Luminosity From Extreme

دست نوشته های يک منتظر

ساعت چهار و نیم صبح است. خوابم نمی برد. مغزم گنجایش اینهمه فکر را با هم ندارد. نمی دانم چه خواهد شد. عکسها را نگاه میکنم و فکر می کنم. اشک در چشمانم جمع می شود. نمی توانم دیگر . از تصور چند ساعت آینده دیوانه می شوم. خوابم نمی برد. ساعت دارد ۵ می شود. نمی دانم چه خواهد شد. یعنی چه شکلی است ؟‌بعد از این همه مدت ... ؟ در دلم همه چیز تکان می خورد. حالت تهوع دارم. حالم بد است. احساس می کنم باید همه پنجره ها را باز کنم. بعد سرد می شود. می لرزم. دست راستم می لرزد ٬ نمی توانم خوب بنویسم. چرا صبح نمی شود. چرا هوا روشن نمی شود؟ اشکالی ندارد. تا صبح چند باری بالا بیاورم حواسم پرت می شود و دیگر فکر نمی کنم. خوابم نمی برد.

...

ذهنم را خالی کرده ام و به هیچ چیز فکر نمی کنم. جز ساعت. ساعت دو و ده دقیقه بعد از ظهر است. پرواز نیم ساعت و پنج دقیقه تاخیر دارد. اینگونه می گویم چون می خواهم معیارش را نگه دارم. نیم ساعت . امیدوارم زود بگذرد... تمام دیشب را بیدار بودم. صحنه ای که ماه ها در ذهنم می پروراندم تا نیم ساعت دیگه جلوی چشمم پخش می شود. ولی الان نمی توانم به اش فکر کنم.رو به پنجره های بلند باند نشسته ام و هواپیماها را نگاه می کنم. کاش می توانستم با او صحبت کنم. کاش برایش می گفتم که از هجوم اینهمه فکر هنگ کرده ام. دیگر کاغذ ندارم. پشت بلیطهای قطار به سمت فرودگاه که در راه رفت خریدم می نویسم. دارد تمام می شود. کاری جز صبر کردن ندارم. یک صبر اجباری کشنده. کاش می دانستم چه حالی دارد. با وجود بیخوابی دیشب فکر می کنم قیافه ام خوب است. این دفعه چهارم است که خودم را در آینه دستشویی فرودگاه نگاه می کنم. یقه پهن کاپشنم را درست می کنم. زیر چشمانم را پاک می کنم و موهایم را باز و بسته می کنم. تمام مسیر را از باند تا دستشویی ها هزار بار رفته ام. نمی توانم بنشینم. این بلیط دیگر جای نوشتن ندارد.

...

یک بلیط دیگر پیدا کرده ام. پشتش به اندازه چند ثانیه فکر جا برای نوشتن دارد. باید اس ام اس های مبایلم را مرتب کنم. یا شماره تلفن ها را. می توانم کیف پولم را نیز خانه تکانی کنم. اصلن باید همه چیز را مرتب کنم. بازی های روی مبایلم بدرد نمی خورد. باید زمان بگذرد. بدون فکر. دیگر حالت تهوع ندارم. باید دوباره خودم را در آینه دستشویی چک کنم. از پشت پنجره های باند تا دستشویی رفتن و آمدن خودش کلی وقت می برد. ساعت دو و بیست و پنج دقیقه شده. نه! بیست دقیقه ٬ دروغ می گویم. کاش می شد بخوابم.  پرواز ساعت سه و پنج دقیقه می نشیند.دیگر جا برای نوشتن ندارم٬ این بلیط هم تمام شد!

+ FarNice ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
comment نظرات ()