Luminosity From Extreme

وقتی همه چيز گره می خورد...

می دوم. در خیابان چرخ می خورم و باد موهایم را دور گردنم می پیچد. باران خیسشان می کند و کندنشان از دور گردنم سخت می شود. هوا ملس است. دو نفره. ولی من یک نفرم. از دانشگاه به اداره پلیس و سفارت ٬ از سفارت به دانشگاه و خانه ٬ تمام راه را می دوم. باید به ساعتها برسم. به ساعتهایی که حرکت می کنند. به متروهایی که سر همان ساعتها راه می افتند. به ساعتهایی که میدوند و منی که سر جایم نیستم. زمین خیس زیر پای من می دود. ابرها بالای سرم. سیاه و سفید می شوند. خیس می شوم . مهم نیست. باید به ساعتها برسم. همه چیز به هم گره می خورد و مرا بالا می کشد. روی شهر می پرم. از روی اداره ها. سفارت ها. کاغذ بازیها. پایین که می آیم کاغذها دورم را سفید می کنند و زیر باران خیس میشوند. مثل دستمال کاغذیهای ریز ریز شده. روی زمین خیس٬ با باد پخش می شوند.

تاریک شده. ابرها دویده و رفته اند. زمین هنوز خیس است و هوا ملس. هنوز یک نفرم . دوش آب را روی سرم باز می کنم . همه بارانها روی وان سر می خورند و در چاه چرخ می زنند و سر جایشان بر می گردند. موهایم باز دور گردنم می پیچد. فکر همه ادارات و کاغذها تکثیر می شود تمام وان را پر می کند. باز کاغذهای خیس. یک وان پر از کاغذ. پایم را از توی کاغذها به زور در می آورم .خرده هایشان لای موهایم گیر میکند. ساعتها هنوز می دوند. باید بهشان برسم. فردا. فردا را میشمرم٬ بیش از یک هفته طول می کشد. فردا باید به ساعتها و کاغذها برسم.باید فردا شود.تا یک هفته هر روز باید فردا شود. آهنگ Que Hiciste را می گذارم. خواننده به جای من فریاد می زند. من می خوابم.

+ FarNice ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٠
comment نظرات ()