Luminosity From Extreme

Liar, Liar !

۱.از آدم دروغ گو اصلا خوشم نمی آيد ... مخصوصا آدمی که به خودش دروغ بگويد ... گاهی چنان به خودم دروغهای گنده گنده می گويم که کاملا باورم می شود و اصل قضيه به کل فراموشم می شود ... خوشبختانه به آدمهای اطرافم تا جايی که ممکن باشد دروغ نمی گويم ... اما چه فايده ؟!  گاهی مثل کسی می مانم که با دوپر بلوف فول می زند ٬ بعد که گرفت می گويد عجب فولی بود ( اين مثال را زدم چون هنوز آهنگ The Winner Takes it all جلوی چشمم است ) ... وقتی دستم پيش خودم رو می شود ٬ بد جوری کم می آورم ... چون اصلا از آدم دروغ گو خوشم نمی آيد ...

۲.مغزم خيلی پر شده ... انقدر که فقط به اين فکر می کنم که  در شهر راه بروم ... اينجا تازه دارد بهار می آيد... اين شهر دلگير تاريک ٬ دارد کم کم روشن می شود و زيبا ... اولين شکوفه ها خيلی وقتی نيست درامده اند ... هوا ابری که نباشد ٬ همه چيز دارد سبز و دوست داشتنی می شود ... زمستان اينجا طوسی است ... بهارش سبز کمرنگ و تابستان کوتاهش زرد و نارنجی ... و من اين شهر را با وجود تمام طوسی بودنش دوست دارم ... فقط اميدوارم اين از آن دروغ هايی نباشد که بعدا دستم رو شود ...

۳.فيلمهای نديده دارند روی هم انبار می شوند... کتابهای نخوانده ٬ طرحهای نقاشی نصفه ٬ درسها و تمرينها و ... ! ولی مغزم خسته است ... بايد بروم و در اين طيف رنگی طوسی به سبز  قدم بزنم ...جايی هست ٬ بين درختها ٬ که وقتی می نشينی چند تا از بهترين موزه ها تو را احاطه کرده اند ... شايد به نيروی عواملی که دوست دارم ٬ خودم را به خاطر حرفهايی که در سر دارم بخشيدم و به مغزم يک سامانی دادم ...

+ FarNice ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٥
comment نظرات ()