ن ١: آن زمان تقریبن ١۴ ساله بودیم. اول دبیرستان. ١/۵

پ.ن٢ : مریم شعری که من دارم و با خودم آورده-ام , دست خط خودت است. باور میکنی؟

 

+ FarNice ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٦
comment نظرات ()