Luminosity From Extreme

يک ريع قرنی واقعی !

عید سال ۸۱ است. شمال هستیم, دریا بیشه. می نشینم روی تخت و دفتر خاطرات دبیرستان را جلویم باز می کنم. اشکهایم روی گونه هایم می غلتد. دوستانم را در سرتاسر دنیا گم کرده ام. احساس می کنم بزرگ شده ام. احساس می کنم که همه چیز تمام شده . تمام آن سالهای پر خاطره. خودم را تنها و دور از خودم حس میکنم. دلم برای خودم تنگ شده. دلم برای کودکی ام تنگ شده, کم کم روی تخت خوابم می برد. اشک روی صورتم می ماسد. بیدارم می کنند برای تولدم. تمام مدت اخم کرده ام. تولد 20 سالگیم را دوست ندارم. دلم بچگیهایم را می خواهد... تولد ۲۰ سالگیم را خوب یادم می آید. چون برایم مهم بود. احساس میکردم آدم دیگری می شوم. احساس می کردم تمام حسهای خوب تمام شده و آدم بزرگ خسته کننده ای می شوم.

عید ۸۶ است. وین . از قبل از عید برای همه دلتنگی هایم گلویم فشره می شد و چشمانم می سوخت.برای همه حس عیدی که در تهران جا گذاشته بودم. دو روز قبل علی برایم خاطره ای به عنوان هدیه تولدم فرستاد. خاطره ای از تمام همان سالهای ۲۰ سالگی. سالهایی که فکر می کردم آدم بزرگ خسته کننده ای هستم. خاطره علی بغض تمام قبل و بعد عیدم را شکست. بغض تمام تولدهای این پنج سال را .

من ۲۵ ساله شدم. عدد قشنگی است. رند و کوتاه. تولدم به اندازه ده ها برابر این عدد امسال زیبا بود. انقدر درگیر حس های قبل و بعد عید بودم که هجوم این همه حس خوب را در کنارم ندیدم. همه شان سرازیر شدند و از دیروز تاحالا احاطه ام کرده اند. نمی دانم من خوشبخت تر شده ام یا امسال باید تولد عجیب تری داشته باشم . «او» از دو هفته پیش شمارش معکوس پایان این ربع قرن را شروع کرده بود. با هر تبریکش همه آنچه باید می گفت٬ گفت . تبریکهایش هنوز هم برایم بهترین شروع دومین ربع قرن است... حساب تعداد تبریکهایی که این دو روزه دریافت کرده ام  از دستم در رفته است. حساب تمام موج مجبتی که از طرف همه می رسد. از همه جای دنیا. دیشب٬ دقیقن لحظه ای پس از ساعت ۱۲ با هجوم تولدت مبارک ها غافلگیر شدم. با تعداد پیامهای اینترنتی که تصاعدی بالا می رود. با هدیه های غافلگیرانه دوستهای عراقی و اتریشیم.

من نه آدم ِ بزرگی شده ام نه آدم بزرگ خسته کننده ای. تولد امسالم هم شاید به یمن عددش یکی از زیبا ترین تولدهایی بود که داشته ام. احساس می کنم از محبت پر شده ام. انقدر که نمی دانم باید چگونه اینها را جایی خالی کنم٬ نگهشان دارم و هر از گاهی مزه مزه شان کنم. انقدر که فکر می کنم جایی برای همه شان ندارم...

مادرم برایم هر چیزی که به ذهنش می رسیده به عنوان هدیه فرستاده. همه آنهایی که در آن ویلای دوست داشتنی دریا بیشه ٬ سالشان تحویل شد برایم ویدیویی پر کرده اند پر از تبریک... و قشنگترین هدیه ام هفته دیگر می آید ...  بعضی اوقات کلمات از معانی خالی میشوند. نمی دانم چگونه می توانم حس امسال را نگه دارم. فقط می توانم بگویم چشمان دخترکی را در سرزمین موسیقی از خوشحالی لرزاندید. ممنونم .

+ FarNice ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٤
comment نظرات ()