Luminosity From Extreme

پارسال !

پارسال اين موقع دلم خيلی تنگ بود ... هنوز به اين ساختمانهای يک ارتفاع قديمی عادت نکرده بودم ... به هوای عجيب غريب اين شهر ٬ به اين مدل زندگی...  اينکه خودت باشی و اتاقت !‌

پارسال اين موقع چقدر همه چيز فرق می کرد ٬ چقدر بيشتر از يکسال ... همزمان با افزايش وحشتناک مقدار اطلاعات ورودی ٬ حجم اتفاقاتی که بايد به فضای خاطراتم  اضافه کنم هم افزايش عجيبی يافته ... بيشتر از يکسال ...

پارسال اين موقع آيدا هنوز توی دنيای ما بود ...‌ هنوز موهای تنم سيخ می شود و می دانم که هيچ گاه ديگر به کتابخانه دانشگاه مرکزی نخواهم رفت که برايم آيدا هنوز آنجاست با آن پيراهن طوسی کوتاهش و با هزار و يک دانشجو گپ می زند و ما از هم می پرسيديم اين همه دوست از کجا آورده ...

پارسال اين موقع مجبور نبودم اين چنين درس بخوانم که بعد نوستالژيک وار ياد گذر عجيب زمان بيفتم و وبلاگی هم نداشتم که بنويسم که اگر هم می داشتم باز نمی نوشتم ...

بايد از حال و هوای پارسال بيرون بيايم و باز متمرکز شوم ...ولی شک ندارم که از پارسال تا کنون بيش از يکسال گذشته ...

 

+ FarNice ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٦
comment نظرات ()