Luminosity From Extreme

ساعت ۱ نصفه شب ٬ همه چيز امن و امان است ...

اينجا وين ! ‌ساعت ۱ شب است !‌ در مرکز شهر ٬ روبروی ساختمان اوپرای شهر هستم ... شب يکشنبه ... خيابان پر است از آدمهای جور واجور !‌ اتوبوس های شب پر و خالی می شوند ... هوا بدجوری ملس است ... باد ملايم نوازش گری می آيد ... دوچرخه را بر ميدارم و راه می افتم ... شب وين بر خلاف شب تهران بسيار برايم آرامش بخش است ... کنار دانوب می رسم ... به نظرم امشب همه چيز قشنگ می رسد ... انعکاس نورها در آب... رکاب زدن کنار رود و بادی که کاملا هويت باد را دارد نه هويت سرما ... کاش می شد تا صبح کنار آب رکاب بزنم ...

پاهايم سست شده ... احساس می کنم باد حتی مغزم را هم گردگيری کرده است ... اتوبوسهای شب همچنان پر و خالی می شوند ... انگار به هيچ چيز نمی توانم فکرکنم ... ساکن ساکن شده ام ... مثل آبهای دانوب ... براق و بدون موج ... دلم نه موج می خواهد ٬ نه زلزله ... سکون و سکوت را ترجيح می دهم ... از همهمه مرکز شهر دور می شوم ... هنوز آرامم ... آرام و خواب آلود ...

+ FarNice ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٧
comment نظرات ()