Luminosity From Extreme

 

مدتی‌ست قدرت تصمیم‌گیری‌ام را از دست داده‌ام. نه من برای زندگی تصمیم می‌گیرم نه زندگی برای من. نشسته‌ایم روبروی یکدیگر و هم را نگاه می‌کنیم.

می‌رویم سفر. مقصد نداریم. فردا صبح حرکت میکنیم به ناکجا. چمدانم را می‌بندم. فقط مانده‌ام خودم را هم باید بگذارم یا نه .

+ FarNice ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸
comment نظرات ()

شهر باریک

کتاب آیدا حدودن یک ماه پیش به دستم رسید. خواستم بنویسم که در شلوغی اینترنت و بین لینکها و اخبار گم شد. حالا نشسته ام روی مبل و پاهایم را روی میز روی ‌هم انداخته‌ام و کتاب میخوانم. هوا ابرآلود است و هیچ کاری جز نوشیدن و خواندن ندارم. نام " کورت" من را یاد آیدا می اندازد.

می آیم که بنویسم که کتاب را دوست داشتم. طرح‌های توکا نیستانی را خیلی. صفحه بندی کتاب را از همه بیشتر. می آیم بگویم که کتاب را که می خواندم انگار دختری با موهای گرد سر ِشانه نشسته روبروی من و دائم از خاطرات مشترکمان میگوید. انگار نشسته باشد بگوید این داستان را یادت می آید ؟ همان که برای آقای ر.ق نوشته بودم . بعد من یاد چند سال پیش می افتم و آن داستان و یاد تمام وبلاگها و پستهای آن زمان که انگار سالها گذشته. بعد همه اش را می خوانم کامل، سرم را تکان میدهم و میگویم که خوب یادم می آید. حتی می دانم کدام را کِی نوشته بودی. حتی می دانم کدامها جدیدند و همه را دوست داشتم. چه آن موقع چه الان .

شهر باریکت مرا خوشحال می‌کرد آیدا. گیرم که بعضی داستانهایش هم خوشحال نبودند. صفحه‌بندی (پاراگراف‌بندی؟ ستون‌بندی؟) متفاوت کتابت مرا خوشحال می‌کرد. حتی آنجایی که یادت رفته بود "کورت" را به "کوین" تبدیل کنی ، آنجا لبخندی نشست روی صورتم که شاید ماند تا آخر کتاب .

+ FarNice ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٧
comment نظرات ()