Luminosity From Extreme

یادم باشد...

از وقتی برگشتم خیلی کلافه ام. کلافگی نبودن تو و فشار پایان نامه. پریشب کله ام را کردم توی بالش و تمام هق هقم را خالی کردم بین پنبه هایش. امروز بهترم. از صبح بلند شده ام خانه را تمیز میکنم. تازگیها روزی سه بار جارو میزنم. گردگیری میکنم. انگار میخواهم وجودم را به این خانه ثابت کنم. انگار می خواهم به یکی بگویم " هستم" و فقط خانه شماره ۴٨ خیابان بروی گاسه است که می داند هستم.
بعد می ایستم جلوی آینه خودم را دعوا میکنم که قرار همین بود و باید پایان نامه ات تمام بشود . هیچ راه دیگری نداری. گاهی هم خودم را تفهیم میکنم که :شکایت نمیکنم. اینها را میگویم برای اینکه یادم بماند وقتی از اینجا رفتم ,نروم بنشینم روبروی نوستالژیِ اینجا زانوهایم را بغل کنم یاد این خانه و این دانشگاه بیفتم. یادم بماند به همه‌ی لحظه هایی که تمام فکرم تمام شدن پایان نامه و رفتن بود. با خودم شرط میکنم که نروی آنجا که شبی پیدا شود که همین بساط را راه بیندازی به هوای دلتنگی. همیشه انگار جای دیگری هست که دلم برایش و آدمهای تویش تنگ شود.  حالا این خانه را هِی میسابم و برای خانه جدید نقشه میکشم. و بدیهایش را حفظ میکنم برای موقعی که در شبهای قطب شمال روی کاناپه جدیدمان ولو شده باشیم و من لیز خورده باشم طرفت و خانه مان را نگاه کنم و هیچ دلم برای تمام چهار سال زندگی وین تنگ نشود.
+ FarNice ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٩
comment نظرات ()