Luminosity From Extreme

اینجا تهرانه یعنی شهری که ...

چقدر عوض شده‌اید! اصلن خودتان متوجه می‌شوید که انقدر عوض شده‌اید؟ مثل آدمی که بعد از ۶ ماه می‌بینمش و یکدفعه پیر شده باشد. اصلن شکسته شده است. انگار رنج کشیده است در این شش ماه. این را در خیابانهایش هم می بینم, در صورت تک تک آدمهایش. حتی آقای خشک شویی ِسر کوچه هم که تابحال ندیده بودمش پیرتر شده است. اینرا از دستهایش تشخیص میدهم. حتی صدایتان هم خسته است. بغضم میگیرد. از لحظه اول بغض داشتم, هنوز هم دارم. نمیدانم من رسیدم به جایی که باید میرسیدم یا اینجا رسیده به جایی که نباید ولی  چیزی را در این شهر میبنم که قبلن کمرنگ تر بود.چیزی که در همین ۶ ماه , بیشتر  رنگ گرفته است. یک جور پیری زود رس. یک رنگِ نه چندان روشن. خودتان هم می‌بینیدش؟

 

+ FarNice ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٤
comment نظرات ()

wakeful!

ساعت تازه ٨ صبح است. چهار ساعتی میشود که بیدارم. یک هفته  است که اوضاع خوابیدنم همین است. بعد این ساعتهای مرده را مینشینم گاهی کتاب میخوانم . گاهی فیلم میبینم. فکر میکنم. فیلمهای ایرانی تلنبار شده در هارد دیسکم را درمی آورم. گردگیری میکنم, بعد دکمه مثلثش را میزنم. بعضی موقعها فکر میکنم نقد این فیلم را ماه ها پیش خوانده بودم در مجله فیلمی , سایتی ... یادم نمی آید کجا بود و چه بود. جا مانده ام مثل خیلی چیزهای دیگر. هرچقدر هم بدوی بهر حال یا از زندگی اینجا جا می مانی یا آنجا. بعد خیلی چیزها هم بی مفهوم میشوند. شاید اگر این فیلم را موقعی میدیدم که ایران بودم بیشتر میفهمیدمش. گاهی هر چه بیشتر دست و پا میزنم انگار نمیرسم به جایی که بقیه بی دست و پا زدن  ایستاده اند. گاهی هم برعکسش. بعد نگاه میکنم به پشت سرم میبنم تمام یکسال اخیر را دویده ام . گاهی هم بیش از بیست و چهار ساعت زندگی کرده ام. بعد نتیجه اش را میبینم لبخند محوی روی صورتم که از زور خواب کش می آید مینشیند. حداقلش اینست که از پس فردا باز میتوانم در اتاقک رو به کوههای نیاوران پشت به پنجره ای که دیگر منظره هایش پُرند از ساختمانهای نیمه ساز و تازه ساز, بنشینم و کمی ,فقط کمی بار ِافکار گیر کرده بین اینجا و آنجا را با خودم نکشم و دست و پای خاصی نزنم. شاید آنجا خوابیدم. شاید.

 

پ.ن : بعله ,عنوان هم از خودمان است. کپی رایتش قبلن پرداخت شده.

+ FarNice ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۱
comment نظرات ()

سوئیس

سوئیس مثل قصه ها بود. مثل کارتونها . نوستالژی داشت با اینکه بار اول بود. آدم را به هوس می انداخت بنشیند ساعتها به آنت و لوسین و هایدی و بقیه فکر کند. بعد یادش بیفتد که چقدر بزرگ شده است. شاید این بهترین عکسی نیست که میتوانستم از آنهمه تصویر آشنا بگیرم. نمیدانم. ولی ترکیب مه و سکوت بود که مرا یاد قصه ها انداخت. شاید باید این را بچسبانم به تصویر گاوهای ابلق کنار جاده  و مغازه دارهای پیر بین راه.

سوئیس را دوست داشتم سفت در آغوش بگیرم و بگویم که تو از همه-ی این بیگانه ها که دیگر خو گرفته ایم بهشان آشناتری. بگویم اصلن تو خود ِ خود همان تصویری هستی که سالها بین دیوارهای بلند شهرم برای خودم در ذهنم داشتم که بعله اروپا این شکلی است. با همه-ی این سبزیها و دریاچه ها و حتی دامنهای آبی بلند و پیشبند سفید. ترکیب همه-ی تصویرهای قدیمی و زبانهایی که بلدیم و بلد نیستیم.

سوئیس را دوست داشتی کلن سفت فشار بدهی و بگویی که مطمئن نیستم که باز بیایم ولی مطمئنم که هر بار بیایم باز هم میگویم بعله.اصلن از اولش هم فقط اینجا شکل "اروپا "بود.

 پ.ن.همینطوری: پنج دقیقه قبل از رگبار:

+ FarNice ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٩
comment نظرات ()

نودیتی!

دقیقن روبروی ساختمان کتابخانه دانشکده-ی ما یک دیوار بزرگ است که به تازگی پوسترهایی از یک هنرمند آمریکایی را رویش نصب کرده اند. این آقا , اسپنسر تونیک تخصصش استفاده از بدنهای برهنه است برای کارهایش و معتقد است که بدن انسان یک متریال خالص است که از آن کمتر در هنر استفاده میشود. جدیدترین کارش  قبل از شروع بازیهای جام ملتهای اروپا  در ورزشگاه وین بود که ظاهرن بزرگترین گردهمایی آدمهای برهنه بوده است. برای دیدن کارهایش کافی است Spencer Tunick  را در گوگل سرچ کنید و عکسها را ببینید. آنقدر زیاد است که دقیقن نمیدانم چه لینکی را بگذارم.

 

+ FarNice ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
comment نظرات ()

روزمره!

*  هیچ وقت فکر نمیکردم مرز بین واقعیت و خیال را بتوان به همین آسانی گم کرد. هیچ وقت فکر نمیکردم میشود مدتها پشت میز نشست و خیال را جلوی نور چراغ مطالعه گرفت و نگاهش کرد و گم شد, آنقدر که به خودم بیایم و ببینم ساعتها گذشته و صفحه کتاب تکان نخورده ولی من عوض شده ام. انگار یادم میرود اینها که بود فکر بود یا واقعی. یادم میرود من بودم که انقدر با گوشه های ناخنم بازی کردم که خون آمد یا من جای دیگری بودم و این خون همیشه همان جا بوده. روی انگشتم.

* روزها کند میگذرند. عجیب میگذرند و شلوغند. خیلی شلوغ. به شلوغی خیابانهایمان. شبها نیز در بیهوشی. همه کارهایی که باید انجام شوند میآیند و میروند و نزدیک میشوم به دیدن عروسی ِ سوئیسی ِ هفته آینده. از دیدن سوئیس هیجان زده ام. از رانندگی بین شهرهایش. از دیدن او در لباس عروسی , در کلیسا. باورم نمی شود. یعنی همان روزهای دبیرستان که تمام ۴ سال را او میز جلوی من می نشست و تا کمر همیشه  خم بودم روی میزشان و حرف میزدیم و درس میخواندیم و میخندیدیم, همان روزها هیچ فکرش را نمیکردیم که روزی در لوزان عروسی اش باشد و من هم از وین بروم و بقیه از کانادا و ژاپن و .... دوباره دور هم جمع شویم و ببینیم که چقدر عوض شده ایم.

*بعد من از سیب چرخان حرف میزنم و فکر میکنم قصه-ی تکراری ایست. از این سیب چرخان هر چه بگویم کم است.

* اینجا همه چیز مرتب است. بازیها سلام میرسانند. اینکه میگویم مرتب است یعنی باید باشید تا ببینید که چقدر مرتب است. محل بزرگی از مرکز شهر را "فن زون" نامیده اند و همه با هم بازیها را در صفحه های بسیار بزرگ می بینند و قیامتی است در این فن زونه ها. مردم با هم خیلی خوبند. فهمیده اند هدف اصلی-شان از بازیها و طرفداری تیمها تفریح است. مهمتر از همه پلیس این موضوع را خوب می داند. پلیسها همه جا هستند. تعدادشان خیلی زیاد است ولی با همه مهربانند و حتی بی قانونی های کوچک را با لبخند تذکر میدهند. اینجا همه میدانند که برای تشویق آمده اند . برای من این همه آرامش گاهی عجیب است. گاهی بیشتر از گاهی عجیب است.

* سالها پیش استاد سولفژی داشتم که کوچکترین تغییر گامی را در صدایمان تشخیص میداد و گاهی هنگام تحویل مشقهایمان می پرسید :" این هفته قطعه ای که میزدی لا مینور بود نه ؟ از خواندنت معلوم است." خودش هم وقتی میخواست گام جدیدی را شروع کند مدتها در آن گام میزد تا کلن به آن گام سوئیچ کنیم! حالا حکایت سمینار امروز من است. برای سمیناری که باید به انگلیسی میدادم و منی که تمام روزها را آلمانی میشنوم و  حرف میزنم ( و گاهی فرانسه) تنها چاره اش همین روش بود. این است که به جای کار کردن روی متن سمینار هر چه سریال به زبان انگلیسی داشتم به مدت سه چهار ساعت برای خودم پخش کردم . واقعن جواب میدهد. امتحان کنید .

+ FarNice ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۳٠
comment نظرات ()

The One With Ross' wedding

Ross : I don't know, I told her it was stupid to put off the wedding just because the hall was gone and she liked flipped out.

Monica: Oh my God. You're even dumber than I am!

Ross : Excuse me?

Monica: Ross, how long have you been planning this wedding?

Ross: I don't know. A month?

Monica: Emily has probably been planning it since she was five! Ever since the first time she took a pillowcase and hung it off the back of her head. That's what we did! We dreamed about the perfect wedding, and the perfect place, with the perfect four-tiered wedding cake (Starting to cry), with the little people on top. (Ross gets thrown a box of Kleenex from the bathroom and he gives her one.) Thanks. But the most important part is that we had the perfect guy who understood just how important all that other stuff was.

Ross: I had no idea. And that-that pillowcase thing, I thought you guys were just doing the flying nun.

Monica: Sometimes we were.

 

پ.ن : همینجوری. بدون شرح

+ FarNice ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٦
comment نظرات ()

به بعضی از شما که آنجایید

می دانم که اینروزها با هربار شنیدن نام اتریش یاد من می افتید. از این بابت خوشحالم. خوشحالم که خودم را حتی برای مدت کوتاهی در نامی جاودانه کرده ام و به شما یاد آوری می‌شوم. میدانم که با هر بار شنیدن و دیدن این نام اینروزها ناخودآگاهتان تق کوچکی می کند و من برای لحظه بسیار کوتاهی هم که شده جلوی چشمتان می آیم. میدانم که ممکن است فکر کنید که مدتهاست از من خبر ندارید یا اصلن هیچ فکری نکنید و فوتبالتان را دنبال کنید. من به هر حال خوشحالم که سه هفته با سماجت بسیار به شما یادآوری میشوم. حتی اگر باعث شود دلتان برای من تنگ شود خوشحالتر خواهم شد.

من این حس را میشناسم. من با خیلی از چیزها ناخودآگاهم تق کوچکی میکند و یاد شما می افتم. یاد خیلیها که در صحنه دسترسی های اینروزها حضور دارند و خیلی ها که پاک شده اند. من گاهی با کوچکترین حرکتی دلتنگ میشوم و گاهی نیز هیچ فکری نمیکنم و زندگی ام را دنبال میکنم. در تمام این سه هفته از اینکه زندگی در پیش زمینه ذهنتان تق های ذهنم را تلافی میکند خوشحالم.

حتی اگر چشمانتان بدون اینکه از شما اجازه بگیرد در تماشاچی های سانسور نشده دنبال من بگردد لبخند کجی خواهم زد.

 

+ FarNice ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٩
comment نظرات ()

از آسمان ابری

گوشی را که گذاشتم یادم افتاد نگفتم مواظب خودت باش. نمیدانم چه شد که نگفتم. آسمان که ابری شد باز یادم افتاد به آخرین باری که صحبت کردیم . نمی دانم تو مرا به کلمات وصل کردی یا من تو را یا کلمات ما را به هم.

+ FarNice ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٤
comment نظرات ()

بازگشت

اینجا هوا که گرم میشود انگار زندگی تازه شروع میشود. انگار قبلش نبودیم ,یکجورهایی می پلکیدیم در هستی که فقط باشیم. دراز میشوم روی چمنها, بازوها و پاهایم فرو میروند در علفها و و خنکیشان پخش میشود در بدنم. چشمهایم را میبندم . تمام بدنم را می سپرم به زمین. بی حرکت. هر از گاهی تیزی علفی را روی پوستم حس میکنم یا رد شدن حشره ای را. آنقدر در همین حالت می مانم که  روحم از پرسه زدنهای بی هدفش در هستی برمیگردد و آرام روی من مینشیند.. هنوز چشمهایم بسته است .انگار بار اول است که انقدر به زمین نزدیکم. باد از روی بدنم رد میشود. روحم در من جابجا میشود. درست که جا میگیرد بلند میشوم و کفشهایم را میپوشم. با هم برمیگردیم.

+ FarNice ; ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٢
comment نظرات ()

روز اولی که این تابلو را دیدم 420 روز مانده بود. زود میگذرد...

 

پ.ن.۱ : بعله خب. دقیقن دارم پز میدهم.

پ.ن.۲: آن Tag یعنی روز - البته که مشخص است. ۷ روز مانده تا حتی بدون تهدیدهای القاعده شهر منفجر شود. هرچند, حداقل نبودن انگلیس خودش کمی باعث امیدواری است . :)

+ FarNice ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۱
comment نظرات ()

کوارتت

- پاییز  ٧۴ است. اول دبیرستانم. چهارشنبه است. چهارشنبه نازنین. چهارشنبه ای که برایمان آخرین روز هفته بود. چهارشنبه ای که زنگ آخرش زنگی بود که آزاد بودیم در زندگی کردن. آزاد بودیم برای ٢ ساعت هم که شده بار سنگین نام مدرسه مان را از دوشمان برداریم, خودمان باشیم و علایقمان. یک چهارشنبه نازنین دیگر است. سر کلاس تئاتر هستیم. من به این کلاس عشق میورزم. به چیستا یثربی با آن عینک عجیبش هم. به بچه هایش . به اتودهایی که سر کلاس میزنیم. به خواب "شادی" که اجرایش کردیم در واقعیت. به "مرغ دریایی" که اجرای ایتالییش را بدون سانسور در مدرسه دیدیم. به اجرای تئاتر بی‌نظیرمان "ارتباط" که برایش خیلی جدی بودیم.بلیط فروختیم و جدی اجرایش کردیم. به همه ساعتهایی که در آمفی تئاتر بودیم و تمرین میکردیم. به همه-ی لحظه هایش.  

- زمستان  ٧۶ است.سوم دبیرستانم. آخرین سالی است که فعالیت غیر درسی داریم. بعد از بهمن ماه امسال کابوسی به نام کنکور در انتظارمان است. همه‌مان آخرین تلاشهایمان را میکنیم برای اینکه بهترین باشیم. من مسئولم , مسئول تئاتر امسالمان. از خانم یثربی به خاطر کوچک ِتازه واردش خبری نیست. از بجه های فارغ التحصیل کمک میگیریم. خودمان هستیم و خودمان. به یاد همه آن چهارشنبه های نازنین تمام تلاشمان را میکنیم. من با تمام توان میدوم. پشت صحنه آمفی تئاتر همه چیز را مرتب میکنیم. من و رعنا و لاله. مینشینم لبه اتاقک پشت صحنه . میدانم که این آخرین بار است. اتاقک را قورت میدهم در حافظه ام. بعد از اجرا بغضمان را روی شونه های یکدیگر خالی میکنیم. این آخرین باری بود که روی صحنه بودیم. همه-مان میدانیم.

- تابستان ٨۴ است. برگشته ام تهران. آفتاب بر مغز سرم می کوبد. مانتوی عرق کرده ام به تنم سنگینی میکند. روبروی تئاتر شهرم. منتظر باز شدن گیشه. دیوارهای تئاترشهر را نگاه میکنم و نقش و نگارش را. چند بار در همه-ی این سالها جلوی همین گیشه صف ایستاده بودم ؟ چند بار در تک تک این سالنها تئاتر دیدم و گیج و منگ آمدم بیرون ؟ چند بار از دانشکده-ی حافظ راهم را کج کردم و بین تالار وحدت و اینجا در نوسان بودم؟ دور تا دور سالن میچرخم. به طرف چهارسو میروم. سعی میکنم اینجا را نیز با حافظه ام ببلعم . با خودم میگویم خدا میداند بار بعدی کِی باشد ...

-بهار ٨٧ است. وین. اجرای تئاتر "کوارتت". با صحنه کمتر از یک متر فاصله دارم. بازیگران را میشناسم.حرف میزنند, به زبان من. مجبور نیستم هوا-نویسهای بالای سر بازیگران را بخوانم. سالن تاریک است. قرار است است اینجا تهران باشد و سالن مولوی. من اینجا چه میکنم ؟ اینجا را همان سالن مولوی میبینم. در ال-سی-دی های بالای سرم همه-ی کوارتت هایی که در مغزم موجود است رد میشوند.  غرق شده ام در میمیک صورتشان و بالا و پایین کردن صداشان. چراغها را روشن میکنند. دوباره خودم میشوم. اینجا , در شهر وین,  مهندسی میخوانم و گاهی دلم لک میزند برای چهارشنبه های نازنین. برای همان دو ساعتی که بار ِهیچ نامی را به دوش نمیکشیدیم و خودمان بودیم و علایقمان. تشویقهای تماشاگران بلند میشود. گلویم تنگ شده. دلم لک زده برای همان آفتاب ِانتظار ِپشت ِگیشه. برای در نوسان بودن بین سالنهای تئاتر شهر. به خودم قول میدهم برای این‌بار که برگشتم . ته دلم باز میگوید " اصلن میدانی اینجا چه میکنی؟ " بعد هم به من نهیب میزند که " خدا میداند بار بعدی کِی باشد " ...  

+ FarNice ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢
comment نظرات ()

درس خواندن کنار دانوب

+ FarNice ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٢
comment نظرات ()

Just Another Vague Acronym!

*بعضی موقعها که بعضی آدمها خودشان را٬ یاد حداقل همین «رو»ای که از خودشان ساخته‌اند را میفرستند برای چند لحظه جای دیگری و یک خود ِدیگری - شاید اصلی تر - مینشیند جایشان٬ تازه می‌بینی که پشت همه‌ی آدمها هزارتا خود ِدیگر وجود دارد که چرا قایمش می‌کنند خود داستانیست. فقط همین که گاهی می‌آید رو می‌شود ٬می‌نشیند صاف سر جایی که باید٬ مزه میدهد.

* درسی دارم به نام مهندسی نرم افزار پیشرفته که موضوعش تِست سیستم و نرم‌افزار است. روز اول فلسفه‌ی درس را برایمان اینگونه بر دیوار انداختند : «اثبات عدم وجود ِچیزی آنقدر دشوار است که انجامش هنر و استعداد خاص و زیادی میخواهد. اینکه ثابت کنیم چیزی وجود ندارد آنقدر سخت است که گاهی اصلن ممکن نیست! »
به هر حال درسهای ما هم میتوانند جالب باشند٬ والبته مایوس کننده.

* همه‌ی اعترافات پست پایین یعنی چیزی برای گفتن/نوشتن ندارم. حداقل فعلن ندارم. یعنی تا موقعی که چیزی برای گفتن نداشته باشم٬ ندارم. 

 * عنوان پست را می‌شناسید؟ اگر نمی‌شناسید حروف اول کلمات را به هم بچسبانید می‌شود همان چیزی که شبانه روز را از بنده گرفته است. به هر حال طنزی که در این نام وجود دارد آنرا به اندازه لوگویش دوست داشتنی میکند. ولی فعلن فقط در حد نام و لوگو دوست داشتنی است. مرا مجبور کرده فنجان‌های قهوه را جلوی خودم ردیف کنم و سعی کنم با او کنار بیایم.

+ FarNice ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۱
comment نظرات ()

اعترافاتی که ممکن است پاک شوند.

می نویسم پاک میکنم. دست خودم نیست. مینویسم ٬ بعد می خوانم به خودم لعنت میفرستم پاک میکنم. از چه بنویسم ؟ از روزهایی که دیگر از دستشان خسته شده‌ام ؟ ‌یا از روزهایی که قرار است بیایند٬ قرار است خوب باشند و میترسم ازشان ؟
از چه بنویسم ؟ از ترس پنهانم ؟ همین ها که مینویسم٬ همین اعترافات که میخورد روحم را هم پاک خواهم کرد. سرم را کرده‌ام در لاک خودم و انقدر فرو رفته ام که دیگر میترسم از دنیای اطراف. از همه‌ی خوشی ها و ناخوشی ها! زندگی‌ام هم شده است مثل همین باران نامرئی که گاهی ردی بر شیشه‌ام میگذارد ٬ دیدنی نیست فقط خیس میکند سر تا پای آدم را. حالا مجبورم میکنند برای اتفاقات مهم برنامه ریزی کنم. اتفاقاتی که نامرئی اند. مگر نه اینکه زندگی ام شده پایان نامه مهمی که سخت است و نفس مرا گرفته است ؟‌مگر نه اینکه زندگی ام شده زندگی مداوم با کامپیوترم و مبایلی که هر از گاهی صدای او را برایم میاورد که بدانم او هست و منتظر من است ؟‌پس برای چه از من میخواهید برای جشنی که نمی‌بینمش برنامه ریزی کنم ؟‌ برای یک سری تعاریفی که مبهمند تصمیم بگیرم ؟ چگونه برایتان نظر بدهم که کدام رنگ قشنگ تر است منی که تا گردن در مانیتورم فرو رفته ام ؟‌ بعد نگاه میکنم به افکارم که خالی اند. و به زندگی ام که ثابت شده است و هیچ تصویری را نمی تواند به متن بکشد.
حقیقتش این است که هیچ تصویری از خودم ندارم. من از بی تصویر بودن زندگی ام میترسم. من از تصور کردن خودم در زندگی جدید هم میترسم. من از رفتن از اینجا٬ از دوباره شروع کردن بین غریبه ها میترسم. من خودم را در چهارچوب اتاق کوچکتر آپارتمان کوچکمان حبس کرده ام  و انقدر مانده‌ام که نه حرفی برای گفتن دارم نه چیزی برای نوشتن.
من از این همه تنها ماندن بی حس شده‌ام. من نه شادی پدر و مادرم را از پشت خطوط بی احساس تلفن حس میکنم نه تلاششان را برای جشنمان میبینم. تنها چیزی که می بینم دختری است که در مانیتورش و کتابهایش فرو رفته است. که حتی نمی تواند خودش را در هیچ شرایط دیگری غیر از این تصور کند.
اینها را مینویسم چون دیگر جایشان را در مغزم نداشتم. شاید که دوباره پاکشان کنم. شاید هم بماند برای روزهایی که این روزها گذشته باشد. برای روزهایی که فعلن سفیدند و بی تصویر.

 

+ FarNice ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٥
comment نظرات ()

خواب

خواب می‌بینم. خواب او را. خواب لباس سفیدم را. خواب زندگی جدیدم را. خواب گذشته را. خواب آینده را. معلقم بین تصاویر واقعی و خیالی. معلقم بین خوشیها و ناخوشیها. داد میزنم. میخندم . گریه میکنم. میرقصم. همه سالهای زندگیم دوباره اتفاق می‌افتند. با سرعت. میرسد به حال. خودم را میبینم که خوابیده‌ام. ملافه سبز آبی ـ پتویم را میبینم و چشمهای بسته ام را. از خودم رد می‌شوم. وارد آینده شده‌ام. همه چیز دوبار اتفاق می افتد. به دو مدل متفاوت. نمیفهمم کدامش واقعی تر است. خوابم را در دست میگیرم و همانطور می بینم که می خواستم. صفحه خالی می‌شود از آینده و من تنها می‌مانم با تصاویر مبهم. عرق کرده ام . به ملافه سبز آبی ام چنگ میزنم. بیدار می‌شوم .چشمانم را باز نمیکنم. در  تاریکی ِچشمانم دستانم را در هوا حرکت میدهم. با خودم جمله ای را تکرار میکنم. جمله در نفسهایم فِید می‌شود. دوباره می‌خوابم. صبح همه چیز عادی است. ملافه سبز آبی را عقب میزنم. چشمانم را باز میکنم. جمله را به خاطر می آورم. « مرا اینجا فراموش کرده‌اید » . هنوز دلیلش را نمی دانم .  

 

+ FarNice ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٤
comment نظرات ()

پذیرش

این سایت پذیرش را اگر ندیده اید٬ ببینید. توضیحاتش را هم انار عزیز داده است.
کلن دست ٍ دست‌اندرکارانش درد نکند .
نمی دانم چند درصد از آدمها به آمدن به اتریش فکر میکنند. به هر حال اگر سوالی بود, ایمیل من آن گوشه است. در زمینه پذیرش بی تجربه نیستیم ٬ هرچه باشد اینجا گـَنگی راه انداخته ایم از افراد فامیل ...

+ FarNice ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٦
comment نظرات ()

Burnout

من دقیقن نمی دانم نشانه های این بیماری ( اگر اسمش را بشود گذاشت بیماری ) چیست. ولی خوب میدانم که در بدن من دارد چه اتفاقی می افتد.
صفحه های تقویمم پُرَند از تمام کارهایی که باید انجام بدهم. صفحه های تقویمم/روزهایش و ساعتهایش کم آورده اند. منطقی‌اش این است که ۲۴ ساعت جواب همه‌ی هندوانه‌ها را با هم نمیدهد. دقیقن در لحظه ای که ایمان آورده‌ام  به همه‌ی کارها با هم نمیرسم٬ دقیقن لحظه ای که این سندروم کذایی برن اوت دارد اتفاق می افتد٬ سوت زنان وبلاگستان را میجورم. لیوان چایی را میگذارم جلویم با مقدار متنابهی شکلات٬ می نشینم عقب و هیچ کاری نمیکنم. دقیقن و تحقیقن تمام روز را به «هیچ کاری» کردن میگذرانم. گاهی فوران این سندروم عزیز باعث میشود که این وبلاگ ناتنی را هم آپدیت کنم٬ آدرسش را هم بگذارم اینجا که در رودربایستی ِ بعضی آلمانی-دانها ( سلام نازلی! هستی؟) مجبور شوم بیشتر آپدیتش کنم.
بعد هم لابد یکی پیدا میشود که به جای من تا چهارشنبه یک زبان برنامه نویسی جدید یاد بگیرد و یکی دیگر هم امتحان دوشنبه را بدهد بقیه کارها هم فعلن در صف می مانند. فعلن ترکیب تکیه دادن و شکلات ٬ ترکیب مهمتری است.  
+ FarNice ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۳
comment نظرات ()

سایه...

** این متن در مورد مرگ است. اگر فکر میکنید دوست ندارید چیز تلخی بخوانید٬ نخوانیدش
 
نشسته ام روی صندلی آرایشگاه. باد سشوار مغز سرم را داغ میکند. امشب نامزدی من است. خوشحال و هیجان زده ام. برس روی موهایم میلغزد و گاهی هم گیر میکند٬ از آن طرف آرایشگاه صدای هق هق می آید. با نگاه هراسان و کنجکاو دختر آرایشگر را در آینه نگاه میکنم. سیم سشوار را دور گردنش انداخته و سرم را محکم عقب میکشد و می گوید : « پسر ِ خانم و دوستاش تو جاده شمال تصادف کردن٬ پسر ِخانم زنده‌س. ولی مثکه دوستش مرده . پسر ِ بیس ساله » ته ِدلم نا خوداگاه میلرزد. یادم میرود آنجا چه میکنم. دختر سشوار-دار موهای مرا تا جایی که می تواند می‌کِشد و به نشانه اینکه کارش تمام شده فوت میکند : « برو اونور» . آنطرف می‌نشینم زیر دست آرایشگر دیگری. نمیدانم تصادف صبح بوده یا دیشب٬ خبرها یکی یکی میرسند. ساعت یک بعد از ظهر است. تمام عروسهای توی نوبت نگرانند. آرایشگر یکبار کار یکیشان را رها میکند و مینشیند گوشه ای به هق هق. همه مان مات و مبهوتیم. فقط دلم میخواهد از این آرایشگاه بروم بیرون. کسی حتی دلش نمی آید به دختران سفیدپوش آنجا که زیبا شده اند و می درخشند تبریک بگوید. فضای آرایشگاه سیاه است٬ سفیدی لباسها هم جبرانش نمیکند...
در ماشین نشسته ام ٬ هنوز مبهوتم. بدنم یخ کرده است. وارد آتلیه که میشویم کم‌کم آرایشگاه را فراموش میکنم و یادم می آید من آنجا چه میکنم ...
 
پشت فرمان ماشین نشسته ام و افسر راهنمایی رانندگی اتریش کنارم نشسته است. میگوید «روشن کن». این امتحان برایم خیلی مهم بود٬ رد شدن برای بار اول در این امتحان خیلی مرسوم است و قبول شدنش برایم مهم بود تا یک ساعت پیش. خم شده بودم جلوی آینه و آماده می‌شدم برای رفتن. وسط خوشحالی و هیجاناتم تلفن زنگ زد و خبر سیاهی از تویش خشکم کرد. پدر یکی از بهترین دوستانم امروز صبح رفته بود. اول خشک شدم بعد ترکیدم. هیچ راهی برای نرفتن به امتحان وجود نداشت. قانون اینجا پدر دوست آدم را نمی‌شناسد. رفتم که فقط این یک ساعت تمام شود. «روشن کن٬ راه بیفت همین خیابان را مستقیم برو» سعی میکردم تمرکز کنم. میآمد جلوی چشمم. میخواستم پیشش باشم که امشب راهی ایران بود. نفهمیدم چقدر گذشت و چه شد : « بزن کنار٬ قبولی ..»
سوار مترو بودم به سمت او که زجه میزد و نمی دانستم باید چه بگویم و چگونه آرامش کنم. بین سرازیر شدن اشکهایم مبایلم لرزش اس‌ام‌اس-وار خفیفی کرد. علی بود که از دفاعش نوشته بود و اینکه دکتر شده! اشکهایم با لبخند قاطی شده یود. برایش خیلی خوشحال بودم. برای خودم چه؟ دیگر نه٬ فعلن نه... و برای او ؟ از مترو پیاده شدم و فکر کردم تنها چیزی که لازم دارم یک فیوز است که موقتن بپرد ...

 

+ FarNice ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۳٠
comment نظرات ()

Wir lachen nicht weil wir gluecklich sind.Wir sind gluecklich weil wir lachen

توجه و علاقه غریزی -ذاتی من به بچه ها ٬ چیزی است که گاهی خودم را هم متعجب میکند. اینکه کودکی میتواند دقیقن در لحظه ای که باید٬ دستش را بگذارد در اعماق وجودم - که گاهی خیلی سرحال نیست یا آشفته است - و همان جا را جوری قلقلک بدهد که خالی شوم و انرژی بگیرم.
این ویدیو را به خودم هدیه میدهم که این دخترک اصلن نمیداند چه میکند که آرامم میکند بین همه شکایتهایی که دارم از درس های ترم آخر - که رسمن مجبور میکنند آدم را که سر بگذارد به بیابان یا نهایتن همین جنگلهای وین خودمان - و از آدمها و کلن اینکه روح آدم را شاد میکند با آن اَسک گفتنش!

+ FarNice ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢۸
comment نظرات ()

شمال

بوی شمال می آید. چشمهایم را میبندم و فاصله سوپر مارکت تا خانه را از زیر گذر دریابیشه رد میشوم به سمت ویلا . می پیچم در خیابان خرداد و دستم را از لای میله های در ِویلا میچرخانم تو و در با صدای قیژژژژ باز میشود . مواظب گلهایی که از باغچه درااااااز شده اند تا کف حیاط هستم. مواظب حلزون ها هم . از پله های گرد جلوی در ِویلا بالا میروم. سرم را میچسبانم به شیشه پنجره‌ای که پرده هایش کنار است و همه را نگاه میکنم و میزنم به شیشه که کسی مرا ببیند و در را باز کند. در که باز میشود چشمهایم را بازمیکنم. آپارتمان کوچک شماره ۴۶ خیابان بروی-گاسه با هوای دم کرده و راهروی تاریکش به من نیشخند تلخی میزند.

 

 

+ FarNice ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٤
comment نظرات ()

صفحه خالی فلش بک

میخواستم بنویسم چه خوب که مزه‌مزه کردن خاطرات را بلدی که ناخوداگاه ِنگاهم چرخید و دیدم ما اینجا تازگیها غرق شده‌ایم. نمیدانم در روزها غرق شده‌ایم یا در خیابانها٬ متروها٬ عجله‌ کردن‌ها. یا در شهر بین دیوارهای آپارتمانهای هم اندازه‌ی کوچه های تنگ. نمیدانم کِی غرق شدیم و کجا ولی صدای خودم را می‌شنوم که از قهقرا می آید . از دور دست. برمیگردم به چند روز گذشته ٬چیزی یادم نمی آید. دنبال بهانه میگردم برای سرشلوغی هایم. هیچ چیز نیست. چکار میکردم تمام این مدت را. امروز را... سررسید قرمز رنگم را پر کرده‌ام از قرار ها٬ برنامه ها و کارهایی که باید انجام دهم. تمام صفحاتش سیاه است تا خود تابستان. بعد به عقب که برمیگردم انقدر غرق شده‌ام که یادم نمی آید چکار کرده‌ام تمام این مدت را که نبوده‌ام در زندگی ام. دیشب بین همه بادهایی که می‌آمد دوچرخه را برداشتم رکاب زدم در همان عمق ِسنگین ِسیاه‌ که دَرَش گم شده‌ام. فکر کردم شاید اثری بماند از بودنم در شب. امروز پاهایم از کشمکش ِمن و دوچرخه با باد خبر میداد و چیز دیگری یادم نمی‌آمد. روزها اثر مرا پاک میکنند. شب ها هم در بی‌هوشی و گاهی بی‌حوصلگی ِروزها به صبح میرسد و نگاه که می کنم خالیِ خالی‌ام . تنها چیزی که مانده سیاه مشق های تقویم است و عکسهای سفیدی که حافظه‌ی غرق شده‌ی من توان بازیابی‌اش را ندارد... 
می‌خواستم بنویسم چه خوب که مزه‌مزه کردن خاطرات را بلدی مکین.

 

+ FarNice ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱۸
comment نظرات ()

عیدمره !

۱ـ هفته اول سال ٬ مثل یک موج آمد و رَد شد و رفت و همه‌ی تعطیلات با  هم یکدفعه تمام شدند.او را که بدرقه کردم٬ سَرم را کردم توی بالش و خودم و دلتنگی‌ام را که یکدفعه با سکوت خانه بر سرم هوار شده بود ٬ پناه دادم زیر پتو که باور نکنم از فردا همه چیز دوباره مثل سابق است.

۲ـ اینجا هنوز برف می آید. می‌نشینم لعنت میفرستم به این زمستان بیمزه‌ی طولانی و فکر میکنم چگونه می خواهم سال آینده شمال این کره زمین زندگی کنم.

۳ ـ ۲۶ سال به همین سرعت تمام شد. هنوز آن تولدهای عیدهای شمال را یادم نمیرود. همانهایی که کیک نداشتیم و شمع های بی ربط و نا همگون را در کلوچه های شمالی میچپاندیم. هنوز یادم نمیرود تولد ۱۵ و ۲۰ و ۲۵ سالگیم را که برایم به مناسبت عددشان مهم بودند. حالا امسال با چشمهای بسته آرزو میکردم و عدد شش را خاموش میکردم و فکر میکردم تا مدتی دیگر هیچ عددی برایم مهم نخواهد بود. شاید از اثرات نیمه دوم قرن است که همه چیز تعدیل می شود در یک لبخند ملایم ِعمیق. لبخندی که مداوم تر است و هیجانش نیز کمتر.

۴ـ در این خاکی که از همان روزهای اول هم از آنِ ما نبود داریم رشد میکنیم. ریشه ندوانده ایم هنوز که همه مان معتقدیم اینجا جای ریشه دواندن نیست. ولی عید امسال خانواده‌مان در این سرزمین به ده نفر رسیده بود. عید امسال ما غریبه نبودیم. هیچ کداممان.  عید امسال مثل آنروزهای مادرم صبح بین درها و اتاقها با سرعت راه میرفتم و صدایشان میکردم و هردویشان به اضطرابم می‌خندیدند. عید امسال آرام آمد و همه‌ی ما ده نفر رشد کردنمان را می‌دیدیم و به هم می‌بالیدیم.

۵- نمی دانم امسال همه چیز دارد سریع می گذرد یا من سرعت گرفته ام. دیگر زمان برایم کِش نمی آید. شاید خاصیت همان شمع کذایی باشد که فکر میکنم این کِش آمدن روزها و ساعت ها یکی از مشخصه‌های کودکی است. تنها چیزی که این روزها کش می آید و روح آدم را در این شتابِ روزها خسته تر میکند٬ سرما است ... بهار-لازم شده ایم....
+ FarNice ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٧
comment نظرات ()

یکی از همین روزها, شاید.

اینجا هنوز بهار نیامده.  هیچ وقت به زور عید را هل ندادم توی خانه. بخواهد خودش می آید. سه سال است که عید با بوی وایتکس و خانه ای که یکروز پرده ندارد ارتباطی ندارد. سه سال است که عید در یک لحظه خاص٬ لحظه ای که نمی شود از قبل پیش بینی اش کرد ٬ خودش می آید و مینشیند روی مبل خاکستری اتاقمان و نگاهمان می کند که سین ها را با تلاش چطوری پیدا میکنیم و کانالهای آنلاین را میگردیم برای شنیدن صدای شیپور کذایی بعد از سال تحویل.

امسال سال چهارم است. چهارمین عیدی که هیچ چیزش بوی عادت نمی دهد. هیچ کجایش بوی تکراریهای نوی سال جدید را نمی دهد. همه چیز در یک بیگانگی خاص اتفاق می افتد. در یک حس کمرنگ. انگار حسهای قدیمی را بکشیم بیرون ٬ گرد و غبارش را بتکانیم٬ جا بدهیمش در جایی از روحمان و ببینیم که از سه سال پیش تا بحال بزرگتر و تازه تر نشده . ببینیم که به کهنگی همان سه سال پیش است و این همان چیزی است که اینجا گریبانگیر همه-مان است٬ حسی که نو نمی شود. ساعتش٬ جایی از زمان می ایستد و عقربه هایش ثابت میشوند. عقریه های من روی عید ۸۳ گیر کرده اند.
اینجا هنوز نه عید آمده نه بهار. فکر میکنم منتظر نشسته تا بغض هایم یکی یکی بترکند و بریزند و خالی شوند تا جایی باشد برای آمدنش. بهانه ها٬‌می خواهد بهاریه ای  باشد٬ می خواهد آهنگی سیاه و سفید٬ می خواهد واقعیتی تلخ؛ می آیند می نشینند روی گلویم و چشمهایم و روحم را خالی میکنند برای حس ۲۳ ساله ای که قرار است همین روزها بیاید...شاید.

 

+ FarNice ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

این نوعی نامه اسکاتلندی است, به دل نگیرید!

من یک آدم مهمم. از وقتی کلید انستیتو را گرفتم یک آدم مهم شدم. از وقتی موضوع پایان نامه ام قلقلکم می دهد و استادم نگاهی به سر تا پایم می اندازد و می گوید بعد از «رُزی» تو تنها دختری هستی که اینجا می بینم٬ من یک آدم مهمم. وقتی «اندی» در می آید که چقدر آلمانیت خوب شده است و سر کلاس فرانسه داستان فیلم پرسپولیس را دست و پا شکسته برای کلاس تعریف میکنم٬ آدم مهمی هستم .

از وقتی سبزه ام جوانه زده و می خواهم به مناسبت بودن تو هفت سین زیبایی بچینم ٬ از وقتی میدانم تو ٬فضاهای تنهایی ِخانه مان را پر می کنی و اولین عید مشترکمان را با همیم و تولدم را با هم جشن می گیریم ٬ یک آدم مهمم.
حتی گرمای هوا هم روی مهم بودن من تاثیر می گذارد. چون می توانم از زیر لایه لایه هایی که تمام این مدت می پوشیدیم بیرون بیایم و کفشهای سبکتری بپوشم که برعکس آن چکمه های بلند که پاهای مرا انگار که به زنجیر بسته باشند روی زمین دنبال من می کشید٬ احساس کنم به فاصله کمی از زمین پرواز می کنم.

از وقتی فکر میکنم به همه آنچه قرار است در آینده نزدیک اتفاق بیفتد ٬ آدم مهمی هستم. گیرم که روزهایم پر باشد از تنش ترم آخر و پایان نامه و استرسهای جور کردن برنامه های تابستان. گیرم که دلم عیدهای ایران را بخواهد. گیرم که خسته باشم از فشار همه کارهایی که باید تنهایی از پسشان بر بیآیم. گیرم که بودن «تو» فقط همان مدت عید اصلن کافی نباشد و تابستان به اندازه سالها دور به نظر برسد... به هر حال من یک آدم مهمم و این مهم بودن مهمترین کاری است که اینروزها بر عهده دارم.

 

پ.ن : اصطلاح فوق هیچ ارتباطی به ش.ک ندارد!

+ FarNice ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

اندر حکایت تکیلا سان شاین...

شنبه٬ نصفه شب است و خیابانها مانند روز شلوغ. در اتوبوس شب می نشینم و نگاه می کنم آدمها را که پیاده و سوار می شوند و دنیایشان را که همراه خودشان برای لحظه ای وارد اتوبوس می کنند. دنیای آدمها با هم قاتی می شود و سر و صدایش اتوبوس را برمی دارد .من پیاده می شوم.
به «او» زنگ میزنم . آنجا هم دنیای آدمها با هم قاتی شده است و سر و صدای عجیبی در گوشیِ من می پیچد. بعد صدای خنده می آید و من ٬ که با لبخندی قطع می کنم. فکر می کنم به حکایت تمام تکیلا ساین شاین ها و مارگرت سترابری-هایی که امشب به سمع و نظر و نوشِ این جماعت بی خواب رسیده. فکر می کنم که خوشحالم از اینکه صدای خنده در گوشی ام پیچیده بود٬‌آنقدر که صدا نمی آمد و فکر می کنم که زندگیِ آدمهایی که در اتوبوس شب می نشینند برای همان لحظه فقط پُر است از تمام سر خوشی های لحظه ای دنیا که گهگاهی با اصرار صاحبانش طولانی تر هم می شود. انگار روح عمیقی از زندگی را در آن ساعت شب دمیده باشند در خیابان و آدمهایش. و من روی همین روح سُر می خورم تا خانه ٬ خودم را جلوی آینه آسانسور ورانداز می کنم ٬ تمام طول راهرو را پر می کنم با تق تق کفشهایم و پرتاب میشوم درون آرامش خانه. روح کذایی آنقدر با من می ماند تا خوابم ببرد. فکر می کنم وقتی بین دیوارهای چرخان اتاق خوابم ببرد٬‌ میرود سراغ بقیه. تا خودِ صبح کم کم همه چیز مثل سابق است. مثل هر روز.

 

+ FarNice ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

خانمها و آقایان فیلمساز٬ من شکایت دارم!

 در راستای "ختم اسکار" و دیدن فیلمها از بالا تا پایین ٬چیزی ذهنم را آزار می دهد. نمی دانم این چه رسمی است که اینهمه خشونت را به سادگی و حتی موزیکال به تصویر می کشید ؟ این چه حکایتی است که فیلمتان باید با صحنه های فجیع ٬ قتل و خون شروع شود ( ر.ش . وعده های شرقی, پیرمردها کشوری ندارند) یا مثل این موزیکال سیاه و وحشتناک سوینی تاد اینگونه تمام شود. نمی فهمم این همه اصرار را برای به تصویر کشیدن جزئیات سیاهی ها . که فهمیدنش هم دردی را دوا نمی کند. گیرم که قصد و هدفتان اصلن همین است٬ به تصویر کشیدن سیاهی . با این حال من شَستهایم را فقط برای جونو و پرسپولیس و کفاره(تاوان؟) فشار می دهم *و فقط همین. این همه خشونت درون فیلمهایتان برای خیلیها آزار دهنده شده است. باور کنید.

* یک اصطلاح آلمانی به معنای آرزوی شانس و موفقیت کردن.

+ FarNice ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٥
comment نظرات ()

صبح-مره

جزو اولین کسانی هستم که وارد کتابخانه شده ام. هوا دارد کم کم باز می شود. آنقدر آرام که خورشید شوکه-مان نکند. هر چند اگر کسی مثل من بیست بار تمام سایتهای هواشناسی را دوره کرده باشد میداند که امروز و فردا آفتاب در می آید. این شمردن رفت و آمدهای آفتاب هم از آن چیزهایی است که مخصوص اینجاست و قبلن نبود . اینجا هر یک درجه٬ هر یک کیلومتر سرعت باد ٬ آمد و رفت ابرها و خورشید را می شمرم. هر روز.
وسایلم را پهن می کنم و میروم سراغ دستگاه اتومات قهوه. سکه ها را یکی یکی می اندازم. صدای روی هم افتادنشان را دوست دارم. لیوان پلاستیکی زیر نگاه من سر می خورد پایین و پُر می شود. مثل هر روز. انگار باید همیشه نگاهش کنم تا پایین بیفتد. لیوان را بر می دارم و میگذارم روی میز . روی صندلی لیز می خورم و خیره میشوم به روبرویم...
ویزایمان که تمدید می شود انگار زندگیمان را برای یکسال دیگر تمدید کرده ایم. انگار دستگاه اتومات قهوه را٬ سکوت سر صبح کتابخانه را٬ روزهایی که کش می آیند تا به بهار برسند را برای  یکسال تمدید می کنیم. همه-ی روزمره های مثل هم را. همه چیز را برای یکسال. و تمام این یکسال را تلاش می کنیم برای سال بعد که زندگیمان را عینن یکسال دیگر کپی کنیم . خوبیش این است که این تمدید کردنها تا ابد ادامه ندارد. یکجایی تمام می شود و تکلیفمان را با خودمان روشن می کند.
قهوه را یک نفس سر می کشم . انتهای لیوان٬ حجم غلیظِ قهوه و شکر ِمانده را نگاه میکنم و بعد لیوان را از همان جا توی سطل پرتاب می کنم ... برای من٬ این پایان نزدیک شده٬ خیلی نزدیک.
+ FarNice ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٤
comment نظرات ()

این مسابقه نیست. یک استمداد است!

روز - خارجی - پارک

دختر و پسر در پارک راه میروند٬ می ایستند . شاید هم روی نیمکت نشسته اند٬ بعد می ایستند. خیلی مهم نیست. مهم این است که از آشناییشان زمان زیادی نگذشته است.

پسر : به من اعتماد داری ؟

دختر بدون اینکه جواب بدهد از آبشار / صخره / سنگ بزرگ وسط پارک بالا می رود. چشمهای پسر کمی با تعجب دنبالش می کنند. خودش را به بالاترین نقطه سنگ می رساند. ارتفاع نسبتن زیاد است. در یک لحظه دخترک خودش را از پشت به پایین پرتاب می کند. پسر در یک عکس العمل سریع زیر دختر شیرجه میرود و بدن سَبُک دختر در دستانش جای میگیرند. پسر خیره٬ ایندفعه با تعجب بیشتری نگاهش می کند.

دختر :‌ آره. فکر کنم می تونم بهت اعتماد کنم.

( کمک : این صحنه مال کدام فیلم بود ؟ )

پ.ن :‌یعنی واقعن کسی این فیلم را ندیده ؟!

پ.ن .۲ : یوهووو! نام فیلم هست «اعتماد» . هال هارتلی- ۱۹۹۰ امریکا !!  پر رنگ ترین صحنه ای که در ذهن من از این فیلم ثبت شده بود دقیقن صحنه ایست که ارتباط مستقیم با نام و مفهوم فیلم داشته . هر چند باید اعتراف کنم صحنه ثبت شده ذهن من کمی متفاوت از صحنه اصلی فیلم بود٬ ولی من فکر میکنم آقای هارتلی یک دست مریزاد کوچک لازم دارد.


پ.ن.۳ : فاطمه عزیز٬ مرسی! نمی دانم چه بلایی سر کامنت دانی ام آمده است .به هر حال بعد از خواندن ایمیلت ( و البته پیدا کردن فیلم و دوره کردنش ) احساس می کنم یک گره در مغزم باز شده است! ممنون .

+ FarNice ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

وهم خاکستری

یک روز سرد دیگر. مثل همه صبح های همدستش ابری و خاکستری است٬ و پر از مه. مه ِ سرد. دیروز در خودِ خودِ یخ راه می رفتم. یخها را فرو می دادم در ریه هایم و صدای چَرق چَرق شان می آمد. قدمهایم سنگین و سرد بود. مثل خودم. مثل لباسهایم.
اصلن آدمها با همه-ی لایه لایه لباسهایشان آنچنان دورند از همدیگر که به زندگی یکنفره شان در یخها ادامه می دهند و ما هم به همچنین.


دیوار روبروی پنجره ام حل شده در خاکستری آسمان و مه ٬ و شیروانی آجری رنگِ معلقی باقی مانده در هوا. همه شهر پر شده از این شیروانی های معلق و لباسهای لایه لایه متحرک. و من هم پشت پنجره وَهم خاکستری موجود را با چشمهای هراسان دنبال می کنم و می ترسم حل شوم در سرمای بیرون.
لباسهای رنگی ام را در می آورم. صورتی ٬ قرمز. خودم را لایه لایه می پیچم در رنگها و آرام در یخها هل میدهم. یادتان باشد اگر جزء تیم نجات دهنده این شهر بودید ٬ من جایی با کاپشن قرمز بین یخها گیر کرده ام ....

+ FarNice ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

مچاله!

نوشتن و پاک کردن هیچ به پای مچاله کردن کاغذهای سفید نمی رسد. دلم می خواهد صفحه مانیتور را مچاله کنم و بیاندازمش پشت سرم. بعد دوباره بنویسم و دوباره مچاله کنم و آنقدر این کار را تکرار کنم که بفهمم چه در مغزم می گذرد.. باید از همه چیز بنویسم و بعد مچاله اش کنم. متاسفانه صفحه مانیتور انقدر سفید نیست که بشود مثل کاغذ با او رفتار کرد. نوشتن در کاغذهای دور و برم هم دردی را دوا نمی کند. باید آنقدر بنویسم و پاک کنم تا ذهنم خالی شود ٬ شاید جا برای چیزهایی شبیه درسهایم باز شود . شاید.

 

+ FarNice ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

← صفحه بعد صفحه قبل →