Luminosity From Extreme

افکار پراکنده من در جواب خانم شين عزيز!

دو شب است نخوابیده ام. دیگر نمی توانم این کامپیوتر را تحمل کنم. قرار است کار را امروز تحویل دهم . چشمانم روی هم می افتد. صدای فن کامپیوتر می آید. بیدار می شوم. باید تمامش کنم. رادیو ایران را روشن می کنم و هدفون را توی گوشم می گذارم. با آهنگهای وطن شروع می کند. کار را ول می کنم و دستانم را زیر چانه ام می زنم و گوش می کنم. یاد متن خانم شین می افتم. دیروز آقای «او» را برای حس های نوستالژیکش دعوا کردم. به او می گویم به مسافرتت فکر کن و خوش بگذران. می گوید اینجا به من تعلق ندارد. محدودیتهای آن سرزمین را به یادش می آورم. می گویم محکومی به لذت بردن از سفر دو روزه ات! به آقای «او» بگویید اینجا را نخواند. نمی خواهم بداند که پشت همه حرفهایی که گفتم دل نازکی وجود دارد که با این آهنگها می لرزد. آهنگی که پخش می شود مال حدودن ۱۴ سال پیش است. عید ۷۲. آن زمانها که قدم به میز نهارخوری نمی رسید و موقع سال نو روی میز می نشستم. عید آن سال را خوب یادم است. عید همه سالها را خوب یادم می آید. امسال سومین سالی است که سفره ۷ سین کوچکم را خودم می چینم . سه سال پیش هنگام سال تحویل مادرم تمام اشکهایش را روی شانه ام ریخت. می دانم که به این سالها فکر میکرد. امسال هم مادرم سر سفره سال تحویل اشکهایش را شاید روی میز دونفره شان بریزد و من و داداشک در خانه کوچکمان سال نوی دیگری را جشن دونفره بگیریم . به آقای «او» نگویید که به همه اینها فکر می کنم. نمی خواهم بداند که گلویم گاهی از بغض درد می گیرد.

خانم شین عزیزم. نیامدیم که صورت مسئله را پاک کنیم. آمدیم چون نا امید شده بودیم. شاید چون خودخواه بودیم! سالهای دبیرستان فکر می کردم اگر چیزی از دنیا و سیاست ندانم و نخوانم چیزی از دنیا کم می شود. فکر می کردم می مانم و سرزمینم را درست می کنم... در تمام سالهای دانشگاه انقدر خسته شدم که دیگر رمقی برایم نمانده بود. آمدم که خودم را پیدا کنم و زندگیم را. راستش را بخواهی دوست ندارم برگردم. ولی تمام این حس ها همیشه می ماند. همه این بغض ها. همه این فکرها ٬خاطرات. دلم نمی خواهد بگویم دلم سفره ۷ سین خانه مان را می خواهد. نمی خواهم بگویم که دلم برای همه شمال های عید تنگ شده. ولی ته دلم همیشه می لرزد. گاهی خودم و «او» را قانع می کنم که همه اینها برایمان لازم است. من اینجا را دوست دارم. همان روزی که داداشکم در اتاق عمل بود قول دادم بیاورمش اینجا و مواظب آینده اش باشم. داداشک من در آن سرزمین هیچ بود. مثل اغلب همسن و سالهایش. اینجا همه نیرویم را جمع می کنم که برای آینده کم نیاورم. اینجا روزها و شب ها نمی خوابم. گاهی انقدر خسته می شوم که می خواهم همه چیز را عق بزنم. می خواهم برگردم. دلم اتاقم را می خواهد. خانه مان را. ماشینم را... گاهی هم از آن سرزمین متنفر می شوم. از همه تلخیهایش. گاهی اینجا وقتی هوا گرم می شود و زندگی توی خیابان می ریزد خوشبخت ترین آدم دنیا می شوم. این تناقض ها همیشه هست. همیشه. من دارم کم کم یاد می گیرم که با این تناقض کنار بیایم. که کمتر چشمانم بلرزد و کمتر با هر آهنگی سرم را روی دستانم بگذارم و شانه هایم تکان بخورد. دارم بزرگ می شوم. زندگیم را طوری که می خواهم می سازم .

آهنگهای رادیو به آهنگهای شش و هشت رسیده. با این آهنگها حتی بخواهم هم نمی توانم غمگین باشم. هوا دارد گرم می شود و بهار برای اولین بار به موقع به این شهر قدیمی آمده است. جشنهای سال نو دارد شروع می شود و چهارشنبه سوری را می توانیم کنار دانوب بدون صدای بمب و ترقه جشن کوچکی بگیریم. برای دیدن «او» لحظه شماری میکنم ... اینجا همیشه هم زمستان نمی ماند ... همه اینها را گفتم که بگویم مفهوم وطن برایم فرقی نکرده. فقط مکان زندگیم تغییر کرده است. همین.

پ.ن : این رادیو ایرانیان هم من را گرفته است ها !‌: وطن کیه. وطن چیه. لالایی بچگیه٬ وطن تویی ٬ وطن منم ...!!‌

+ FarNice ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
comment نظرات ()