Luminosity From Extreme

دنيای بدی است ...

از فکر کودکی که در کما است بیرون نمی روم. از فکر تمام کودکانی که هنوز بی تجربه دنیا را ترک می کنند و پدر و مادرانی که به محض عادت کردن به همه شیرینی های دنیا تا ابد در غم عجیبی فرو می روند. نمی خواهم و نمی توانم باور کنم که این واقعیت دنیاست. یاد حرف عزیزترینم افتادم ٬ دنیای بدی است. خیلی بد ...

نمی خواهم و نمی توانم باور کنم که همه چیز بتواند انقدر سریع رنگ عوض کند. زخمی بگذارد که تا ابد بماند. نمی خواهم و نمی توانم باور کنم که سرنوشت بعد از همه شادیها و خنده های کوتاه مدت تا آخر عمر برای کسانی غم را هدیه کند. تا ابد. مگر چه کرده بودند ؟ هیچ وقت یقین مادر و پدری را برای از دست دادن فرزندشان نمی فهمم. من باور نمی کنم. من نمی توانم و نمی خواهم باور کنم که همه چیز یکدفعه برای کودکی تمام شود. اولین قدمهایش و اولین کلماتش برای همیشه ... اولین بار است که با چشمان اشکی به کما فکر می کنم و بیش از هر موقعی معتقدم که پذیرفتن واقعیت تصمیم درستی نیست. فکر اینکه قبول کنند کودکشان برای همیشه رفته است. خیلی زود است. نمی توانم باور کنم.

هیچ وقت(هنوز) کودکی نداشته ام. ولی بدجوری به پاکی و کوچکی شان وابسته ام. همیشه آرامش مطلقند برایم. کودکان اطرافم را بیش از حد دوست دارم و الان از فکر کودکی که در کماست بیرون نمی روم. قلبم بدجوری فشرده شده. نفسم از صبح در نمی آید و گلویم بی وقفه درد می کند . من نمی خواهم و نمی توانم باور کنم که تمام پاکی ها و آرامش دنیا به کسانی هدیه شود و در اوج خوشبختی ازشان گرفته شود. دماغم تیر می کشد. چشمانم را می بندم و دعا می کنم. برای همه شان. باور نمی کنم.دنیای بدی است. خیلی بد.

پ.ن: خواستید بگویم در مورد چه حرف می زنم. راجع به کودکی صحبت می کنم که سولماز در موردش نوشته. ولی مگر فرقی هم می کند ؟‌ ...

پ.ن.۲ : این گل کوچولو یک دفعه آمد و رفت ! مثل یک شهاب. مثل همه کودکان با آمدنش همه جا را به هم ریخت و همه جا را روشن کرد ولی رفت. وقتی خواندم که اشک پدرش در سینه اش مانده و بیرون نمی آید قلبم بدجوری فشرده شد. زندگی عجیب تر  و بی رحم تر از چیزی است که فکر می کردم.

پ.ن ۳: اگر می خواستی  به این سرعت بگیریش ٬ چرا دادیش ؟!

+ FarNice ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
comment نظرات ()