Luminosity From Extreme

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد !

نوت بوکم خراب شده. شوخی شوخی با دو قطره آب کیبوردش سوخت و سفارش کیبورد جدید و فرستادن آن تا آخر امتحانات طول می کشد. شاید توفیق اجباری است برای درس خواندن. چند روز اخیر همه چیز به سرعت عوض شد. مثل سرعت از دست دادن عزیزترین وسیله ارتباطی ام با دنیای خارج از این غار تنهایی. همیشه همه چیز با هم اتفاق می افتد و اکثرن در عجیب ترین زمان ممکن. تنهایی یکدفعه ای از رفتن مادرم و دیدار عجیب عزیز دیگری که بودنش مثل برق گذشت و نداشتن اینترنت و استرس امتحانات و دوباره همان زندگی سابق ٬ هضم همه اینها با هم طول می کشد. فعلن همه چیز را موقتن ته ذهنم چال کرده ام! وقت ندارم به اشان فکر کنم. باید سر فرصت چشمانم را ببندم٬ همه را بگذارم جلوی ذهنم پخش شود. بعد یکی یکی مزه مزه شان کنم. اتفاقات خوب را چند بار عقب و جلو کنم٬ و از اول پخششان کنم. اتفاقات بد نیز بعد از یکبار بازنگری «Delete» خواهند شد! زندگی همیشه هم به همین آسانی نیست. ولی فعلن چاره دیگری ندارم. همه اینها را گفتم که بگویم لپ تاپم خراب است و ارتباطم با دنیای دوست داشتنی مجازی کم شده. خیلی کم. همین.

پ.ن-بی ربط : اگر این را نگویم می ترکم. هدیه فوق العاده ای دریافت کردم از یک آدم فوق العاده و آن اشتراک مجله فیلم بود ٬ آن هم اینجا . بعد از دو سال دوباره صفحات مجله را ورق زدن و مطالبش باعث شد دقیقه ای در سکوت چشمانم بلرزد. دوم بهمن بود که شماره دی و بهمن به دستم رسید. حس همیشگی اول ماه منتظر مجله بودنِ گذشته ها هجوم آورد و لحظه ای خودم را در خانه قدیممان حس کردم  با صندوق فلزی اش که درش جیر جیر صدا می کرد و اگر روزی چِکَش نمی کردم روزم روز نمی شد هر چند اکثرن خالی بود٬ چک کردن صندوق پستی اینجا یک اجبار است٬ بدون هیجان. و دیدن این مجله فارسی عزیز در صندوق بی احساس ِمن پر بود از نوستالژی و خاطره و احساس.  وقتی صفحاتش را ورق می زدم احساس کردم چقدر دورم از سینمای ایران و چقدر به سینمای جهان نزدیک تر. چقدر فرق داشت خواندش در اینجا.  ساعتها فقط ورقش می زدم. بالا پایینش می کردم و اسامی آدمها را می خواندم . انگار بعد مدتها کسی را پیدا کرده بودم. شاید هیچ چیز دیگر انقدر خوشحالم نمی کرد. «واقعن ممنونم».

+ FarNice ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢
comment نظرات ()