Luminosity From Extreme

برای ش و ن .

رفتنتان آنقدر تلخ بود که هیچ وقت نتوانستم چیزی بنویسم. حتی در صفحه یابودتان در فیس بوک. رفتنتان دردناک بود. و دردش هیچ‌گاه خوب نمی‌شود وقتی به پدر و مادرتان فکر میکنم که به چه امیدی زنده‌اند وقتی شما دوتا دیگر نیستید . هیچ‌وقت.

دردش هیچ‌گاه خوب نمی‌شود وقتی فکر میکنم آن چند دقیقه قبل از سقوط چه کار میکردید و دعا میکنم زجر نکشیده باشید. دردش هیچ گاه خوب نمی‌شود وقتی یاد آخرین باری می افتم که یکیتان را در خیابان دیدم و با خودم فکر کردم چه خوشگل شده‌ای و تو رفتی بی آنکه مرا ببینی, یا حتی بشناسی و این تصویرِ آخرین بار در ذهنم مانده. و هر روز جلوی چشمم است.

رفتنان خیلی دردناک بود با اینکه تعداد دفعاتی که هم را دیدیم کم بود. دردناک است چون همسن بودیم, چون پدرتان هست, هنوز , سایه‌ی دردش روی زندگیمان. گیرم گاهی کمرنگ‌تر گاهی پررنگ‌تر.

و این لعنتی ها هنوز از آن هواپیمای لعنتی‌تر مینویسند . و من یاد آخرین باری که تو را دیدم می افتم و دردش می‌پیچد در وجودم.

+ FarNice ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٧
comment نظرات ()

سوییت هوم!

به خانه‌ام بازگشته‌ام. این یک ماه این جمله را سه بار گفته‌ام. هر بار در یک کشور. شده‌ام آدمی با سه خانه. سه احساس دلبستگی متفاوت. مثل آدمی که سه بار عاشق شده باشد و هیچ وقت نتواند بفهمد به کدام بیشتر دلبسته بوده است.

شده‌ام آدمی که هر بار که چمدانهایش را کنار پایش زمین میگذارد، به ساختمان شماره ٢۵ نخجوان نگاه میکند یا شماره ۴٨ برویگاسه یا ١۵٣ ولسوین، از ته دل می گوید:" آخیش، خونَمون".

+ FarNice ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٩
comment نظرات ()