Luminosity From Extreme

به او که شايد روزی روزگاری ...

به بهانه دیدن فیلمی یاد کودکی می کنم که شاید روزی روزگاری خارج از سرزمینش به دنیا بیاید. اگر بتوان آن سرزمین را به او نسبت داد.به او می اندیشم و یاد کودکی خودم می کنم و حیاط کوچک کودکی ها. با درخت گیلاسش و منی که ازش آویزان بودم. مادر بزرگم با موی مشکی باغچه را آب می داد و حیاط را می شست و صندلی می چید برای شام. آن حیاط کوچک با باغچه سه طبقه اش برایم یاد آور بازیهای کودکانه مان است و همه بی دغدغه بودن آن زمانمان که کم هم نبودیم در آن حیاط. نه به فلسفه-ی بودنمان فکر می کردیم نه به تاریخچه میهنمان. نه به شمردن افراد خانواده. دغدغه هایمان خلاصه می شد در تمام دنیای کوچک آن زمانها. مثل بقیه. کودک من شاید باید معنی سرزمین را آموزش ببیند. معنی تمام پیشینه ای را که آموختیم بدون آنکه بدانیم. معنی تمام خاطرات را ٬ تک به تک. باید خاطرات را در زبانها ادغام کند و مفهومی را برای خودش تداعی کند بدون آنکه حسش کند.

دوباره کودکی ام میاید جلوی چشمم. پدرم جوان است و مشکی. مادرم لاغر و خندان مرا بغل کرده. تولدم است و همه بچه های فامیل جمعند. مادر بزرگم برای اولین نوه پسری اش اسپند دود می کند. همه مرا صدا می کنند . من در اتاق این طرف و آنطرف می دوم و در بغل گوریل انگوری بزرگی که هدیه تولدم است می نشینم. خاله ام قد مرا با قد گوریلم می سنجد. از من خیلی بزرگتر است. همه بچه ها با هدیه هایم بازی می کنند. آدمهای اطرافم را می شمرم٬ انگشتانم کم می آید٬ از انگشتان گوریل کمک می گیرم٬ همه می خندند... سر و صداها بالا می رود و فید می شود... روز اولی که از ایران برمی گردم برایم همیشه یاد آور این روزهاست. همه مرا صدا می کنند. بین همه می نشینم و دلتنگیهایم می رود تا بار بعدی. کودک نداشته من هیچ گاه دلش تنگ نخواهد شد. هیچ گاه معنی «همه» را نمی فهمد ٬ هیچ وقت همه با هم صدایش نمی کنند که گیج شود. انگشتانش برای شمردن آدمها کم نخواهد آمد.

به کودک نداشته ام فکر می کنم. به او که هیچ گاه مثل من دلش برای همهمه-ی کودکی اش تنگ نخواهد شد. که روح سنگفرشهای خیس حیاط را درک نخواهد کرد ٬ که بازیهای کودکانه را در کوچه. دلش برای هیچ رسم و رسوم نشناخته ای تنگ نخواهد شد. که من با کودکی که دغدغه هایش از جنس من نیست چه کنم ؟ که می دانم آموزشش فقط ظاهری است. برای دل خوشی. کودک من مزه شیرین زبانی بین همه کسانی که دوستش دارند را نخواهد چشید. کودک من سرزمینش را شاید یاد بگیرد ولی با او بزرگ نمی شود که جزئی از زندگیش شود. کودک من شاید همیشه بی سرزمین بماند. و من به کودک نداشته ام فکر می کنم و قلبم فشرده می شود. به رفتن و ماندن فکر می کنم و اینکه کدام خیانت بیشتری است در حقش. شاید کودک نداشته من باید همیشه نداشته بماند. شاید .

 

+ FarNice ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۳
comment نظرات ()