Luminosity From Extreme

آدمهای بی مرز

هیچ وقت طرفدار شرِک نبوده ام. اما  شجاعت و خلاقیت قصه را تحسین میکنم در آمیختن همه-ی افسانه ها با هم. اصلن همین که سفیدبرفی یکی از کوتوله هایش را برمیدارد ببرد بیبی-سیتر بچه های شرک شود چون هفت تا "از اینها" دارد, تحسین برانگیز نیست ؟ اینکه خیال را با خیال ترکیب کنی, قصه را با واقعیت, واقعیت را با خودش ؟ خب شرِک که بهانه است ولی پشت قضیه به این می ماند که مرز همه-ی رابطه ها را برداری. همه-ی شخصیتهایی که مستقلند و به هم راهی ندارند را با هم ترکیب کنی و بعد از اینهمه تازگی که قبلن در داستانها نبود که حتی در واقعیت هم نبود, لذت ببری. مثل همین آدمها که تک اند و تنها اند و شخصیتشان را گرفته اند دستشان روزها و سالها را طی میکنند, بعد به هم که می‌رسند, با هم که می‌شوند , آدمهای جدیدی می‌شوند که قبلن نبوده اند. روزهای جدیدی میسازند که قبلن نبود و نمی‌شد که باشد. بعد می‌نشینند روبروی هم, همدیگر را تحسین می‌کنند از همه‌ی تازگیهایی که در خودشان می‌بینند و قبلن نبود. اصلن همین که می‌شود همان قبلی ِ بدون مرز بود, همان مستقل ِآمیخته با دیگری, زندگی را میکند همان مبنای تحسین برانگیز پشت قضیه-ی افسانه های بی مرز.

+ FarNice ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٤
comment نظرات ()