Luminosity From Extreme

رفت بر باد و داد بر باد و ماند در یاد

١. از کامپیوترش صدای نامجو می آید. میگوید هیچ می دانی این دهه شصت مرا یاد پرسپولیس ساتراپی می اندازد ؟ میگویم هیچ می دانی هرمس هم چندی پیش همین را نوشته بود؟ میگوید پس واقعن همین است. میپرسد تو هم از این کیفهای چمدانی داشتی ؟ می پرسم از کودکیش, تعریف می کند, تعریف میکنم. کودکی‌ام می آید جلوی ذهنم. نزدیک دریچه های چشمم, کمی بالاتر, پخش میشود. فقط تیرگیهایش. جنگش. آژیر قرمز میپیچد در گوشم. "آب شور چشمم" سر میخورد روی گوشی تلفن. میبینم که پدرم مرا زیر بغل میگرفت و پله ها را جهش میکرد تا زیرزمین خانه, مادرم برادرم را. اینها را مدتها بود فراموش کرده بودم. سالها بود.

٢. من دلتنگ نیستم مکین. بقیه را نمیدانم. اینکه فکر میکنی تکه های تصاویر شادت را باید با توضیح نامه بنویسی, به خاطر دلِ تنگ آدمها...  اینجا هم می شود یک روزه رفت لب یک دریایی( تو فکر کن ونیز حتی), گاهی بدون سجل نشان دادن. این تکه توضیح های خوشحالیت آدم را خوشحال میکند, هرکه که باشد.  اینجا گاهی آدم بیشتر فکر میکند. بعد از لابه لای خاطراتش یک چیزهایی می آید بیرون که آنجا نمی آمد. مهلتش نبود یا هر چه بود, جایش نبود. حالا اگر شبی, نصفه شبی ( سلام آقای خرِِشهر قصه) یک چیزهایی را آدم می آید میریزد توی این صفحه , مال این است که یادش بماند , لابد!(سلام هرمس)

٣. برادر بیست و دو ساله ام دهه شصت را که گوش میدهد, با هر بیتش می خندد. که بود که برایش عجیب بود خنده-ی آدمها برای این قطعه-ی تصویر شده-ی سال به سالِ این سالها ؟ او نه گزارشِ هفتگی را به خاطر می آورد نه آهنگش را که آهنگِ پایان دنیا بود, نه کانالِ به جنگ رفته را.

۴. همیشه فکر می کردم زندگی از یک جایی به بعد باید شروع شود. همیشه نقطه شروعم را روی تقویم نشان میکردم تا چوب خط بزنم برسم به همان جایی که چیزی تمام میشود. تمام چوب خطها را فقط بودم که باشم. حالا نمی دانم چه شد که چوب خطها را عجالتن به سواری گرفته ام برای اینکه باشم که بقیه اش را هم باشم یا شاید از همان اولش را هم باشم. این است که با زندگی ِ رو به اتمامِ اینجا با هم سرگرمیم و نقشه هایم را برای زندگی جدید همان جا در اسلو جا گذاشته ام و  آمده ام.

۵. اینجا پاییز ندارد. یا حداقل امسال نداشت. این را از لباسهایم می فهمم. از کتها و ژاکتهایی که هیچ گاه پوشیده نشدند. اینجا تابستانش یک شبه در زمستانش شیرجه میزند. ولی همین که آسمان رنگ عوض میکند و صبح ها از ابر تاریکند و ظهرها آفتاب به بیحالیِ عصرهای دیروز است , تصویر روزها را یک شبه به هم میریزد. تصاویر که بهم میریزند , آدم جان میگیرد. یادش می افتد که روزها کلن با هم متفاوتند و یادش می افتد که چیزی وجود دارد که می گذرد, آدم هم میگذرد. اینجا پاییز که نداشته باشد , باز هم این موقع سال دوست داشتنی‌ترین موقع سال است.

۶. حکایتی است نوشتن ِشبها, گذاشتن خاطرات در  خاموشی ِ اتاق و فشار دادن دکمه پلِی اش. یک دلتنگی ِ اجباری است. حکایت همین تصاویر منفصل ِ متصل ِآقای نامجوست " روزی که حسرت واجب است بر تو" . صبح نه اثری از خاموشی ِ اتاق مانده است نه از حسرتهای واجب. فقط خالی شدنش می ماند و بس.

٧. کلن سلام آقای نامجو.

+ FarNice ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۳٠
comment نظرات ()