Luminosity From Extreme

يکی دارد در آبها فيد می شود ...

يک نفر در آبهای دانوب افتاده است... دارد غرق می شود ... همه جا تاريک و سياه است ... همه جا ساکت است ... نور چراغها کمسو شده ... کشتی ها به زير آب می روند... فرياد می زنم و برای کسی که در آب افتاده کمک می خواهم ... هيچ کس نيست ... اشک روی گونه هايم يخ می زند ... در کنار رود می دوم ... فرياد می زنم ...  همه  چيز دارد غرق می شود ... هيچ انعکاس نوری روی آب نمی بينم ... انگار رود هم دارد غرق می شود ... من فيد می شوم ...

من گم شده ام !‌ يقه کاپشنم را بالا می کشم و راه می روم ... همه جا هنوز تاريک و خلوت است ... تاريکی قلبم را فشار می دهد ... نفس عميق می کشم و راه می افتم ... از دور روشنايی می بينم ... صدای آشنا می شنوم ... در روشنايی معلق ميشوم ... می خندم ٬ بالا می روم ... صدای آشنا هر لحظه نزديک تر می شود ... رويش را که بر می گرداند سقوط می کنم ... همه جا تاريک است و کسی را نمی بينم ...  صورتش را نديدم ... طبيعی است ... هميشه تصوير همين گونه تمام می شود ...

من گم شده ام ... من فيد شده ام ... من سردم است ...  گاهی از بالا خودم را می بينم ... با کسی بحث می کند٬ درگير است ... آن کس هم يقه کاپشنش را تا بالا کشيده ... سردش است ... گم شده ... خود من است ... شايد !

همه تصاوير دارند تيره و تيره تر می شوند ... يکی دارد غرق می شود ... کسی نيست نجاتش دهد ...من هم که گم شده ام ... نفس عميق می کشم ... اشکهای يخ زده ام را پاک می کنم ... راه می افتم ... شايد چيزی يافتم ... چيزی بيش از يک روشنايی معلق ... يک تصوير آشنا ... شفاف ... صدای آبها از دور می آيد.. يقه ام را بالا می کشم و ادامه می دهم ... امشب خيلی سرد است .

+ FarNice ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۸
comment نظرات ()