Luminosity From Extreme

Snapshot

اُسلو پوشیده در مه است. تمام پرده ها را کنار زده ام و به کاجهای مات روبرویم نگاه میکنم. کاجهای سبز ِ محو. مثل موقعهایی که پاستل سفید را روی نقاشی میکشیدم و با دستمال همه-ی رنگها را زیر پوشش سنگینی از رنگ سفید محو میکردم. منظره‌ی جلویم سنگینی اش را روی شیشه می‌اندازد. پنجره ها بسته اند. من اینجا در امانم.

 

+ FarNice ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٤
comment نظرات ()

روزهایی که خوانده میشوند اما نوشته نمیشوند...

اینرسی ِ زیادی دارد این نوشتن. اینرسی موقعی که روی ِروی ِزندگی شناوری. هر چقدر هم پا میزنی پایین رفتنی در کار نیست که چگالی زندگی مانعت میشود. اینجور مواقع است که من میمانم و روزمره هایی که روزمره نبودند . روزمرگیهایم قبلن  بوی قهوه‌ی وسط درس خواندن میدادند و گفتگوهای بینشان که کِش می آمدند برای تمام نشدن وقفه-یی که قهوه های دستگاه اتوماتِ دانشگاه در زندگی می انداختند. بعدتر هایش که روزها خالی شدند از هر گونه وقفه و هر نوع بوی کهنه‌ و تازه‌ی مطبوع, آنقدر شناور شدم در سطح زندگی که همه‌ی روزها عین هم بودند و عین ِ من نبودند. بعد از همه‌ی این سطحی نشینی‌های اجباری است که نوشتن سخت است. خیلی سخت. دلم برای دست خطم تنگ شده است .

+ FarNice ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢۱
comment نظرات ()