Luminosity From Extreme

چشمهايم!

دو سه روز است چشمهایم می سوزند. می سوزند و همه وجودم سنگین می شوند. نمی توانم به این صفحه چشم بدوزم. به کتابهایم ٬ به تلویزیون. به هر چیزی که برایم اهمیت دارد نمی توانم نگاه کنم. چشمانم دارند مرا از همه آنچه دوستش دارم جدا می کنند. چشمانم می سوزند و سرم سنگین می شود. کتاب درسیم را باید تا آخر هفته تمام کنم. نگاهش می کنم و سرم گیج می رود.کلمات کتاب تکان می خورند. سرم را تکان می دهم ٬ کلمات برای مدت کوتاهی سر جایشان می ایستند. و باز تکان می خورند. با دست سرم را محکم می گیرم . چشمانم با من بازیشان گرفته. می سوزند و اشکی می شوند. کتاب را می بندم .

هزاران صفحه نخوانده در اینترنت را باز کرده ام. چشمهایم می لرزند و خیس می شوند. محکم باز و بسته شان می کنم. با دست فشارشان می دهم. خط چشمم با اشکها روی صورتم می لغزند.صورتم سیاه می شود.  داداشکم می خندد. از پای کامپیوتر بلند نمی شوم. با "او" حرف می زنم و فکر می کنم این تنها وسیله ارتباطی است که با کمترین دردسر مرا به او وصل می کند و حالا چشمهایم بزرگترین دردسر را برایم ایجاد کرده اند. می خواهند ثابت کنند که همه چیز باید زیر نظرشان باشد. با صورت سیاه و چشمهای سوزان از پای کامپیوتر بلند می شوم. سرم منگ است. دراز می کشم و چشمهایم را می بندم. به همان آسانی که همه چیز را در لحظه ای نشانم می دهند٬ ناتوانم کرده اند و از تمام چیزهایی که دوستشان دارم گرفته اند. در خانه با چشمهای بسته راه می روم. می خواهم نگاهم را نگه دارم. می خواهم نگاهم را برای روزی که "او" را می بینم نگه دارم. می خواهم نگاهم را برای همه چیزهایی که مرا به تمام دنیا وصل می کند نگه دارم. برای همین دنیای الکترونیکی که باعث سوزش چشمانم شده٬ برای همه راه حل هایی که از همین طریق برای خودم ساخته ام. نگاهم و چشمهایم را می بندم و راه می روم . ذخیره شان می کنم برای تمام چیزهایی که دوستشان دارم. اگر قرار به انتخاب است. انتخاب می کنم .

+ FarNice ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٩
comment نظرات ()