Luminosity From Extreme

اولين زلزله !

حسم در مورد زلزله کاملا درست بود !‌ديشب اولين زلزله آمد ! خفيف بود ...پيش لرزه ها درست گفته بودند ... زلزله ديشب امواج مغزم را کمی تکان داد ... ولی بعيد می دانم پس لرزه ای وجود داشته باشد ... خفيف بود ... دلم را کاملا به دريا زدم و سعی کردم از دلهره اش لذت ببرم ...

ديروز همه چيز موازی با هم اتفاق افتاد ... کم کم به اين باور می رسم که آدمهای مختلف در زندگی من و اتفاقات مختلف در اين مقطع زمان يک جوری به هم مربوطند ...

اتفاقها واقعا از زمين و آسمان می ريزند ... ديروز ماهی ام يک جور عجيب غريبی در آب تکان می خورد ... درست مثل قبل از زلزله ... دلهره و بی باکيم را در پذيرفتن اين لرزه دوست داشتم .

اگر راستش را بخواهيد بی صبرانه منتظر پس لرزه ها هستم ٬ اگر وجود داشته باشد ! يک جورهايی حس می کنم ديگر چيزی برای از دست دادن در زلزله ها ندارم !‌ پس فرقی هم نمی کند ... شايد همه چيز عوض شد... برايم مهم نيست ... شايد وقتی چيزی برای آوار شدن نداشته باشی هيچ فرقی نکند اگر همه چيز از آسمان و زمين فرو بريزد ...شايد !

+ FarNice ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٠
comment نظرات ()