Luminosity From Extreme

اين فردا خيلی دور است ...

هر چه به خودم می گويم از فردا درست می شوم ٬ همه جا را تاريک نمی بينم ٬ حرفهای بهتری از يک سری افکار سياه و مبهم می زنم ٬ نمی شود ... انگار اين فردا هيچ وقت قرار نيست بيايد ... همه ليوانها خاليند حتی اگر همه قسم بخورند که پراند ... همه آهنگهای هاردديسکم غمگينند و هر شب نوبت بی برقی اتاق من است ...

اين فردا قرار نيست بيايد ... هر چقدر هم کارهای احمقانه انجام دهم و خودم را بزنم به کوچه های مختلف ٬ باز روزی مثل امروز وشبی مثل امشب يقه ام را می گيرد و خفه ام می کند ...

اتاقم را پر از گل کرده ام ... پنجره هميشه باز است ... از هوای اين چند روز اخير مست و مدهوشم ... با ماهی ام با هم زندگی خوبی داريم ...ولی اينها فقط بهانه اند ... بهانه ای برای ديدن نيمه پر ليوانهايی که خالی خالی اند... اين فردا شايد حالا حالا ها نيايد ... قلبم را چيزی فشار می دهد و نفس کشيدن باز مشکل شده ... آن نوای غم انگيزی را که از اولين شب مريضيم می شنيدم ٬ باز می شنوم... حالا ديگر خوب معنی اش را می دانم ...

نمی دانم اين فردا کی می آيد ٬ اما هر چه هست با من سر نا سازگاری گذاشته ... شايد هم هيچ وقت ... امشب آن نوا خيلی بلند است ... 

+ FarNice ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱
comment نظرات ()