Luminosity From Extreme

فلش بک های درآميخته!

شده ام مثل صحنه های فيلمهای سينمايی که تصاوير و اصوات فلش بک گونه به صورت درهم جلوی چشمشان ظاهر می شوند ... صداها با هم مخلوط می شوند و اگر هنرپيشه فيلم بودم بايد سرم را می گرفتم و هراسان فرياد می زدم بس است!‌ ولی زندگی خيلی هم شبيه فيلمهای سينمايی نيست ... ولی تصاوير و اصوات بدجوری با هم مخلوطند الان ...


وقتی می خوانم که سمن در پست قبلی برايم نوشته که همه ليوانها پر بودند برايم هميشه ... و علی در مورد مهاجرت نوشته و ياد تمام اتفاقهای اين مدت که انگار مال خيلی دور تر از يک سال و دو سال هستند ٬ می افتم... و ياد تمام نشانه هايی که ميگويند بر خلاف ميلم بايد کاری را انجام دهم که هنوز راضی به انجامش نيستم و ياد دخترکی که در تهران گم شد و در وين دنبالش می گردم و ياد خيلی مسائلی که دور و نزديکند و اينکه هنوز نشانه هايی از زلزله می بينم و می دانم که اتفاقی خواهد افتاد ...


کيفم را برداشته ام و بايد از در بروم بيرون ... امتحان روز ۵شنبه جلوی چشمانم رژه می رود ... تا شروع کلاس هوش مصنوعی ۴ ساعت وقت دارم .. پاهايم ياری رفتن به کتابخانه ندارد ... اين هوای لعنتی آدم را هوايی می کند !‌


تمام اصوات و فلش بک ها را موقتا خاموش می کنم تا بعدا به حسابشان رسيدگی کنم ... امروز باز آن روشنايی را می بينم ... و شايد باز به ليوانهای خالی بخندم ... تصميم با خودم است !‌

+ FarNice ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٥
comment نظرات ()