Luminosity From Extreme

بار دیگر شهری که دوست میداشتم.

آدمها نه در شهرشان, بلکه با شهرشان زندگی میکنند, بزرگ میشوند, حل میشوند در معلق ِ زندگیشان. درختهایش و خیابانهایش می‌شود فیدبک مصوری از تمام آنچه در آن شهر گذرانده اند. بعد شهرها میشوند جزئی از وجودشان. آدمها نثرشان ,حتی لحنشان شهر به شهر تغییر میکند. صورتشان رنگ میگیرد بعد از مستمر ِ زندگی در جایی.

حالا حکایت ماست و این در سفر بودگیهای ابدی. این که در این مارکوپولو وار ِ زندگیمان دفتر خاطرات مصوری ساخته ایم از تمام این سالها. حالا تجریش برایم همانقدر بار دار, قصه دارد که خیابان کرتنر ِ وین. همانقدر خودم را وام گرفته بودم از خیابانهای تهران, که اینجا . که وقتی سُر میخورم در شهر,  زیر چراغانیهای کریسمس , چیزی اینجا است که آشناست , چیزی که نگاهم میکند, مرا و تمام زندگی ِ این سالهایم را.   

+ FarNice ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۸
comment نظرات ()

آدمهای بی مرز

هیچ وقت طرفدار شرِک نبوده ام. اما  شجاعت و خلاقیت قصه را تحسین میکنم در آمیختن همه-ی افسانه ها با هم. اصلن همین که سفیدبرفی یکی از کوتوله هایش را برمیدارد ببرد بیبی-سیتر بچه های شرک شود چون هفت تا "از اینها" دارد, تحسین برانگیز نیست ؟ اینکه خیال را با خیال ترکیب کنی, قصه را با واقعیت, واقعیت را با خودش ؟ خب شرِک که بهانه است ولی پشت قضیه به این می ماند که مرز همه-ی رابطه ها را برداری. همه-ی شخصیتهایی که مستقلند و به هم راهی ندارند را با هم ترکیب کنی و بعد از اینهمه تازگی که قبلن در داستانها نبود که حتی در واقعیت هم نبود, لذت ببری. مثل همین آدمها که تک اند و تنها اند و شخصیتشان را گرفته اند دستشان روزها و سالها را طی میکنند, بعد به هم که می‌رسند, با هم که می‌شوند , آدمهای جدیدی می‌شوند که قبلن نبوده اند. روزهای جدیدی میسازند که قبلن نبود و نمی‌شد که باشد. بعد می‌نشینند روبروی هم, همدیگر را تحسین می‌کنند از همه‌ی تازگیهایی که در خودشان می‌بینند و قبلن نبود. اصلن همین که می‌شود همان قبلی ِ بدون مرز بود, همان مستقل ِآمیخته با دیگری, زندگی را میکند همان مبنای تحسین برانگیز پشت قضیه-ی افسانه های بی مرز.

+ FarNice ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٤
comment نظرات ()