Luminosity From Extreme

افکار پراکنده

۱. اين آقای زلزله خيلی سر سخت می باشد !‌ حاضر نيست به هيچ رقمی با من کنار بيايد ... و تصميم من در آمدن و نيامدنش به درد خودم می خورد!  اصولا همه چيز با من بازيش گرفته است ... خب ما را چه باک !!! ما هم که بيکاريم و چيزی هم که ديگر نداريم برايش نگران باشيم ... بازی هم که می گويند برای روحيه خوب است ...

۲. دلم برای غار تنهاييم به شدت تنگ شده بود ... اتاقکم ٬ نوت بوکم ... ماهی قرمز کوچکم ... ماهی ام تفلک خيلی گوشه گير شده ... می گويند: از بس برايش آهنگهای دپرس آسا (!)‌می گذاری ... خب ماهی من است ديگر !‌

۳. داشتم فکر می کردم از معنای مفهومی کلمه Crush طوری که در مغز من تفکيک شده خيلی خوشم می آيد ... شايد تنها چيزی است که هنوز در اين دنيا نسبت به آن بی تفاوت نشده ام ... شايد !‌

۴. فيلم  Eternal Sunshine of the Spotless mind   را ديشب يک بار ديگر ديدم ... گاهی آرزو می کنم می توانستم خيلی ها را از حافظه ام کاملا پاک کنم ... گاهی هم از اين فکر بدنم واقعا می لرزد ... ولی گاهی فکرش قلقلکم می دهد... اينکه روزی بيايد که خيلی چيزها را از حافظه ات پاک کنی .. کامل ...!

+ FarNice ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٢
comment نظرات ()