Luminosity From Extreme

دلم گرفته است... به ايوان ميروم و ...

فرشته من ... همانی که به خوابم آمده بود ... آن بالا بود... خوب می شناسمش... آن بالا ايستاده بود و مردم را نگاه می کرد ... مردم کاملا بی اعتنا از کنار او و من که با او حرف می زدم رد می شدند... به تنها چيزی که فکر می کردند اين بود که چگونه از اين بنا عکس خوبی بگيرند و بعدا به بقيه نشان دهند که ما اينجا بوديم ... دلم می خواست می توانستم همه را بيرون کنم ... هيچ کدامشان نمی فهميدند که من دلم پر است و با فرشته ام کار دارم ... اطرافم پر از توريستهای عجيب غريب بود ... حتی يک نيايشگر در بزرگترين کليسای شهر نمی ديدی ... کاش فرشته ام را يک جای خالی می ديدم حتی خالی از فکر... ولی اينجا ... اما مهم نيست ... مهم اين است که بداند هنوز منتظرم ...

از همهمه مردم و صدای مسخره فلاش دوربينها دور می شوم ... دلم هنوز پر است ... خيلی زياد ... چراغهای رابطه بد تاريکند ... ديگر نه پرنده ای مانده ... نه پروازی ...

+ FarNice ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۳
comment نظرات ()