Luminosity From Extreme

سری دوم یا یادداشت های یک مارکوپولوی مونث دیگر

یادم می‌آید اولین صحنه ای که هنگام ورودم به وین دیدم یک خرگوش خاکستری بود که در سفیدی یکدست برفهای ٢٨ فوریه , روی باند فرودگاه میدوید. حالا اینکه دقیقن اولین چیزی که بعد از وارد شدن به اسلو دیده باشم، کمی اغراق است ولی از اولین صحنه هایی که دیدم یک روباه خاکستری/قهوه ای بود با دم بلند که عرض جاده را جلوی چشمهای متعجب من مثل برق رد کرد و بین بوته های کنار خیابان ناپدید شد. همان موقع فکر کردم مهاجرت همیشه چیزی دارد که غافلگیرت کند و این چیزها متناسب با ابعاد زندگی بزرگتر میشوند. فکر میکنم هنگام ورود به شهر بعدی با گوزن یا چیزی از این دست مواجه شوم.

من برای اولین بار با یک چمدان وارد خانه ام شدم. از قبل خودم را میدیدم که در ورودی خانه ایستاده ام, چمدانم را دو دستی جلوی زانوهایم نگه داشته ام و به خانه نگاه میکنم. اغلب در این تصویرهایم کلاهی با لبه های پهن و بارانی برتن داشتم. به هر حال واقعیت این بود که کفشهایم را تقریبن پرتاب کردم و در کل خانه دویدم و همه جا را سرک کشیدم و به سوالهای پی در پی ِ او که می پرسید :‌"خوبه؟" جواب میدادم " اوهوم" "آره" " عالیه" . و پیش خودم فکر میکردم اینجا بیش از آنچه من فکر میکردم با من آشناست. به هر حال اسلو به اندازه تفاوت همان روباه با آن دم جذابش با خرگوش ِتنهایی که در باند می دوید با وین متفاوت است. و انقدر مقایسه کردنی دارد که میتوانستم هر لحظه برای خودم روی کاناپه های چهارخانه مان بنشینم و به شمشادهای پشت پنجره خیره شوم و اختلافها را بشمارم و بشمارم و آخرش هم به هیچ جمع بندی ای نرسم.

وقتی برمیگشتم وین تا یکی دو ماه فرصت داشته باشم همه ی افکار و بار و بندیل و خاطراتم را بسته بندی کنم و برگردم سراغ سری دوم از زندگی ِجدید ِدیگری, به همین سرعت دلم برای درختهای بلند و جنگلهای کاج و سکوت اسلو تنگ شده بود. من فکر میکنم همه-ی اینها را بهانه میکنم که ننویسم هر چه که میگویم خیلی مهم نیست. مهم همه-ی دو-نفره هایی بود که در آن خانه باعث میشد هضم همه جدیدها را دوست داشته باشم و بروم زل بزنم به کوچه مان و بپرسم " دیگه روباه رد نمیشه ؟ "

+ FarNice ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٠
comment نظرات ()