Luminosity From Extreme

آن طرف دنيا٬ در آن شهر ...

صدایشان از آنطرف خط که می آمد هیجان داشت. در خانه همه از اینطرف به آنطرف می دویدند. این را از صدایشان حس می کردم.حس خاص سفر مخصوصن وقتی بخواهی بچه هایت را ببینی. صدایی از آنطرف جیغ کشید که سلام مرا برسانید. خوب می دانستم در آن خانه چه خبر است. صدایشان می خندید. اشک در چشمانم جمع شد. برای خوشحالیشان.

وقتی به دنیا آمد نفهمیدم چگونه خودم را به بیمارستان رساندم. دو سال پیش بود. کوچک بود و پر مو٬ با چشمهای درشت. مادرش حکم خواهر نداشته ام بود٬ پدرش حکم برادر بزرگتر مهربان. سر اسم با ثبت احوال به توافق نمی رسیدند. مادرش بچه را بغل میکرد ٬نگاهش می کرد و اسامی مختلف را رو به بچه صدا میزد. آخرش بغض آلود و نا امید می گفت هیچ کدام به اش نمی آید. نا امید روی مبل ولو می شد. بچه خواب بود. کوچک بود و هنوز قرمز و ورم کرده. کتاب اسم را برداشتم و آنقدر این طرف و آن طرف کردم تا نامی را مشابه نامی که ثبت احوال قبول نمی کرد پیدا کردم . مادرش لبخند محوی زد٬ پدرش پرید بیرون. نامش را من پیدا کرده بودم. تا روزی که بروم بچه هر روز در بغلم بود. به روزهای آخر که نزدیک می شدم بغلش می کردم و اشکم سرازیر می شد٬ می دانستم بزرگ شدنش را نمی بینم. و حالا دو سال گذشت. پای تلفن حرف می زند و من باورم نمی شود که نیستم تا جشن تولد دو سالگیش را ببینم.

در خانه مان جو سفر را حس می کردم. مادرم خوراکی های دنیا را بار می کرد و می پرسید که دیگر چه می خواهید. پدرم سفارشات لازم را به این و آن می کرد و مادربزرگم پله ها را بالا و پایین می کرد و دائمن خبر می گرفت که چیزی کم نباشد. گفتند خودشان را برای تولد امشب آماده می کنند ٬ آنجا از همه خداحافظی می کنند و چشم بر هم بزنیم اینجایند. دیگر نشنیدم چه گفتند. صدایشان در سرم می پیچید... می آیند خانه من. خانه ای که مال من است و خودم جمع و جورش کردم٬ خودم چیدمش. مادرم می آید تا برای اولین بار خانه ام را ببیند...

هوا تاریک شده بود . روی کاناپه چهار زانو نشسته بودم و به تلویزیون خاموش خیره شده بودم. همه امشب دور هم بودند. تولد پسرکی بود که نامش را من پیدا کرده بودم. پسرکی که عکس مرا نشان می دهد و نامم را می گوید ولی چیزی از کسی که برایش وجود خارجی ندارد یادش نیست. برایش فقط یک عکسم. نهایتن یادش می دهند که این اسباب بازی را من برایش خریده ام و او هم مثل همه-ی طوطی وارهای دیگرش حفظ می کند. ساعت را نگاه کردم و تصورشان کردم که خوشحالند دور هم. خندیدم برای خوشحالیشان. بعد اشکم سرازیر شد. تلفن را برداشتم و بین همه ی همهمه های تولد شنیدم که فریاد زدند جایت اینجا خالیست. گوشی تلفن خیس شد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. پسرک پای تلفن بلبل زبانی  میکرد و من صدایم در بغضم گیر کرده بود. تا قطره آخر اشکهایم را ریختم و بعد بلند شدم و به خانه ای فکر کردم که باید در اولین نگاه مرتب باشد و به پدر و مادری که خوشحالند و به همه کارهایی که باید تا قبل آمدنشان انجام می دادم. به این دو سالی که انقدر سریع گذشت و به تصویر خودم در یک قاب روی میز خانه پسرکی که نامش را من انتخاب کرده بودم.

+ FarNice ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٧
comment نظرات ()