Luminosity From Extreme

مسير گم شده در شب !‌

هميشه فکرميکردم که در مورد اتفاق چند شب پيش با هيچ کس حرف نمی زنم ٬‌ولی فکر بازگو کردنش قلقلکم می دهد ...

وقتی جهت يابيت در شهر هنوز ضعيف باشد همين می شود ... وقتی مشغول صحبت باشی و نفهمی که چقدر رکاب زده ای ...

روبرويمان تا چشم کار می کرد اتوبان بود ...کنارمان جنگل ...يک جورايی نه راه پس داشتيم و نه راه پيش ...گفتم :‌ اينجا به جايی نمی رسد ..بيا برگرديم ... گفت :‌اين همه راه را برگرديم ؟!‌ گفتم مگر چاره ديگری هم داريم ؟!‌ من يک قدم هم جلوتر نمی آيم ... برگشتيم ولی مسير فلشها را دنبال کرديم ٬ شايد ميانبری می شد ... آن موقع اصلا نمی ترسيدم ... برايم جالب و هيجان انگيز بود ... نمی دانم چرا انقدر به شب وين اعتماد دارم ومی دانم که خيلی هم حق با من نيست ...

زينم شل شده بود ... چيزی جز يک جنگل تاريک ديده نمی شد ... سخت با سفت کردن زين درگير بودم ... نمی دانم چه ديد که با صدايی که وحشت را در آن حس می کردی گفت :‌می شود عجله کنی ؟! اينجا خيلی صبر نکنيم بهتر است ... سرم را با ترس بلند کردم ... چشمانش پر از هراس پنهان شده بود ... راه افتاديم ... حالا ديگر می ترسيدم... نمی دانم در آن جنگل تاريک چه ديده بود ...

هميشه فکر می کردم اين اتفاقات در رويا يا فيلمها رخ می دهد ... که از ترس جانت خستگی و بی رقمی پاهايت را به جان بخری ... نقشه چگونه جنگيدن يا فرار کردنت را در سر بپرورانی و از ديدن فقط يک آدميزاد ٬ حتی يک پيرمرد اسرار آميز ٬‌با لبخندی عجيب و دوچرخه ای کهنه به مقصدی نامعلوم ٬خوشحال شوی ...

شايد هيچ وقت در زندگيم به مرزی نرسيده بودم که به نجات دادن جانم فکر کنم و اين فکر بسيار عجيب می نمايد... نيرويی که از اين فکر در هر دويمان ايجاد شده بود شايد برای اولين بار بود که حسش ميکردم ...قوی شده بودم و با اراده ... به خودم افتخار می کردم ٬‌فقط اگرکمتر می تر سيدم . هر دو شايد وحشتمان را قورت می داديم ...

برای مدتی مسخره بازی را کنار گذاشته بودم و از تمام نيرويم برای پيدا کردن مسير استفاده می کردم... وقتی بعد از تمام هراسها اولين آدم معمولی را ديديم و مهربانانه راهتماييمان کرد و وقتی اولين اتوبوس را ديدم و کم کم نشانه های تمدن را ... باز شدم همان که چندی قبل بودم و نمی دانستم اين همه انرژی را  از کجا اورده ام ...

وقتی بعدا از روی نقشه ديدم که چه بر سرمان آمده بود ... بسيار خوشحال شدم که در آن شرايط نقشه را نگاه نکرده بوديم ٬چون نمی دانم بايد با پاهای سست شده از ترس چه می کرديم ...

تجربه جالب و هراس آوری بود که مرا فقط ياد فيلمهای آلمانی می اندازد ... تنها چيزی که می دانم اين است که ديگر نمی خواهم اين تجربه را تکرار کنم ... :)

+ FarNice ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳
comment نظرات ()